سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!
ماجرای روز نهم

سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!

نویسنده : الهام یوسفی

سفرنامه روز نهم 9/ فروردین/1391

امروز روز نهم سفر است. دیشب را با سرفه‌های فراوان سر کردم. سرفه‌های خشکی که خواب را از من گرفته بود. دانه‌‌های «به» زن دایی بزرگ هم اثر نکرد. گمانم به خاطر نوعی آلودگی هواست. حتی عسل و آب‌جوش هم افاقه نکرد. باید سری به دکتر بزنم. 

یادم رفت از «مُهنّد» بنویسم. پسر نوجوانی که در هتل کار می‌کند. سبزه‌رو و خوش خنده. از نگاهش پیداست که با آن‌که زبان زهیر را نمی‌فهمد اما با همان حرکات صورت و بالاخص خنده که از صورت زهیر هم نمی‌افتد، با او بسیار ارتباط برقرار کرده. اصلاً در نگاهش نوعی ارادت و علاقه نسبت به زهیر وجود دارد و مدام هم اصرار دارد زهیر را به چای میهمان کند! از همان چای‌های غلیظ عراقی که در این‌جا هم فراوان است. عربی‌اش لهجه خاصی دارد حتی بابا هم سردرنمی‌آورد که چه می‌گوید. اما روی هم رفته پسر مهربانی است. بعدتر هم درباره‌اش خواهم نوشت. 

 

(زهیر و مُهنّد در کنار بساط چای محند مقابل هتل قصرالرحاب)

 

امروز صبح راهی نهر علقمه شدیم. فاصله کوتاهی داشت اما دخترخانم‌های کاروان باید با ماشین برقی می‌آمدند. در نجف به جای این ماشین‌های کوچک برقی، گاری‌هایی بود که پسران نوجوان آن را هل می‌دادند و بیشتر برای حمل بار یا نشستن سالمندان استفاده می‌شد. یکبار دو نفر از دخترخانم‌های کاروان را سوارش کردیم و عکسی گرفتیم. اما این‌جا دخترخانم‌ها هم باکلاس شده‌اند و سوار ماشین برقی می‌شوند. وقتی رسیدیم، روحانی یکی از کاروان‌ها می‌گفت که این نهر علقمه نیست، نهر حسینی است.

حالم برای زیارت چندان مساعد نبود، بازگشتم تا بروم دارالشفای حضرت. دکتری در کار نبود ظاهراً. تنها قفسه‌هایی پر از داروهای خارجی. طرف ذره‌ای فارسی نمی‌دانست. از او شربتی برای سرفه خواستم و گفت اصلاً برای سرفه دارو نداریم. عجیب بود برایم.

به حرم برگشتیم و قسمت شد موزه حرم امام را از نزدیک ببینیم. درست در طبقه بالای صحن اصلی حرم.

موزه‌ای بسیار کوچک که محل نگه‌داری اشیاء قیمتی اهدایی بود. باید از پلکانی باریک که تنها به اندازه یک نفر جای داشت بالا می‌رفتیم. خلوت بود و ما با سرعت نگاهی به اشیاء انداختیم. اصلاً فکر نمی‌کردم حرم چنین جایی هم داشته باشد. ضریح نقره‌ سابق حرم که در سال 1991 میلادی در حمله حزب بعث آسیب جدی دیده بود هم قابل رویت بود. از این حمله چیز زیادی نمی‌دانستم اما اثرات اصابت گلوله‌ها را بر روی سنگ‌های اطراف ضریح هم ترمیم نکرده‌اند تا به نوعی یادآور همان حادثه باشد. نکته جالب موزه، نورپردازی و نحوه چینش اشیاء بود که با سلیقه تمام چیده شده بودند اما توضیحات فقط به عربی بود و گاهی انگلیسی، اما خبری از فارسی نبود.

وقتی زهیر علت را پرسید راهنما با لحن خشنی گفت که شما در حرم امام رضا(ع) به عربی اطلاعات ندادید! اما بعد از کمی سربه‌سر گذاشتن، راهنما با خنده به زهیر گفت قرار است اطلاعات به چهار زبان باشد و چون موزه جدید است فعلاً  فقط به عربی است و اندکی انگلیسی. و گفت در مورد حرم امام رضا(ع) مزاح کرده و همه چیز به خنده و خوشی ختم شد. 

هنگام خروج توفیق اجباری نصیب‌مان شد تا از ایوان‌های دورتادور، حرم را ببینیم. 

اطراف حرم، همه فروشندگان فارسی صحبت می‌کنند. انگار که در ایران راه می‌روی. برخی حتی مدتی در ایران زندگی کرده‌اند. سال‌هایی‌ که به خاطر آزار و اذیت شیعیان توسط صدام آن‌ها به ایران گریخته بودند. زهیر دوستی پیدا کرد نزدیک «کف‌العباس» - به روایتی محل دفن یکی از دستان مبارک حضرت عباس(ع)- که ایرانی بود. ساکن قم بود، اما خواهرش در کربلا می‌زیست و همسر دوم یک مرد عراقی است. مردم این‌جا با مردم ما پیوند عجیبی دارند. نه فقط در مذهب. این‌جا بسیار آدم‌ها را می‌بینی که یا پدر ایرانی دارند و مادر عرب و یا بالعکس. عجیب و باورنکردنی می‌نمود برایم که ما هشت سال تمام به خاطر خودسری‌ها و لجاجت‌های یک دیکتاتور بی‌مغز با هم جنگیده‌ایم و همه انرژی‌مان را صرف کشتن هم کرده‌ایم در قسمت بعد از این موضوع خاطره‌ای خواهم گفت بسیار شنیدنی و خنده‌دار.

 

(زهیر و دوستی ایرانی- عراقی‌اش)

 

(کف العباس)

 

(شمع‌های حاجت کف العباس)

 

حالم چندان خوب نیست. احتمالاً امشب هم سرفه‌ها امانم را خواهند برید. باید فردا جایی پیدا کنم برای خریدن دارو... 

راستی... این‌جا هم پر است از کبوتر و گنجشک...

 

(کبوتران در آسفالت بین‌الحرمین)

 

===============

برای خواندن سفرنامه روز اول این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز دوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز سوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز چهارم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز پنجم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز ششم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز هفتم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز هشتم این‌جا کلیک کنید

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
a_y
a_y
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
دل من کربلا میخواد!!!!(گریه)
taba_sa
taba_sa
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
اللهم ارزقنا ...... التماس دعاي مخصوص...... :((((
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات