سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!
آخرین برگ سفرنامه

سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!

نویسنده : الهام یوسفی

زهیر قدسی – الهام یوسفی

چند نکته:

1. هر سفری، گفتنی‌های زیادی با خود می‌آورد، به نوعی که گاهی گفتنی‌های سفر از طول سفر بیش‌تر می‌شود. با این‌همه ما تلاش زیادی کردیم که گفتنی‌های‌مان را جمع و جور کنیم تا حوصله شما سر نرود و بتوانید هر روز این سفر را با ما همراه باشید.

2. این‌که از ضمیر «ما» استفاده کردیم از این بابت است که این سفر دو راوی دارد. از آن‌جایی که بانوان مقدم هستند و این‌که اصل این خاطرات به تلاش و همت بانو (و همسفرم) نوشته شده و هزار و یک دلیل دیگر(!) راوی اصلی این سفر ایشانند. این بنده کوچک سراپا تقصیر هم بابت تنوع و یادآوری برخی نکات، داخل پرانتز و با رنگی دیگر، حضور خواهم داشت.

 

آخرین برگ سفرنامه؛ 13 و 14 / فروردین/ 1391

این آخرین برگ سفرنامه ماست. مجبور شدیم روز سیزدهم و چهاردهم را ادغام کنیم. سیزده به‌در ما روز وداع با حبیب بود. ما برای همراهان‌مان رفیق نیمه‌راه شدیم. من، همسر و دایی و زن‌دایی همسر به دلیل آغاز کار و درس، علی‌رغم نبود بلیت هواپیما، مجبور شدیم تا از یکی از اعضای فامیل در مشهد بخواهیم برای‌مان بلیت بگیرند و ما از مرز زمینی مهران خودمان را برسانیم به کرمانشاه و از آن‌جا به مشهد پرواز کنیم. روز سیزدهم را در سرگردانی وداع، بین دو برادر بزرگوار در رفت و آمد بودیم و این یادداشت‌های شب آخری است که در کربلا نفس کشیدم:

«... فردا که سپیده سربزند من از شهر رفته‌ام. بازگشته‌ام به خانه خویش. خورشید که فردا بر پهنه آسمان کربلا، گنبدهای طلایی رنگ را نوازش کند، دیگر نفسم به غبار حرم آغشته نخواهد شد. شاید روزی دوباره به این شهر بازگردم...»

 

لحظه آخر خداحافظی هنگامه سپیده‌دمان 14فروردین بود. و ما آخرین نگاه‌‌ها را به حرم انداختیم. آخرین‌ نگاه‌ها را. و حالا باید خود را برای یک مسیر هفت ساعته تا کرمانشاه آماده می‌کردیم. 4 تا 5 ساعت طول می‌کشید تا به مرز مهران برسیم. به وطن! اما برای من، وقتی از کربلا و نجف سخن می‌‌گویم استفاده از واژه وطن سخت است. مرزهای وطنم تغییر می‌کند و هم‌وطنانم هویت دیگری می‌یابند. 

(ضریح متبرک امام حسین(ع) که از بیرون حرم هم قابل رویت است)

(آخرین نگاه به کربلا)

 

صبح، پیش از طلوع راه افتادیم و به جای خداحافظی حضوری از خانم و آقای دکتر آذرنوش، که در کربلا هم در هتل ما اتاق گرفته بودند برایشان یادداشتی گذاشتیم (آقای دکتر مردی میانه‌سال، بی‌ادعا، آرام و کم‌سخن بود. آن‌قدر که ما تا چند روز هیچ از ایشان نمی‌دانستیم. بعدتر که به سختی سر گفت‌وگو را باز کردیم، فهمیدیم ایشان و همسرشان سال‌ها در انگلستان تحصیل و زندگی کرده‌اند. و حالا ایشان مدیر گروه رشته فیزیک در دانشگاه فردوسی‌اند.) 

به سمت مهران در حرکتیم. با ماشین هایسی که از نزدیک حرم راه افتاد. مسیر بسیار زیباست. در یک طرف جاده نخل‌های سبز و سربه‌فلک کشیده و در طرف دیگر رودخانه‌ای پرآب. هوای با طراوت و سرسبزیِ درختانش، تداعی کننده گرگان خودمان است. هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم در عراق بشود چنین مناظر زیبا و دل‌انگیزی دید. (تصویر ذهنی ما از عراق  بیابانی یک دست گرم و خشک بود. تصویری که از رسانه‌ها داشتم. شاید تصویر یک اروپایی یا آمریکایی که از ایران دارد!)

در مسیر، راننده در یک قهوه‌خانه توقف می‌کند، آن‌جا خودمان را به چهار چای عراقی قند پهلو در استکان‌های کمرباریک میهمان کردیم و عجیب چسبید. 

(کبوترهای قهوه‌خانه ‌ای در خاک عراق و در مسیر مرز مهران)

(آخرین چای عراقی)

 

ساعت 11و نیم ظهر است و ما از خاک عراق خارج  و به مرز زمینی مهران وارد شده‌ایم. وضعیت مرز این دو کشور همسایه زمین تا آسمان با هم فرق داشت. دیدن نوشته‌های فارسی بر درو دیوار آدمی را به وجد می‌آورد. در ترمینال مهران به مقصد کرمانشاه، ماشینی سوار شدیم. جوانک راننده ما را به شهر مهران برد، و دم در منزل‌شان ماشین را عوض کردیم و با برادر جوانش راهی کرمانشاه شدیم. چه طبیعتی! چه هوایی! کاش بلیت برگشت نداشتیم و با آرامش در این مراتع سرسبز می‌گشتیم. مراتعی که روزهایی در دستان دشمن بود. هنوز یادواره‌های شهدای آن روزها در سراشیب تپه‌ها به چشم می‌خورد. از آن جمله، یادواره شهید دستوراه. دایی مهدی خاطره‌ها داشت از عملیات آزادسازی مهران و چونان راوی کارکشته‌ای در فراز و نشیب جاده ما را میهمان روایت خود کرد. انگار آمده باشیم اردوی غرب! 

(سرسبزی‌های استان ایلام)

 

جاده پرپیچ و خم مهران ما را بر آن داشت تا در اولین توقفگاه میهمان دایی مهدی شویم و ناهاری بخوریم. و بعد دوباره حرکت به سوی کرمانشاه. ساعت 6 عصر به شهر رسیدیم و هنوز تا ساعت پرواز فرصت داشتیم از این رو بنا شد به نزدیک‌ترین منطقه دیدنی شهر، یعنی طاق بستان سری بزنیم. طاق بستان داخل شهر بود و من بسیار دوست داشتم این نقش برجسته‌های دوره ساسانی را از نزدیک ببینم. ساعتی را در آن‌جا گذراندیم و با مردم با صفای کرمانشاه اندکی هم‌صحبت شدیم و همان جا تصمیم گرفتیم یکی از سفرهای استانی‌مان سفر به این دیار پر خاطره و پرتاریخ باشد. با این‌که حضورمان در کرمانشاه بسیار اندک بود اما نمی‌شد از نان برنجی‌شان که شیرینی مورد علاقه من هم بود، گذشت. سوغاتی خریدیم و روانه فرودگاه شدیم. اما طبق معمول برنامه ما را، تاخیرهای همیشگی هواپیمایی ایران بر هم زد. از آن طرف دوازده ساعت معطلی و از این طرف نزدیک به چهار یا پنج ساعت انتظار. تقدیر ما را امسال با انتظار رقم زده‌اند انگار!

(استان کرمانشاه-کوه‌های طاق بستان)

(نمایی از طاق بستان)

(هفت سین در طاق بستان)

 

بالاخره شماره پرواز را اعلام کردند. و ما در خواب ماندگان، علی‌رغم حضور چند ساعته در فرودگاه فراموش کرده بودیم کارت پروازمان را بگیریم. از همین روی بدترین و وحشتناک‌ترین قسمت هواپیما که درست روی انتهای دُم آن بود نصیب‌مان شد و تا آن‌جا حالی را داشتم که احتمالاً به آن می‌گویند هوازدگی، بر وزن دریازدگی! حالی که نوروز دو سال پیش از آن در کشتی تندرویی که به سمت کیش می‌رفت تجربه کرده بودم.

ساعت یک بامداد روز پانزدهم فروردین، هواپیما در باند فرودگاه مشهد نشست. و ما به خانه رسیدیم. با بارهای فراوانی بر دست‌ها و شانه‌مان! با یک دنیا تماشا در چشم‌هامان! با یادها و خاطره‌ها و حرف‌ها. با سفرنامه‌ای که یک روز باید نوشته می‌شد، هرچند کوتاه، و هر چند ناتوان برای ادای دِین به این سفر بهاری و تنها برای شرح یک سفر عجیب به دیار حبیب!

 

===============

برای خواندن سفرنامه روز اول این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز دوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز سوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز چهارم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز پنجم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز ششم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز هفتم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز هشتم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز نهم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز دهم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز یازدهم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز دوازدهم این‌جا کلیک کنید

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
MILAD
MILAD
٩٣/٠١/١٤
٠
٠
ایشالله بازم قسمت بشه که برین .
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/١٥
٠
٠
انشاالله قسمت همه شود.
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠١/١٤
٠
٠
سفرا بی خطر.خوش اومدین :) ایشالله باز هم نصیبتون بشه :)//تشکر بابت تمام قسمت های سفرنامه.فوق العاده بودن:)
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/١٥
٠
٠
ممنون. البته ما دو ساله که خوش اومدیم!!! سفر ما در نوروز ۱۳۹۱ بود!
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
واقعا ؟؟ خخخ نمیدونستم:) پس بیشتر خوش اومدین :)
bablack313
bablack313
٩٣/٠١/١٤
٠
٠
عکس چای پر رنگ در آن لیوان های کمرباریک بدجوری ما را گریفت! انشاالله قسمت همه بشود... ممنون بابت همه 13 سکانس
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/١٥
٠
٠
انشاالله چای پررنگ شکر اندود عراقی در استکان‌های کمرباریک قسمت‌تان بشود.
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/١٤
٠
٠
ممنون
s_a
s_a
٩٣/٠١/١٤
٠
٠
خیلی خیلی ممنون از این سفرنامه......... هر روز میومدم میخوندمش....... واقعا ایده خوبی بود که گذاشتین خاطراتو تو سایت....... :)
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/١٥
٠
٠
ممنون. نظر لطف شماست. حضور شما برای نوشتن سایر سفرنامه‌هامان دلگرم‌ کننده است.
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٣/٠١/١٤
٠
٠
خوش اومدید انشاالله سال بعد نوبت ما هم بشه
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/١٥
٠
٠
ممنون و البته همانطور که گفتم ما دو ساله که خوش اومدیم! سفر ما نوروز ۱۳۹۱ بود!!
Niva
Niva
٩٣/٠١/١٥
٠
٠
بسیار زیبا بود.. کاچ منم خاطرات سفر مکه رو مینوچتم :) دو روز نوچتم بعد دیگه ولچ کردم .....
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/١٥
٠
٠
کاچ! (شما به شین می‌گید چ؟ یا کیبوردتون شینش خرابه؟!!!!!) شما هم بنویسید، هیچ وقت دیر نیست. ما هم می‌خوانیم نوشته‌های شما را.
آنيسا
آنيسا
٩٣/٠١/١٥
١
٠
آقاي قدسي و خانوم يوسفي! لطفا پاسخگوي اين كامنت سفرنامه روز هفتم باشيد: آقا من يه سوال فني دارم! بالاخره شما با ماشين حسن هادي رفتيد كربلا يا نه؟!!! خو مبهم نوشتيد ديگه! انتقاد بپذيريد، خودتان را بگذاريد جاي مخاطب و اين پست را از اول بخوانيد... سوال دوم: جالبه كه از وضعيت روحي و جسمي دخترخانم‌ها ميگيد ولي مخاطب نميفهمه كه مگه وضعيت اين دخترخانم‌ها چطور بوده؟!!! و هيچي از اين قضيه نميگيد!!!! علاوه بر حظ معنوي كه برديم، از لحاظ سفرنامه‌اي دچار علامت سوال شده‌ايم كه شما هم خودتان را به نديدن مي‌زنيد!!!!!!!!!!
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/١٥
١
٠
سلام و سپاس بابت توجه‌تان. شرمنده‌ایم که از پاسخ به پرسش روز هفتم‌تان غفلت کردیم! در مورد حسن هادی حق با شماست. راستش خانم یوسفی وقتی این بخش از سفر را نوشته بودند یادشان نبود از این‌که با ماشین حسن هادی نرفتیم؛ من هنگام بازخوانی یادآوری کردم و آن بخش اضافه شد که: «...ا حسن‌هادی نرفتیم، ماشینش همان‌طور که در عکس پست قبلی قابل رویت است، برای مسافت طولانی مناسب نبود...» اما متاسفانه قسمت اشتباه فراموش شد که حذف شود!! به همین سادگی! قصد مخاطب‌آزاری هم نداشتیم! بعد که شما تذکر دادید بنده از زحمت‌کشان ادمین درخواست کردم حذف کنند آن بخش را که گویا ایشان هم فراموش شان شد. اما در مورد دختر خانم‌ها باید پیش‌سفرنامه را می‌خواندید، رجوع شود به: http://jeem.ir/pagetwo.php?print=2&type=1&id=12558 در آنجا ما هم درمورد همه‌ی هم‌سفران‌مان نوشتیم و هم توضیح دادیم که برای سر نرفتن حوصله‌ی مخاطب مجبور به خلاصه‌نویسی زیاد بودیم. باری... سپاس از توجه شما. ما از اول نیازمند مخاطب متوجه و نکته‌بینی چون شما بودیم. حتما در سفرنامه‌های بعدی، همراه‌مان باشید.
admin
admin
٩٣/٠١/١٦
١
٠
من تا امروز کامنت ننوشتم؛ چون دوست داشتم سفرنامه تمام شود و بعد بنویسم. خواندن این سفرنامه بسیار بسیار برایم لحظه های زیبایی را رقم زدند. تجلی آن زیبایی هایی که دیدید و لحظاتی که بر شما گذشت در این نوشته ها به خوبی نمایان بود و این نمایش دل پذیر فقط هنر یک نویسنده است. از برادر عزیزم آقای قدسی و همسر گرامی شان خانم یوسفی برای این سفرنامه به غایت جذاب کمال تشکر را دارم. اگر خداوند متعال و حضرت ارباب قسمت کند کمتر از سه هفته دیگر مهمان کربلا خواهم بود و این نوشته ها شوق سفر را در من صد چندان کرد.
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
خوش به حالتون آقای نادری....واقعا خوش به حالتون.انشالله به سلامتی :)
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
سپاس از نظرتان جناب آقای نادری. چون اغلب این سفرنامه به همت و قلم سرکار خانم یوسفی بوده، بنده نمی‌توانم تواضع خرج کنم! جز برای همان خطوط زردرنگ که آن هم اگر همت بانو نبود در من نمی‌جوشید و نوشته نمی‌شد. به هرحال خوشحالیم که پسندید و خوشحالیم که این سفر را به امید خدا تجربه خواهید کرد. قدر همه روزهایش را بدانید. به ويزه نجف را. خدای ناکرده شوق زیارت سیدالشهدا دم‌غنیمتی‌تان را در نجف زایل نکند. التماس دعا.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠