یک همچین خانواده‌ای هستیم ما
سریع‌تر از نور...

یک همچین خانواده‌ای هستیم ما

نویسنده : سلما

سرعت انتقال اطلاعات و خبرها در خانواده ما با سرعت نور برابری می‌کند (بلکم روی سرعت نور را کم کند). کور شوم اگر دروغ بگویم.

یعنی بزرگترین خبرگزاری‌ها و بی.بی.سی! (اوا خاک بر سرم، ‌بیست وسی) اگر این موضوع را بدانند در عرض جیک ثانیه مبادرت به جذب ما برای خبرگزاری‌شان می‌کنند.

چند مورد از این انتقال خبر را به سمع و نظر شما خوانندگان عزیز می‌رسانم تا متوجه عمق فاجعه شوید:

 

صحنه اول؛ من و مامان جان در حال گفت‌وگوی تلفنی؛ چند روز پیش

مامان : پسری حالش خوبه؟

بنده : نه سرما خورده، بردمش دکتر

مامان جان: مواظبش باش بهتر شه ...

بنده: باشه چشم و خداحافظی

(البته فکر نکنید، این جوری حرفیدیم ها، ‌این گفت‌وگو بیشتر شبیه گفتگوی دو ربات بود تا دو تا آدم، ما مختصرا این طور نوشتیم)

گوشی تلفن که قطع می‌شود و گوشی همراهم را برمی‌دارم و می‌روم سراغ وایبر! ‌آبجی بزرگه که هم ماشالله یک‌سره آینه؛ نه آنه

پیام میده: باز که بچه رو سرما دادی؟

یعنی شما فکر می‌کنید من جز جمع کردن فک افتاده‌ام از روی زمین، کار دیگری می‌توانم بکنم! مشغول ذمبه‌اید اگه این طوری فکر کنید !

 

صحنه دوم؛

حالا که همه جز خواجه حافظ شیرازی می‌دانند (آن هم کسی نبوده برود شیراز به ایشان خبر بدهد وگرنه ایشان هم تا حالا حتما می‌دانستند) شما هم بدانید که یک سالی می‌شود آپارتمان پیش فروشی را خریداری کرده‌ایم که هنوز هم تحویل‌مان نداده‌اند. به قول آقای همسر، دیگر خودمان هم یادمان رفته چنین خانه‌ای داریم. تعطیلات عید هر جا دید و بازدید می‌رفتیم اقوا م و فامیل! سراغ آپارتمان فلان متراژ در فلان منطقه که فلان قدر پولش را دادیم و فلان قدر دیگر باید بدهیم تا تحویل‌مان بدهند را می‌گرفتند!

طبقه بندی اطلاعاتی‌شان من یکی را ساتوری کرده. من دیگر ترجیح می‌دهم در این بار سکوت کنم.

 

صحنه سوم ؛

با آبجی کوچیکه دارم با تلفن می‌حرفم و احوال فسقلی‌اش را می‌پرسم، ‌صحبت پیش می‌آید، به او می‌گویم داریم راهی شهرستان می‌شویم. تلفن که قطع می‌شود شماره خانه مامان جان را می‌گیرم !

بعد از احوال پرسی مامان می‌گوید: حالا فردا می‌خواید برید شهرستان؟!

حالا با این تعابیر شما خودتان قضاوت کنید که سرعت نور بیشتر است یا انتقال خبر در خانواده ما

================

پ.ن: صحنه‌های نوشته شده واقعی است و به هیچ عنوان زاییده تخیلات نویسنده نمی‌باشد.

 

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
کیوکو1
کیوکو1
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
یه باریه بنده خدایی اومد خونمون گفت عمومون فوت کرده.منم داشتم به خواهرم اس میدادم.دنبالش براش نوشتم عموفوت کرده.اونم فوراجلو مهمونه زنگ زد ب گوشی مامانم.مامانم:آره تو از کجافهمیدی؟.بعدهیچی نگفت برگشتند به من چپ چپ نگا کردن.من فقط میخواستم خودموازون صحنه محوکنم
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
korosh
korosh
٩٣/٠١/١٩
١
٠
خخخ نه خدایی سرعت نور بیشتره :)))))) خخخخخخخخخخخخخخ ولی دمتون گرم آخر فهمیدیم مشغول ذمبه رو چیجوری بنویسیم :) خخ
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
کی کیو........وای عالی بود خخخخ
f_nietzsche
f_nietzsche
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
سلام...اگه یخده دیگه تلاش کنید از سرعت نور هم پیشی میگیرید...!!!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
سلام:این موضوع دراکثرخانواده های ایران هست،ولی واقعاسرعتهابالاست ها.خیلی قشنگ بودبعدازچندروزخندیدم.متشکرم.
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
خاز سرعت نور بیشتر!هنوز حرفه تو دهنمه میبینم اس اومده راسته!میگم چی!میگه همون قضیه!تو این حالات من دنبال دیوار میگردم!واسه کوبیدن سرم
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
ما هم ازین سرعت هایی فوق سرعت نور در انتقال اخبار زیاد دیدیم در فامیل!
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
این که چیز طبیعی هست نور باید بیاد از ماها یاد بگیره خخخخخخخخخخخخخ
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
یک مسئله غیرقابل انکار در ایرانــــــ:ـــ(ـــــ
MILAD
MILAD
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
یک شبکه خبر راه اندازی کنین خوب :)))
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
شبکه ی بی بی سی
maede
maede
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
منم دوس دارم خبرای جدیدو زود به خواهرام بدم!خیلی کیف داره :))))))))
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
خخخخخخخیلییییییی باحال بود ....چی جالب ....زیادم تعجب نداره هاااا ...منم اطرافم زیاد دیدم ....
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
همینه دیگه.البته برای خودم و خانوادم این موارد زیاد پیش نیومده اما آدم تعجب میکنه :))
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
ماشالاااااا واقعا جوری که شما همیشه باتلفن حرف میزنین اگه خونوادتونم اینجوری باشه که تعجبی نیست!!!!!خخخخخخخخ
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
شما ÷سراهم همین طوری هستین یانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
نووووچ!
neyosha
neyosha
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
خخخخخخخخخخخ.....چ سرعتی....
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
:))))))))))) احسنت بر اين سرعت.....
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨