سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!
ماجرای روز دهم

سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!

نویسنده : الهام یوسفی

زهیر قدسی – الهام یوسفی

چند نکته:

1. هر سفری، گفتنی‌های زیادی با خود می‌آورد، به نوعی که گاهی گفتنی‌های سفر از طول سفر بیش‌تر می‌شود. با این‌همه ما تلاش زیادی کردیم که گفتنی‌های‌مان را جمع و جور کنیم تا حوصله شما سر نرود و بتوانید هر روز این سفر را با ما همراه باشید.

2. این‌که از ضمیر «ما» استفاده کردیم از این بابت است که این سفر دو راوی دارد. از آن‌جایی که بانوان مقدم هستند و این‌که اصل این خاطرات به تلاش و همت بانو (و همسفرم) نوشته شده و هزار و یک دلیل دیگر(!) راوی اصلی این سفر ایشانند. این بنده کوچک سراپا تقصیر هم بابت تنوع و یادآوری برخی نکات، داخل پرانتز و با رنگی دیگر، حضور خواهم داشت.

 

سفرنامه روز دهم؛ 10/ فروردین/ 1391

روزهای سفر بی‌تامل می‌گذرد. انگار که خوابی باشد! رویایی زود هنگام و زودگذر! باید اما دل داد به سفر. همه تلاشم را می‌کنم تا حد امکان همه چیز را بنویسم. صحنه به صحنه. گاه قلمم بهتر و واضح‌تر از هر دوربین عکاسی صحنه‌ها را با تمام جزییاتش ثبت می‌کند. در این مدت دفترچه و خودکارم را هیچ‌گاه جا نگذاشته‌ام. انگار که کپسول اکسیژن بیماری باشد که تنگی نفس دارد! این روزها را اما با حال بد ناشی از شدت گرفتن سرماخوردگی می‌گذرانم. آلودگی و گرد و غبار این‌جا بر بدحالی‌ام افزوده. صبح امروز برای اقامه نماز صبح به حرم نرفتم. دیشب از شدت فراوانی سرفه‌ها دیر خوابیدم و صبح نماز را در هتل خواندم. کم‌تر به حرم حضرت عباس(ع) رفته بودم و امروز روز تجدید دیدار بود. بعد از زیارت، خدا خواست و در خروجی حرم حضرت چشم‌مان به داروخانه سیار افتاد و مرد داروچی با انگشت اشاره‌اش جایی را نشان‌مان داد که امید می‌رفت در آن‌جا دکتری پیدا کنیم. نزدیک که رفتیم علامت هلال احمر جمهوری اسلامی ایران بر بالای درب به چشم‌مان آشنا آمد، درمانگاه ایثار. بعد از کمی انتظار داخل شدیم و دکتر پس از معاینه طبق انتظار، بیماری را سینوزیت تشخیص داد و گفت باید ماسک بزنم و شربتی و قرصی.

مقداری از شربت را همان‌دم خوردم، گلویم از شدت سرفه، گویی که زخم شده بود. بعد از آن سری به بازار زدیم. جنس‌ها طبق معمول همه چینی بود و عموماً بنجل! هنوز دست و دلم به خرید نمی‌رفت. بیشتر اجناس را می‌شد از ایران هم تهیه کرد و من مانده بودم از خیر سوغاتی که از آب گذشته می‌دانندش بگذرم یا نه. بعد از آن دوباره به حرم رفتیم. در صحن روباز حرم حضرت عباس(ع)، عده‌ای زن و مرد با لباس‌های دیدنی که به پوشاک هندی‌ها شباهت داشت مشغول سینه‌زنی بودند. درست نفهمیدم هندی‌اند یا نه! آن‌قدر حالم بد بود که حوصله کنجکاوی کردن و سردرآوردن از ملیت‌شان را نداشتم. 

(مرد عراقی در بازار)

 

گمان کنم فردا را باید به سمت سامرا حرکت کنیم اگر خدا بخواهد. شاید هم برنامه برای روزهای بعد باشد. اما امیدواریم با این اوضاع امنیتی ناشی از برگزاری اجلاس سران کشورهای عربی، بشود پا را از کربلا بیرون گذاشت. من که چشمم آب نمی‌خورد که از این جماعت، آبی برای ملت‌های عرب و مخصوصاً ملت فلسطین گرم شود! الله اعلم!

شب‌ها پایین هتل در خیابان، مردان و پسران نوجوان جنس‌هاشان را بساط می‌کنند. همه چینی! مادرهمسر به قصد خرید پایین رفته. من گاه به تماشا می‌روم. زهیر با پسرک کیف‌فروش چانه می‌زند و پسرک می‌خندد و می‌پرسد: «هنوز نژاد رئیس جمهور است؟» منظورش احمدی‌نژاد است بی‌شک. بعد هم نوجوان دیگری از همان جماعت بساطی وقتی زهیر از انتخاب لباس با او حرف می‌زند، نیشش تا بناگوش باز می‌شود و می‌گوید: «انتخاب! احمدی‌نژاد!» به گمانم با شنیدن واژه انتخاب یاد انتخابات افتاده است.

سرفه‌ام بهتر شده و زخم گلویم گویا...

(رد پای انتخابات بر دیوارهای عراق)

 

(با این‌که حالا مانند گذشته سفر به کربلا یک رویا، یک آرزوی محال دست نیافتنی نیست و خیلی‌ها رفته‌اند و گفته‌اند. اما من نشنیده بودم که حرم دقیقا چه معماریی دارد. حرم  به گونه‌ای است که ضریح حضرتش را از بیرون می‌توان دید. باز هم خیلی غیرمنتظره و صمیمی.

آن روزها چنان‌که گفتم حال روحی مناسبی نداشتم. خدا را چه پنهان، کلافه بودم و ناراحت که چرا امام زیارتش را در چنین حالی نصیبم کرد. امید داشتم زیارت حالم را بهتر کند. شاید گریستن حالم را بهتر می‌کرد. ماهیچه‌های صورت و اطراف چشمانم منقبض می‌شوند اما اشکی جاری نمی‌شود. گریه زورکی حال آدم را خوب نمی‌کند، بل شاید بدتر هم بکند! خدایا گریستنی، خدایا اشکی، گریستن گاهی از نفس کشیدن هم ضروری‌تر می‌شود. به یاد روزهایی افتادم که ظهر عاشورا هنگام زیارت خواندن، طلب دیدار می‌کردم. اما گمان نداشتم روزی این وعده محقق شود که حالم هیچ خوب نبود. از آن روز برای مشتاقان کربلا این‌گونه دعا می‌کنم: «ان‌شاالله به وقتش زیارت نصیب‌تان شود.» دیر و زودش مهم نیست.)

(یکی از ورودی‌های حرم امام حسین(ع))

 

===============

برای خواندن سفرنامه روز اول این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز دوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز سوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز چهارم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز پنجم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز ششم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز هفتم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز هشتم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز نهم این‌جا کلیک کنید

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
MILAD
MILAD
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
ممنون
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
ممنون‌تر!
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
هعییییی....حرم :(//تشکر آقای قدسی و خانم یوسفی ...فوق العاده بود
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/١١
٠
٠
خدا رو شکر و سپاس از شما.
bablack313
bablack313
٩٣/٠١/١١
٠
٠
تشکر، اما چون گفته بودین نوشته مشترک است. خوب اگه سرماخورده بودین و حالتون خوب نبود کپسول اکسیژن را میدادید آقا زهیر بنویسند!! :)
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
سپاس. آقا زهیر نوشتن را دوست دارند اما با صفحه‌ی کیبورد! آنجا هم که میسر نبود.
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/١٤
٠
٠
مرسی
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥