ذکر مولانا سعید برند رحمة الله علیه
فی المقامات بزرگان

ذکر مولانا سعید برند رحمة الله علیه

نویسنده : ایمان فروزان نیا

آن عالم عامل، آن خبرنگار کامل، آن از همه خبرها بی‌نیاز، آن خورنده نیمرو با پیاز، آن قلم به دست فرزانه، آن لطیف مثل پروانه، آن پذیرنده هر ریسک و خطر، آن مضروب با چوب و چماق و تبر، آن مخالف نشر هر چرند، شیخ‌نا و مولانا سعید برند رضی الله عنه.

از مشایخ اهل قلم بود و در نوشتن با خودکار بیک حظی وافر داشت! وی را کرامات بسیار بود از جمله آن‌که هیچ کس معنی فامیلش را نمی‌دانست، حتی خودش! و وی را جملات قصار بسیار بود و می‌گفت: ایضا! و باز می‌گفت: علی ایحال!

نقل است چون به دنیا آمد، با اشارت به سمت پرستار گفت: ادا ددی بو. یعنی یک تاس برام بیار! و چون تاس به دستش دادند و آن را بریخت، شش بیامد. خواستند تاس را ببرند که به زبان طفولیت گفت: ددی دی بو. یعنی: شیش جایزه داره. پس دوباره تاس بریخت باز شش بیامد و این حکایت تا هفت شبانه روز ادامه داشت و جملگی دکتران از کار وی در عجب بودند و دانستند که شیخنا را استعدادی عجیب در منچ باشد. 

چون سه ساله گشت پا به عرصه مسابقات منچ گذاشت و هیچ جنبده‌ای از تاس وی در امان نبود و با تاس خود، مگس را در هوا می‌زند. پس چهل سال در همه مسابقات برنده گشت و بعد از مدتی وی را فامیلی «برنده» دادند. لیک چون روزی و روزگاری بخت از وی برگشت و باخت، دیگر کسی او را برنده نخواند و به گفتن «برند» اکتفا کردند و این از بازی‌های روزگار بود.

آورده‌اند که چون از منچ فراغت یافت، به سرزمین‌های دور سفر کرد و در آن‌جا همه طور عجایب بدید. از جمله آن‌ها، دانشگاهی که به آن «پیام‌دور» می‌گفتند. پس چون به دانشگاه وارد شد از شدت خستگی به کلاسی رفت در گوشه‌ای بخفت. در خواب هاتفی دید که او را گفت: یا سعید! تو با این کمالات و قد و بالای رشید! حیف نیست یک لیسانس نگیری.

پس عرق ریزان از خواب برخواست و به نزد رییس دانشگاه رفت و خواب خود بر وی باز گفت. رییس دانشگاه چون این بشنید، جامه درید و با سر به بر میز کوفت از هوش برفت. چون استادنا روی میز را نگریست، یک مدرک لیسانس آمار بدید. با خود اندیشید که رییس دانشگاه می‌خواسته این مدرک را به من بدهد، لیک شیطان او را گول زده و عجله کرده، با سر اقدام به برداشتن برگه کرده. پس مدرک لیسانس را برداشت با خط خوش برکاغذی نوشت «عجله کار شیطونه» و روی میز چسباند و رفت.

نقل است مولانا سعید را هوای بیزینس و کار به سر افتاد. پس مدرک خویش بر لب کوزه گذاشت و به دنبال کار برفت. روزی در خیابان استادنا مهدی عسگری رحمة الله علیه او را بدید که مشغول متر کردن خیابان است. پس جلو رفت و گفت: ای جوان؛ بیکاری؟ مولانا سعید پاسخ داد: هاع! پس استادنا عسگری دست وی را بگرفت و به دفتر هفته نامه وزین جیم برد یک خودکار بیکی برداشت و بر دو سمت شانه مولانا سعید بزد و گفت: اینک تو را نویسنده اعلام می‌کنم. سپس خودکار به سعید بداد و گفت: می‌ری پایین شهر یک گزارش مشتی از مواد فروشا می‌گیری. نقل است استادنا شاد و خندان به محلات خلاف برفت آدرس قاچاقچیان مواد را جویا شد. پس گولاخی به سراغ وی آمد و گفت: چه خواهی؟!

جواب داد: هر چه خلاف باشد؟

گفت: پلیسی؟!

پاسخ داد: نه؛ خبرنگارم!

پس آن گولاخ سوتی بزد و عده‌ای چماق به دست از در و دیوار بر سر استادنا ریختند و نقل است استادنا را چونان زندند که شیخ‌نا دو پا داشت و دو پا قرض کرد و پا به فرار گذاشت. و از این دست خطرها در کار خویش بسیار کرد تا هنگام مرگش فرا رسید؛ به وقت مرگ عزرائیل بر وی ظاهر گشت و گفت: هر چه خواهی بگو که وقت رفتن است. استادنا طلب تاس کرد. چون تاس بریخت، جفت شش آمد، پس دوباره بریخت، باز جفت شش آمد، پس سه باره بریخت و این بار جفت یک آمد و عزرائیل جان وی بستاند و این هم از بازی‌های روزگار بود!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
A_K
A_K
٩٣/٠١/١١
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخ...بسیار ممنون:))))))))
par!sa
par!sa
٩٣/٠١/١١
٠
٠
3،4 تا اسم هم داشتند خخخ اینو نگفتین
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠١/١١
٠
٠
ایول پریسا :)))
taba_sa
taba_sa
٩٣/٠١/١١
٠
٠
خدا رحمتشون کنه....... خخخخخخخخخخخخخخخخخ
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠١/١١
٠
٠
خدایش بیامرزد!!
saiideh70
saiideh70
٩٣/٠١/١١
٠
٠
جالب بود:)
hossein_raoof
hossein_raoof
٩٣/٠١/١١
٠
٠
خخخخخخ
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠١/١١
٠
٠
آخی!
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠١/١١
٠
٠
حلوا میخوام ! خخخخ تشکر آقای فروزان :) عالی بود :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
سلام:برای شادی اموات صلوات.جالب بود.ممنون
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
آن عالم عالم آن شخص مجهول هویت(چند هویتی) آن شخص گیج کننده افکار مردم شیخ سعید برند
f_nietzsche
f_nietzsche
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
سلام...کاش ازت یه چیز دیگه میخواستم ایمان جان اگه میدونستم اینقد زود درخواست ما رو اجابت میکنی میگفتم مطالبی که میفرستم تایید نمیکنی رو تایید کنی یا حداقل یه لامبورگینی چیزی ازت درخواست میکردم...دمت گرم خیلی باحال بود
sherlok
sherlok
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
اونقدرها هم جالب نبود!
MILAD
MILAD
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
مثل همیشه عالی بود. خدا بیامرزشون :)))
Mohaddeseh.Gh
Mohaddeseh.Gh
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخ جالب بود.مچکر : )
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
عالی بود اقای فروزان;-)
hamid_kh
hamid_kh
٩٣/٠١/١٣
٠
٠
خخخخخخخخخخخ ... ایمان جان تذکره هات حرف نداره خخخخخخ ... " و خداوند به تاس قدرت ضایع کردن عطا کرد ، باشد که رستگار شوید " !!!
s.barand
s.barand
٩٣/٠١/١٣
١
٠
ممنون از لطف همه دوستان و البته ایمان عزیز با قلم دوست داشتنی اش، فقط دعا می کنم جان دادنم به همین سادگی و البته نه به همین مفتکی باشد
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/١٤
٠
٠
خخخخخخخخخخخ
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠١/١٧
٠
٠
:))) بله اون گزارشم برا خودش داستاني شدا.....مرسي از شما....يكي اين برنده كه شما گفتي تو ذهن ميمونه يكي هم اون پرنده پرنده آقاي رشيدپور در جشن جيم...فكر ميكنم قبلانم يه بار در جيم فاميلي ايشون رو تفسير كردين.... به هرجهت تشكر فيض برديم (^_^)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
سلام:جالب بود.سپاسگزارم
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٣/٠٣/٠٨
٠
٠
الآن یک سوال......آقای برند شطرنج هم بلدند>؟
o_edman
o_edman
٩٣/٠٣/١٧
٠
٠
تا میانه های متن، جالب تره، البته بقیه ش هم خوبه. درود بر مردان بیک به دست جیم!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/٠٤
٠
٠
تا امروز این بهترین متن طنزی بود که از شما خونده بودم، واقعا درجه یک می نویسین :) تا الان تصور میکردم فامیل ایشون « بِرند » هست . به نظرم یکی از شیک ترین فامیل هایی هست که تا الان شنیدم .
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
تبلیغات
تبلیغات