زمستان و کرسی مامان بزرگ

زمستان و کرسی مامان بزرگ

نویسنده : اکرم انتصاری

این روزها که برف مهمان کوچه وخیابان‌های شهرمان شده است، این روزها که برف باعث می‌شود بچه‌ها مدرسه‌های‌شان تعطیل شود و بروند برف بازی، این روزها که همه دلخوش هستند، من اما سخت دلگیرم.

یک حس خیلی بد، حسی که هیچ وقت تجربه‌اش نکردم. دلم تنگ شده برای روزهایی که بچه بودم، روزهایی که تنها دغدغه‌ام در چنین روزهایی، تعطیل شدن مدرسه بود. روزهایی که آرزو می‌کردم زودتر بزرگ شوم.

دلم یک کرسی می‌خواهد، یک مامان بزرگ، یک دل خوش. بروم زیر کرسی بنشینم سرم را بگذارم روی پای مامان بزرگم و او برایم قصه بگوید. این روزها عجیب، هوای بچه کوچولویی را دارم که دغدغه‌هایش خیلی کوچک بودند.

برف امروز اما حالم را خوب کرد، من هم بچه شدم، آدم برفی ساختم.  خدایا در این روزهای قشنگ که هدیه می‌دهی به ما آدم‌ها، به من نشان بده می‌شود دل سیاه آدم‌ها مثل برف سفید شود. پاک پاک...

دارد برف می‌بارد در گوش دانه‌های برف زمستانی نام تو را زمزمه خواهم کرد، تا برف زمستانی از شوق حضورت بهار را لمس کند... در این زمستان.



برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mahshid
mahshid
٩١/١٠/٠٧
٠
٠
عالی بود
هم سطر ، هم سپید
هم سطر ، هم سپید
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
زیبا و عالی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
سلام ... داره برميگرده
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات