آن لبخندِ ملیحِ نفرت انگیز...
یک داستان کوتاه کوتاه

آن لبخندِ ملیحِ نفرت انگیز...

نویسنده : n_mohamadpour

مُجعّد بانو از صبح اعصابش خورد و خمیر بود و زیر لب داشت یک ریز به آق فری فحش می‌داد. تمام چاردیواری را دور خودش و آق فری دور زده بود و آن‌قدر استرسی شده بود که...

کلا اخلاقش بود و دست خودش هم نبود که هر وقت استرسی می‌شد، دم به دقیقه اجابت مزاج می‌نمود. آق فری هم که با نهایت بی‌خیالی با همان لبخند نفرت آمیزِ همیشگی، پاهای بی‌قواره‌اش را روی آخور انداخته و لم داده بود. مُجعّد بانو آخر ِسر، صبرش لبریز شد و مستاصل پایش را روی آخور کوباند و گفت: «دِ مردِ حسابی، لنگ ظهر شد، آخه تو چرا این‌قدر بی‌فکری، برو دنبال یه لقمه نون!».

آق فری که از این حرکت مجعد بانو لجش در آمده بود، فریاد کشید که: «اَه! اگه گذاشتی دو ساعت بخوابیم ما! بابا کله پزی که نمی‌خوام برم این موقع صبح! میرم بابا! میرم!» و مجعد بانو نه برداشت و نه گذاشت و در جوابش درآمد که: «کاش میرفتی کله پزی که از دستت راحت می‌شدم! کاش»

 

یک هفته بعد، حاج قربان که اکنون به پسوند کربلایی قربان هم مزین شده بود، از سفر بازگشت. و بچه‌هایش نه برداشتند و نه گذاشتند و گوسفند چاق و چله‌ای جلوی پایش قربانی کردند. مجعدبانو از لای سوراخ در طویله با چشم‌های خودش دیده بود که دارند کله آق فری را به انضمام آن پاچه‌های نازنینش تحویل اصغر کله پز می‌دهند. باورش هم نمی‌شد که آق فری رفته بود و مجعد بانویش و بره‌های قد و نیم قدش را تنها گذاشته بود.آن هم سقِ سیاه زمستان.

مجعدبانو هم از آن روز به بعد، هیچ وقت مجعدبانوی سابق نشد و روزی نبود که از سلیقه خوشِ گلچین روزگار یادی نکند و بعدها خودش تعریف کرده بود که آق فری لحظه آخر که در هیبت کله پاچه داشته از جلوی دیدگانش دور می‌شده آن لبخند ملیحِ همیشگی را هم بر لب داشته و با گریه افزوده بود که هر چیزش را هم که فراموش کنم، آن لبخند ملیحش یک لحظه هم از جلوی چشمانم دور نمی‌شود!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
اق فری یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
ممنون بابت مطلبتون...................
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
ممنون بابت مطلبتون...................
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
مجعدیعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
سلام:اگه جدی پرسیدید،یعنی فردار،فرفری
korosh
korosh
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
خیلی ممنون :)) فقط یه چیزی و نفهمیدم ! چی شد که آق فری مُرد ؟؟؟
amin20
amin20
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
فکر کنم گوسفنده بود !
korosh
korosh
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
اها :)) دمت گرم داداش :)
rdsma
rdsma
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
* * V
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
سلام:جالب بود،اول فکر کردم از زبان انسان داستان گفنه میشود.ممنون
a_y
a_y
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
سلام استاد.. تا نظر شما رو نخوندم متوجه متن نشدم ... ممنون ازشما و نویسنده ...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
سلام:متشکرم،شرمنده میفرمائید.
f_nietzsche
f_nietzsche
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
سلام...کلا چی شد...؟؟؟
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/٠١/٢٢
٠
٠
دو شخصیت داستان گوسفند هستند !! آق فری هم جلوی پای یک کربلایی قربونی کردن ! همین !
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
خیلی تشکر :) خوب بود :)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
کی کیووووووووو .....آی کیو م پایینه یا متن گویا نیست من گزینه ی 1 رو انتخاب می کنم(به دل نگیرین)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
همون نفرت انگيز(-_-) منم به جد از لبخند مليحي كه متعلق به كله به الصاق چند عدد پاچه باشه متنفرم ...اييييييي.....
amin20
amin20
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
متنی خوب بود
a_y
a_y
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
اول پاراگراف دوم یاد فیلمهای رضا عطاران افتادم
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠١/٢٠
١
٠
اق فری.......جالب بود:)))
MILAD
MILAD
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
داستان خوبی بود:)))
L.milad
L.milad
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
هه هه هه............داستان بیمزه ای بود واسه این خندیدم که اولش فکریدم ادمه................... دوستان هم یا اصلا نخوندن چی نوشتی یا خیلی بد خوندن که متوجه نشدن طرف بعبعی بوده
سایه
سایه
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
جالب بود :))
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
ممنون زیبا بود.
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات