قبر نرم
هر شب مثل مردن

قبر نرم

نویسنده : فاطيما

ساعت 2:28؛ اين‌جا داخل يک اتاق تاريک نشستم و دارم چشم‌هایم را با نور صفحه موبايلم کور مي‌کنم. هوا را چنان سرد کردم که نتوانم از زير پتو بيرون بيایم. سرم را ولى گرم کردم به تمام افکار پريشان خودم. زير پتو خيلى جا تنگ است! فقط اندازه من جا دارد. اين‌جا بوى شامپو مي‌آید و يک صدايى مثل صداى فوت از بيرون شنيده مي‌شود! هر از گاهى ديوارم خراب مي‌شه و ميگذارد بيرون را ببينم. چيزهاى دنياى بيرون اين‌قدر بزرگ هستند که کسى نمي‌تواند خراب‌شان کند، ولى من تا تکان مي‌خورم يک تکه از اين‌جا خراب مي‌شود! فکر کنم چون خيلى دنيایم کوچک است !

اينجا فرقى ندارد چشم‌هایت بسته باشد يا باز، تو جز سياهى چيزى نمي‌بينى. اگر گاهى ديوارهاى خانه‌ام نريزد، هيچ نورى وارد نمي‌شود! اين‌جا هيچ هم صحبتى نيست، ولى خب کسى هم نيست که به خاطر اين‌که تو با خودت حرف مي‌زنى مسخره‌ات کند !

 

زير پتو جنگ مي‌شود، جنگ همه خاطره‌ها و روياها و آرزوها و مشغله‌ها و دغدغه‌ها و تو؛ يک تنه بايد يک تکه از اين‌جا را خراب کنم، نمي‌توانم نفس بکشم، بايد کله‌ام را کنم، بيرون از اين دنياى گرم!

چقدر اين زير همه چیز مثل دنيای‌مان است، نه؟!

بيرون دارد يک صداهايى مي‌آید، کسى در زد؟! نه اين در دارد قلنج گردن مي‌گيرد؛ آفتاب مهتاب مي‌شود تنش؛ گره مي‌خورد.

 

ساعت 2:32 من همچنان زير پتو به سختى نفس مي‌کشم. دارم فکر مي‌کنم قبر بايد خيلى تنگ‌تر و تاريک‌تر از اين‌جا باشد. از بيرون هم هيچ صدايى نمي‌رسد. آن‌جا نفس هم نمي‌شود کشيد. بايد تمرين کنم، بايد هر شب در اين قبر نرم فرو بروم. 

ساعت 2:58؛ صداى بيرون بيشتر ولى ناى من کمتر و چشمانم سنگين‌تر شده !

ساعت 3؛ من خوابم برده. هيچ صدايى نمي‌شنوم، هيچ بويى احساس نمي‌کنم ولى همه آن بيرون دارند صدایم مي‌کنند!

مثل توى قبر!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠١/١٤
١
٠
*:/ خدا نکنه ، ایشاا... 120 ساله شی ، نمیشه حالا یه تمرین دیگه بکنی *:) ؟!
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠١/١٤
١
٠
ولی خوبه ...
فاطيما
فاطيما
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
تمرين دو خوبه؟
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/٠١/١٤
١
٠
جالب بود:)) شما تو روز بيشتر فعاليت داشته باشي شب راحت تر خوابت ميبره
u_razavi
u_razavi
٩٣/٠١/١٤
١
٠
فوق العاده بود........محشر..........مخصوصا سه پاراگراف اول...........واقعا مرسی..........
فاطيما
فاطيما
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
خواهش ميكنم
taba_sa
taba_sa
٩٣/٠١/١٤
١
٠
اي بابا.... کاش قبر هم ايقدر گرم و نرم باشه..... هِعيييييييييي..... خدايا اول ما رو بيامرز و ببخش بعد ببر....
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠١/١٥
١
٠
آمین
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠١/١٤
١
٠
این تمرینِ هرشب من هم هست ....جالبه ...متشکرم ....ولی من این تمرین رو خیلی دوس دارم ....
MILAD
MILAD
٩٣/٠١/١٥
١
٠
تا ساعت 3 بیدارین شما ؟؟؟خخخخخخخخخخ
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠١/١٥
١
٠
مطلبتون خوب بود. مخصوصا خط آخر
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/١٥
١
٠
سلام:جالب بود.امیدوارم که بعداز عمری دراز با اعمال نیکتان درقبر راحت تر از زیر پتو باشید.التماس دعا وممنون
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠١/١٥
١
٠
:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/١٥
١
٠
سلامی دوباره:بدبرداشت نکنیدها،گفتم بعداز عمری طولانی البته همۀ ما باعنایت وتوجه معصومین علیهم السلام ،نه از فشارِ قبر خبری باشه و نه از تاریکی ،با اعمالِ شایسته آنجا روشن تر از روز باشد.انشا....
فاطيما
فاطيما
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
آمين
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠١/١٥
١
٠
مرسی فاطیمای عزیز :) خیلی خوب بود
فاطيما
فاطيما
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
خواهش ميكنم عزيزم
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/١٥
١
٠
عالی بود.ببخشید می تونم چند جمله از این متن را کپی کنم؟ممنون
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠١/١٥
١
٠
ممنون بانو:) لذت بریم
فاطيما
فاطيما
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
قابلي نداشت
طلایه
طلایه
٩٣/٠١/١٥
١
٠
راستش من میترسم از تنهایی از تاریکی لطفا از این حرف ها نزنید من الان گریه میشم
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠١/١٦
١
٠
گریه میشی ؟ یعنی چی اونوخت؟؟؟
فاطيما
فاطيما
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
واقيتيه كه همه باهاش روبه رو ميشن حالا ديرو زود داره ولي سوخت و سوز نداره
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠١/١٦
١
٠
چرت نمیری تو یه قبر واقعی امتحان کنی؟ من یه بار درااز کشیدم توش
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠١/١٦
١
٠
آره منم انجام دادم...فقط میتونم بگم:عجیب لرزیدم...داشت گریم میگیرفت ک حضور بعضی ها مانع شد...
vania
vania
٩٣/٠١/١٦
١
٠
زیبا بود و تشبیه جالبی هم بود...ممنون...انشاالله خونه آخرتمون تنگ نباشه
فاطيما
فاطيما
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
آمين
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/١٦
١
٠
ممنون
فاطيما
فاطيما
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
قابلي نداشت
amin20
amin20
٩٣/٠١/٢٠
١
٠
خدا نکنه
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
می خواست زندگی کند

خفه اش کردیم

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات