پیمان قاسم خانی: مطمئن بودم آدم بدبختی خواهم شد!
رابطه برادرانه دو فیلمنامه نویس به روایت برادر بزرگ‌تر

پیمان قاسم خانی: مطمئن بودم آدم بدبختی خواهم شد!

نویسنده : سایت جیم

احسان رحيم زاده

در سال 92 یک بار دیگر برادران قاسم خانی (پیمان و محراب) به عنوان فیلم‌نامه نویس با سریال پژمان خوش درخشیدند. مي‌خواستيم در زندگي خصوصي‌شان سرك بكشيم و ببينيم رابطه پیمان و محراب به عنوان دو برادر چگونه است و چه تعاملي با هم دارند. پس سراغ برادر بزرگ‌تر یعنی پیمان رفتیم.

 

+ محراب در كارهايش چقدر با شما مشورت مي‌كند؟ 

- بعضي وقت‌ها مشورت مي‌كند. اما از بچگي اول تصميمش را مي‌گرفت بعد مشورت مي‌كرد.

 

+ در سريال ساختمان پزشكان به تضادهاي روحي و اخلاقي دو برادر پرداختيد. در طراحي روابط بين اين دو برادر چقدر به خاطرات زندگي واقعي خودتان و محراب مراجعه كرديد؟ 

- جنس رابطه برادرها شبيه ما دو نفر نيست. من و محراب با هم رفيقيم ولي ناصر و نيما به خون هم تشنه بودند. وقتي بچه بوديم من هميشه بچه خوبه بودم. محراب بچه بي‌قانوني بود كه شاگرد زرنگ مدرسه نبود. يادم مي‌آيد پدر من خيلي به دوستان من افتخار مي‌كرد. هر وقت دوستانم مي‌آمدند خانه، پدر و مادرم كيف مي‌كردند. مي‌گفتند ببين چقدر دوستان پيمان آدم حسابي هستند. اما دوستان محراب يك مشت لات و اوباش بودند. از اين‌هايي كه مي‌آيند خانه و خودشان يك راست مي‌روند سر يخچال. پدرم هميشه چپ چپ به اين‌ها نگاه مي‌كرد و مي‌گفت اين دوستان ناباب محراب رو ببين. البته اين دوستان ناباب الان دوستان فهميده و باحالي شده‌اند. من هميشه نگران محراب بودم. از آن‌هايي بود كه فكر مي‌كردم در آينده چيزي نمي‌شود. ولي خوشبختانه علاقه‌اش را پيدا كرد و عاقبت به خير شد. علاقه‌اش به رشته نقاشي بود. 

 

+ وقتي بچه بوديد اسباب بازي‌هاي‌تان با هم فرق مي‌كرد؟

- نه. يكي بود. همين الان هم اسباب بازي‌هاي‌مان عين هم است!

+ الان چه اسباب بازي‌هايي داريد؟

انواع سفينه و شمشير نوري و عروسك‌هاي جنگ ستارگان. در سريال پاورچين يك شخصيت سپهر داشتيم كه برگرفته از زندگي خودمان بود. يعني آدم بزرگي كه هفت تير بازي مي‌كند. 

 

+ وقتي بچه بوديد چقدر راجع به آينده نگراني داشتيد؟‌ مثلا اين‌كه چه كاره مي‌شويد و ... 

- من مطمئن بودم كه آدم بدبختي خواهم شد. رشته‌اي خوانده بودم كه دوستش نداشتم. آمار انفورماتيك خواندم. مي‌دانستم كه آينده درخشاني در انتظارم نيست. 

 

+ انشاي علم بهتر است يا ثروت را چطور مي نوشتيد؟ 

- مي‌نوشتم ثروت. الان هم بدون شك مي‌گويم ثروت. 

 

+ تا حالا شده در نوشته‌هاي‌تان بخواهيد از كسي انتقام بگيريد؟

- قديم‌ها اين كار را مي‌كردم. يك سرواني بود كه زمان سربازي خيلي من را اذيت كرد. در دو سه كار اسم آن سروان را روي آدم بد داستان گذاشتم. به نظر من انتقام احمقانه‌اي است. من زياد از كسي بدم نمي‌آيد. 

 

+ تا حالا شده با محراب دعوا كنيد و زد و خورد داشته باشيد؟ 

- يك بار يك دل سير كتك كاري كرديم. من 22 سال داشتم. بعدش هم خيلي خنديديم. يك بار هم زمان بازي فوتبال دعواي‌مان شد. من خيلي خشن فوتبال بازي مي‌كنم. چهار، پنج سال پيش بود. 

 

+ درست است كه مي‌گويند دعوا صميميت را بيشتر مي‌كند؟

- ما دو نفر اين قدر با هم قاطي هستيم كه ديگر جایي براي بيشتر شدن نداريم. 

 

+ يك ضرب المثلي هم هست  كه مي‌گويد دو برادر اگر گوشت هم را بخورند استخوان هم را دور نمي‌اندازند. 

- اين ضرب المثل لزوما درباره برادرها نيستند. درباره فاميل است. حرف درستي است. من و محراب زياد گوشت هم را نمي‌خوريم كه بخواهيم استخوان هم را دور بياندازيم. 

 

+ معمولا هر چند وقت يك بار همديگر را مي‌بينيد؟

- به خاطر قضاياي كاري هر يك روز در ميان بايد همديگر را ببينيم. اگر كار مشترك نداشته باشيم نه. من زياد از خانه بيرون نمي‌آيم. محراب هم دوست و رفيق‌هاي خودش را دارد. آدم رفيق بازي است. البته تعداد رفقايش آن‌قدر زياد نيستند. 

 

+ تا به حال با هم سفر مجردي رفته‌ايد؟

- قبل از ازدواج نه. يادم نمي‌آيد. اما بعد از ازدواج چندين بار رفتيم. آخرينش همين پارسال بود كه رفتيم دبي.

 

+ شما نسبت به محراب حس حسادت نداريد؟‌ يا اين‌كه احساس كنيد محراب به شما حسادت مي‌كند؟ 

- اين حس حتي يك لحظه هم از ذهن محراب نگذشته است. به نظر من استعدادش خيلي زياد است و جايگاهش خيلي بالاتر از اين است. اما به نظر من تنبلي و نبود حس جاه طلبي به كارش ضربه زده است. به هر حال وقتي خودش با اين زندگي‌اش خوش است و عين خيالش نيست، من نمي‌توانم برايش كاري كنم. شقايق دهقان هم عين خودش است. واقعا زوج درخشاني هستند. (مي‌خندد) 

 

+ شما با كار كردن به آرامش مي‌رسيد يا كار نكردن؟ 

- با كار نكردن. زندگي ايده آل من اين است كه جلوي تلويزيون بنشينم و فيلم نگاه كنم. 

 

+ يعني اگر يك گنجي داشتيد و زندگي‌تان به لحاظ مالي تامين بود، كار را تعطيل مي‌كرديد؟ 

- كار كردن يك حال خوبي به آدم مي‌دهد. وقتي كاري را انجام مي‌دهي كه دوست داري اين كار لذت بخش است. سريال اين حس را به من نمي‌دهد. ولي نوشتن فيلم‌نامه سينمايي كه حس خلاقيت به من بدهد، خيلي لذت بخش است. اين كار را با هيچ كار ديگري عوض نمي‌كنم. زندگي ايده آلم اين است كه سالي يك فيلم سينمايي بنويسم و بقيه‌اش را دراز بكشم و فيلم ببينم. 

 

+ در خانه تكاني عيد چقدر مشاركت کردید؟ 

- هيچ چي. من از كار خانه متنفرم. مطلقا طرفش نمي‌روم.

 

+ بيشتر عيدي مي‌گيريد يا مي‌دهيد؟ 

- قديم‌ها عيدي مي‌گرفتم. الان عيدي مي‌دهم. پريا و بهار عيدي‌شان را از من مي‌گيرند. نه اين‌كه من بخواهم عيدي بدهم. 

 

+ بعد از تحويل سال، پيامكي عيد را تبريك مي‌گوييد يا زنگ مي‌زنيد؟

- هيچ كدام. من خيلي آدم معاشرتي نيستم. ارتباط‌هاي زيادي ندارم. اين‌قدر اين جوري بوده‌ام كه بقيه هم قبول كرده‌اند. يك مدتي داغ مي‌كنند و مي‌گويند خيلي بي‌معرفتي. وقتي مي‌بينند زنگ زدن و تلفني صحبت كردن جزو علاقه‌هايم نيست، ديگر كاري به كار من ندارد. فقط پدر من هنوز نتوانسته با اين قضيه كنار بيايد. 

 

+ رسيدن عيد چقدر شما را خوشحال مي‌كند؟

- همه‌مان مثل هم هستيم. قديم‌ها خيلي عيد بيشتر به همه خوش مي‌گذشت. من محال بود كه عيدي را از دست بدهم. اما الان بدم نمي‌آيد كه بيدارم نكنند و لحظه سال تحويل را بخوابم. صبح بيدار بشوم و ببينم سال تحويل شده است. 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
MILAD
MILAD
٩٣/٠١/٠٩
١
٠
ممنون واسه مصاحبتون با اقای قاسم خانی .عالی بود :)))
m_malijak
m_malijak
٩٣/٠١/٠٩
١
٠
وای مرررررسی.من شیفته شخصیت این آدمم....خیلی باحاله نه؟؟؟؟
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠١/١٠
٠
١
فقط شخصیتش؟؟!!نه اصلا باحال نیست شما باحالترین
t.m
t.m
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
وآآآآآآآآآآآآآآآآی مرسی:)))))))))))))))) عآلی بودددددددددددددددد:)))))))))))))))
ghazale
ghazale
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
یجورایی خیلی تبلن ! خخخ دقت کردین ؟ خخخ مرسی
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
چه جالب بود،ممنونم :))
باران
باران
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
من طنزای عطاران و تنابنده رو بیشتر از این دو برادر می پسندم /
f_nietzsche
f_nietzsche
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
سلام...واقعا عالی و در عین حال کار متفاوتی بود...مرسی
taba_sa
taba_sa
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
خيلي ممنونم.... دستتون درد نکنه....
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
مرسی:))
fatemeh
fatemeh
٩٣/٠١/١٢
١
٠
این مصاحبه رو قبلا یه جایی خونده بودم . بهتر بود منبعش رو مینوشتین که خواننده ها به نسخه ی کامل ترش دست رسی پیدا کنن
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/١٤
٠
٠
ممنون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨