سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!
ماجرای روز دوازدهم

سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!

نویسنده : الهام یوسفی

سفرنامه، روز دوازدهم؛ 12/ فروردین/ 1391

 

بالاخره لحظه حرکت فرا رسید. ساعت 6 و 45 دقیقه صبح از کربلا به سمت سامراء و اگر خدا بخواهد کاظمین. با یک هایس کرایه‌ای برای تمام روز به مبلغ 220 هزار دینار(گمانم آن روزها که تقریبا آغاز حقیر شدن ارزش پول ایران بود، باید به ازای هر 65 هزار دینار 100هزارتومان می‌پرداختیم. یک نکته جالب هم این بود که آنجا برای اولین و آخرین‌بار convertor گوشی تلفنم به دردم خورد! هربار که می‌خواستیم پولی بدهیم محاسبه می‌کردم ببینم با پول خودمان بهتر است بپردازم یا با پول ایشان!) 

(دروازه شهر بغداد)

(مجسمه‌ای در ورودی بغداد)

 

ساعت 10 و 45 دقیقه در امامزاده محمد(ع) بودیم. امامزاده محمد فرزند دیگر امام دهم است. مرقدی در یک منطقه روستا مانند. پس از زیارت مختصر و تجدید وضو راهی سامراء شدیم. در طول راه مدام ایست و بازرسی بود. آن‌قدر که مجبوریم بودیم در هر یک کیلومتر توقف کنیم. نظامی‌ها با لباس‌های خاکی و پلنگی و سرتاپا پوشیده از سلاح و گاه تانک‌های زره‌پوش، بیش‌ترین آدم‌ها و مناظری بودند که در طول مسیر می‌دیدیم. در راه رسیدن به سامراء باید از بغداد گذشت. ما نیز از دروازه‌اش گذشتیم.

(منظره‌ای  در مسیر سامراء)

(نمایی از دجله در مسیر سامراء)

(مسجدی در مسیر)

 

در راه رسیدن به شهر سامراء که از آن تصویر درستی نداشتم، از نهری بزرگ گذشتیم، ادامه همان دجله! نزدیک‌تر که می‌شدیم، نشانی از شهری که بتوان از آن به عنوان یک شهر سخن گفت پیدا نبود. من نمی دانم چرا، اما انتظار داشتم گنبدی ببینم، با این‌که می‌دانستم در فاجعه خونین انفجار حرم، گنبد از بین رفته اما عمق فاجعه را درک نکرده بودم و این تنها زمانی حاصل شد که رو در روی حرمی ایستادم که آینه تمام نمای مظلومیت  شیعه بود، مظلومیتی به ازای چهارده قرن! هایس، ما را تنها تا یک گاراژ رساند. بعد از آن از نخستین بازرسی بدنی عبور کردیم و از میان دیوارهای بتونی گذشتیم و دومین بازرسی بدنی انجام شد! این بار بسیار سخت‌گیرانه، همه محتویات کیف‌مان را تخلیه کردند و...

بالاخره پای پیاده به حرم نزدیک شدیم. چشم‌هایم هر چه می‌جست جز ویرانی چیزی نمی‌دید. گنبد یک سازه خشتی بود و صحن با دیوارهای تخریب شده. اثری از کاشی‌های چشم‌نواز باشکوه نداشت! مات و مبهوت و متحیر به اطراف نگاه می‌کردم و پیش می‌رفتم، در عمق فاجعه پیش می‌رفتم! داخل حرم، خبری از ضریح طلا و نقره نبود. اتاقکی چوبی، چهارگوش زیر سقفی چوبی! که با چهار پنجره کوچک چشمان زائر را به دیدار چهار مرقد میهمان می‌کرد. از امامزاده‌ای مهجور در دورترین روستاهای ما نیز ساده‌تر و غریب‌تر! همیشه فکر می‌کردم چه نیازی دارند ائمه معصوم ما به این گنبد و بارگاه طلا!؟ نیازی نبود، عادت ما بود که شوکت و شکوه امامان را با این ضمایم ببینیم. اما سامراء با همه شکوه ناشی از حضور دو ائمه معصوم- امام حسن عسکری(ع) و امام هادی(ع)  و دو بانوی بزرگوار- نرجس خاتون مادر امام عصر و حکیمه خاتون عمه ایشان- مظلومانه قد علم کرده بود و ذهنیت‌های مرا به چالش می‌کشید. حس می‌کردم، باید ساختش؛ باشکوه‌تر از پیش. نمی‌دانم! شاید روزی بتوان جراحت ظاهری حرم را در پوششی از طلا و نقره و کاشی‌های لاجوردی پنهان کرد، اما جراحت عمیق قلب شیعه را نه! (تصمیم داشتم اینجا چیزهای زیادی بنویسم. بنویسم که سامرا یک تجربه متفاوت بود. زیارت حرمی بی‌ضریح و بی‌گنبد طلا و بی‌تشریفات، شناخت جدیدی می‌داد. با همه مظلومیتی که دیده می‌شد. سامرا را بیش از کاظمین دوست داشتم. خودمانی‌تر بود. با خود فکر می‌کردم ای کاش می‌شد جای این‌همه رواق و ایوان و بقعه و... ، ضریحی چوبی اما بزرگ برای آغوش هزاران زائر عاشق درست کرد.)

در صحن حرم مطهر، سرداب امام زمان(عج) – محل غیبت امام- جای دیگری بود برای زیارت، پلکانی سنگی که به زیرزمینی می‌رفت که یک فضای محصور در شیشه با دربی آهنی در آن به چشم می‌خورد، و در آن فضا، یک جای خالی بود... همین...

ساعت 3 و 35 دقیقه پس از صرف چای عراقی در بیرون حرم و در استکان‌هایی به غایت تمیز و کمرباریک و با شکم گرسنه به سمت کاظمین راه افتادیم (مردان کاروان البته گرسنه نماندند و از پلو عدس مضیف‌خانه حرم بی‌بهره نماندند). ماندن در سامراء بیش از این جایز نبود. حدود ساعت 6 و نیم عصر در یک شهر واقعی بودیم. با چراغ‌های بسیار و خیابان‌های شلوغ و دو گنبد نورانی که گاهی فکر می‌کردی از خطای چشم است این دو بینی! شاید پس از دیدار با مظلومیت سامراء می‌شد به واسطه این نورهای پرتلالو از قلب‌هامان اندکی تالم را بزداییم. کاظمین با ما آشنایی بسیار داشت. مدفن پدر و فرزند امام رئوف شهر من بود.  شهری که در مقایسه با نجف و کربلا مرفه‌تر و به سامان‌تر می‌نمود. و البته وضعیت حجاب در این‌جا بسیار آزادتر و متفاوت‌تر، شاید به دلیل نزدیکی به بغداد.

(دو امام -دو گنبد- کاظمین)

(شارع‌القبله- کاظمین)

 

از شارع‌القبله که شبیه خیابان شیرازی خودمان بود به سمت حرم حرکت کردیم. پس از چندین بازرسی بدنی بالاخره به حرم رسیدیم صحن حرم بسیار باصفا و دیدنی بود و درست مثل حرم امام رضا(ع) بسیار شلوغ و دست زدن به ضریح کار سختی است و برای دیگران زحمت‌ساز! (از بیرون که دو گنبد را می‌دیدم گمان بردم که باید زیر هر گنبد ضریحی باشد پس از زیارت ضریح اول هرچه دنبال دومی بودم چیزی نمی‌یافتم. تا این‌که کاشف به عمل آمد هر دو امام در یک ضریح دفن شده‌اند! کلهم نور واحد.) کاظمین را در شب دیدم، در محاصره هزاران نور مصنوعی، و تنها یک خیابانش را! جای قضاوت نیست، این‌جا تنها یک عابر بودم و یک زائر نیمه‌وقت و عجول. دوست دارم قسمت شود و این‌بار در سفر به عراق بتوانم در کاظمین و بغداد توقفی طولانی‌تر داشته باشم. 

گرسنه‌ایم و چیزی نیست جز مغازه‌‌های بسیارِ خیابان قبله در کاظمین! ساندویچ‌هایی که همواره با چهره‌ای در هم کشیده به آن‌ها نگاه می‌کردیم، اکنون تنها وسیله دم‌دستی سد جوع ماست. چاره چیست!؟ دایی مهدی می‌خرد و ما، جز چند نفری از اعضا، تن به خوردن می‌دهیم و از قضا زنده می‌مانیم. اما ننگ‌آورترین قسمت قضیه، خوردن کوکا و پپسی اسرائیلی بود که البته من و همسر تحریمش کردیم اما به هر حال در کارنامه کاروان به عنوان یک نمره منفی وارد شد!

بدن‌هایمان به خاطر این مسیر طولانی و خسته‌کننده و به خاطر این زیارت‌های عجولانه، کوفته و خسته بود. ساعت حدود 12 شب بود که بالاخره رسیدیم به کربلا!

(این صفحه‌ای است که جاکتابی‌نویس در کربلا به قول خودش تبرکاً و تیمناً در وبلاگش قرار داد!) 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
دلم کربلا و کاظمین خواس دوباره... :(((
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/١٣
٠
٠
انشالا.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
سلام:جالب بودمتشکرم.
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/١٣
٠
٠
ممنون
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
خدا نصیب همه بکنه *:)خوش به حالتون *:)
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/١٣
٠
٠
انشالا به وقتش
radyab0
radyab0
٩٣/٠١/١٣
٠
٠
زیارت قبول
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/١٣
٠
٠
سپاس.
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠١/١٣
٠
٠
کاش یه روز convertor گوشی ما هم به یه دردی بخوره//زیارت قبول و تشکر :)
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/١٣
٠
٠
انشالا و سپاس
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/١٣
٠
٠
واقعا مردم 13بدرمیرن اینجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤