سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!
ماجرای روز یازدهم

سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!

نویسنده : الهام یوسفی

سفرنامه روز یازدهم؛ 11/فروردین/ 1391

این‌جا شب‌ها نمی‌شود زود خوابید و صبح‌ها نمی‌توان زود برنخواست. از صبح خیلی زود شهر بیدار می‌شود. مردم در حرم و خیابان‌ها و بازارهای مشرف به آن سرازیر می‌شوند. و همه چیز جان می‌گیرد. فارغ از هیاهوهای جهان بیرون، فارغ از دغدغه اجلاس سران کشورهای عربی، فارغ از همه چیز جز زیارت...

صبح خیلی زود راهی مرقد حُربن یزید ریاحی شدیم. در حدود 7-8 کیلومتری شهر کربلا. در نزدیکی حرم می‌نی‌بوس‌هایی بودند که با هزینه نه‌چندان زیادی که از قلمم افتاده، ما را به مرقد حر بردند. مرقد در حال توسعه بود. ضریحی مستطیل شکل و کوچک در وسط محوطه‌ای بزرگ قرار داشت. فرش‌های دستباف کف محوطه را پوشانده بود. فرش‌های ایرانی. فرش‌هایی که از کرمان و یزد و اصفهان و کاشان می‌آیند. در حرم حضرت علی(ع) پشت فرش‌ها را نگاه کردم، تولید شهر کرمان بود و آجرهایی که برای توسعه حرم به کار می‌رفت، متعلق به کارخانه‌ای در اصفهان! همه این‌جا نشسته‌اند به زیارت و من انگار نوشتنم جزئی از آداب زیارت باشد. همواره پس از دعا و نماز دفترچه‌ام را بیرون می‌کشم. اعضای خاندان وابسته، به این کار من عادت کرده‌اند و گاهی می‌گویند: این را نوشتی؟ یادت نرود این را بنویسی؟ 

امروز رفتن به سامرا و کاظمین میسر نشد. کاروان‌های رسمی را اجازه خروج نمی‌دهند اما ما فارغیم و شاید بشود وسیله‌ای گیر آورد و رفت. نمی‌دانم می‌ترسند جان مردم به خطر بیافتد یا جان حضرات حاضر در کنفرانس بغداد؟! 

 

بعد از زیارت مزار حر ناهار را رفتیم مضیف‌خانه حضرت عباس(ع). این‌جا هم تکلم عربی ما قصه‌ای شنیدنی دارد. در صف مضیف‌خانه وقتی مادرِهمسر سعی داشت برای یکی از دخترخانم‌های کاروان که پای آمدن نداشت غذا بگیرد با خادم دم در مضیف‌خانه وارد مکالمه‌ای تماماً عربی شد، به این شرح: (شما حروف را از حلق ادا کنید!)

-سیدی! این خانم، سیّد، مریض، مادر شهید!

حالا شما تصور کنید که آن آقا معنای مریض و سیّد را بفهمد، معنای مادر شهید را هم، اما مسلماً این را نمی‌فهمد که چه‌طور مادرهمسر بنده دارند به واسطه یادآوری یک خاطره تلخ در گذشته نه چندان دور، از ایشان تقاضای غذا برای کسی می‌کنند که پسرش به دست سربازان  همین کشور میزبان به شهادت رسیده! من که روده‌بر شده بودم همان دم از خنده! 

 

امروز در کربلا یک هم‌وطن عراقی دیدیم! محصول مشترک ایران و عراق. از این بازار مشترک‌ها این‌جا بسیارند. همان که عکسش‌ را در پست قبلی گذاشته‌ایم. یک مورد را هم در حرم دیدم. دختری که هم به عربی و هم به فارسی بسیار خوب سخن می‌گفت. و من عجیب به او غبطه خوردم. خودش متولد ایران بود و پدر و مادرش نیز! اما اجدادش همه عراقی بوده‌اند و پدر و مادرش زبان عرب را پاس داشته و به فرزندانشان آموخته بودند چون فارسی. 

زهیر سخت به دنبال کافی‌نت می‌گردد. آدرسی در باب‌القبله به ما دادند که پس از کلی جست‌وجو آن را بسته  یافتیم. هوا تاریک شده بود و ما از حرم دور شده بودیم. چراغ‌ها کم‌ می‌شدند و آدم‌ها نیز. با زهیر که بودم چیزی برای ترس وجود نداشت اما ماندن در چنین شرایطی دور از عقل بود، اگرچه همین اندازه آمدن‌مان هم در آن شرایط نسبتی با عقل نداشت. بازگشتیم...

این هم چند عکس که ماجراهایی داشت برای خودشان

(پسربچه پشمک فروش)

(خروس‌های عراقی)

(دست‌نوشته‌های پشت در توالت)

(ماهی‌ و مگس!)

(مردم در کنار نهر علقمه)

(نمایی از نهر علقمه یا نهر حسینی)

 

===============

برای خواندن سفرنامه روز اول این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز دوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز سوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز چهارم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز پنجم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز ششم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز هفتم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز هشتم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز نهم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز دهم این‌جا کلیک کنید 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
taba_sa
taba_sa
٩٣/٠١/١١
١
٠
اللهم ارزقنا....
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
ما هم دعا می‌کنیم خدا این سفر را برای همه بخواهد. و دعا می‌کنیم سفرنامه‌های بسیاری نوشته شود. این سفرنامه‌ها را آیندگان بسیار احتیاج دارند.
taba_sa
taba_sa
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
الهي آمين.... بله دقيقا....
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠١/١١
٠
٠
چه خروسایی! :))
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
چشونه مگه!! ما که صداشونو نذاشتیم که می‌گفتن: القوقولی قوقو! القوقولی قوقو!
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠١/١٣
٠
٠
الهی :))
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠١/١١
٠
٠
مگسارو ..... وافقعا میخورن اون ماهی هارو ؟؟؟ //تشکر :) خیلی خوب بود :)
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
نمی‌دونم! نپرسیدم ازشون. ولی گمونم بهشون مزه کرده که این‌طوری تجمعه کردند.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
سلام:جالب بود.متشکرم
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
خواهش می‌کنم. ممنون از لطفتون
fa-mozafari
fa-mozafari
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
عزیزم نهر علقمی بعد از شهادت حضرت عباس خشک میشه ولی هنوزم به اشتباه به نهر حسینی یا به قول خود کربلایی ها حسینیه نهر علقمی میگن.
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/١٣
٠
٠
سلام. البته من هم در متن اشاره کرده‌ام که این نهر حسینی است که به اشتباه به آن علقمه می‌گویند. از قول روحانی یکی از کاروان‌ها. اما غلط رایجی است که چون خود نهر علقمه دیگر وجود ندارد و بقیه هم به این نام می‌شناسندش از این عنوان استفاده کردم. ممنونم از دقتتون به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگذاریم
MILAD
MILAD
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
ممنون از شما که ما رو در جریان سفرتون میذارین :)))
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/١٣
٠
٠
خواهش می‌کنم.
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/١٣
٠
٠
سلام. البته من هم در متن اشاره کرده‌ام که این نهر حسینی است که به اشتباه به آن علقمه می‌گویند. از قول روحانی یکی از کاروان‌ها. اما غلط رایجی است که چون خود نهر علقمه دیگر وجود ندارد و بقیه هم به این نام می‌شناسندش از این عنوان استفاده کردم. ممنونم از دقتتون
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/١٤
٠
٠
خخخخخخخخخخخ چه قشنگ بود
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦