سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!
ماجرای روز هشتم

سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!

نویسنده : الهام یوسفی

سفرنامه روز هشتم؛ 8/ فروردین/ 1391

آبگوشت! خودش می‌تواند یک فصل مجزا باشد در سفرنامه ما! آبگوشتی مامان‌پز در کربلا! اما ما به چند عکس و چند جمله ختم می‌کنیم این قسمت از سفرنامه آبگوشتی‌مان را. ظهر روز دوم در کربلا، یعنی دیروز، ناهار آبگوشت خوردیم. مراسم گوشت کوبیدن هم توسط بابا و دایجان جعفرآقا به تمامی برگزار شد. پس چیز دیگری نمی‌ماند جز این‌که دعا کنیم قسمت‌تان شود. 

 

(پدر و دایجان جعفرآقا در حال اجرای مراسم گوشت‌کوبان)

 

این‌جا فضایش با فضای نجف بسیار متفاوت است. حرم، حریمی دارد که ما به ندرت از آن خارج شده‌ایم. یک انفجار هم در نزدیکی ما اتفاق افتاد که خبر چندانی از چگونگی و کشته‌هایش ندارم. اما هیچ احساس ناامنی نمی‌کنم. خبری از ترس نیست. هم‌سفر – زهیر- هم همین حس را دارد. این‌جا با این‌که در هر بار ورود و خروج به حرم ما را می‌گردند اما از کم‌ترین چیزی که صحبت می‌کنیم ناامنی است. انگار که همه چیز عادی باشد. اما هر لحظه آرزو می‌کنم شرایط عراق به حالت عادی‌اش بازگردد. اما واقعاً نمی‌دانم این‌روزها حالت عادی برای کشورهایی چون عراق و افغانستان و – و امروز که این‌ها را بازنویسی می‌کنم سوریه- یعنی دقیقاً چه حالتی؟! 

کارمان در این روزها سرگردانی میان بین‌الحرمین است. اطراف هتل پر است از بازار اما تا اکنون هیچ نخریده‌ایم. اصلاً از مسافرت رفتن تنها چیزی که در ذهن و دلم رونق ندارد خرید کردن است، با این همه بنا دارم برای خانواده سوغات بخرم علی‌الخصوص بچه‌ها، اما گذاشته‌‌ام برای روز آخر سفر.

برخی زائران حرم که کم هم نیستند، پوشش خاصی دارند که بابا می‌گوید چهار امامی‌اند. زنان‌شان لباس‌هایی بر تن دارند دو تکه و منقوش به گل و بته‌های خوش‌رنگ و لعاب، هم در حاشیه شنل‌هایی که بالا تنه‌شان را پوشانده و هم در حاشیه دامن‌های بلند‌شان. در موردشان بسیار کنجکاو بودم اما زبان‌شان را نمی‌دانستم. از یکی‌شان کتاب دعایش را گرفتم اما چیزی سردرنیاوردم. دعاهایی بود برای امام حسین(ع) و عکس حرم مطهر. به انگلیسی پرسیدم اهل کجاست و گفت: دبی! 

این‌جا دری ورودی دارد به نام «باب‌السلام»، دری که محل داخل شدن ما به حرم است. حرم حضرت، شیبی به سمت پایین دارد. اصطلاحاً در گودی قرار گرفته و هنگام ورود مدام چشمم می‌افتد به پنجره بالای سقف که از آن گنبد و پرچم سرخ‌رنگش هویداست. یاد نوشته «دکتر شریعتی» می‌افتم، وقتی می‌گفت آن پرچم سرخ یعنی جنگ هنوز تمام نشده است. 

 

(پرچم مذکور برگنبد امام حسین(ع))

 

امروز توی حرم شاهد دعا خواندن عارفه کوچولو بودم. دختری حدوداً 5 ساله که نتوانستم از او عکسی بگیرم اما دعاهایش را همان‌دم در دفترم نوشتم. پشت به قبله نمازش را خواند و بعد هم شروع کرد به دعا کردن:

این عین دعاهای اوست:

«خدایا! همه جوونا خوب بشن. همه بدا برن بیرون. همه جوونا نرن زندون. همه بدا برن زندون. الهی همه جوونا رو دوست داشته باشیم. 

الهی دامنا خوشگل باشن.

کفشا خوشگل باشن!»

این هم مدلیست دیگر! با خودم گفتم چرا من نتوانم مثل او دعا کنم! «آفتاب در حجاب» سید مهدی شجاعی را آورده بودیم برای خواندن اما گمش کردم، در حرم. به انضمام یک تسبیح چوبی که هدیه زهیر بود. اما چیز گم‌کردن در حرم، معنا و مفهومش فرق می‌کند.

کربلا یک شهر نبوده است. یک گذرگاه است. هنوز هم شبیه یک گذرگاه است. انگار که قرار است باز هم محل عبور باشد. وضعیت بهداشتی‌اش شبیه نجف است و داد و هوار ایرانی‌های نازک‌نارنجی را در می‌آورد، بدون تردید ایرانی‌های عراق‌رفته درباره توصیف این قسمت سنگ‌تمام می‌گذارند. این‌جا بهداشت مفهوم خودش را از دست داده. حلواهای مشهوری دارند که در پست قبلی عکسش را گذاشتم. حلواهایی که آدم هوس می‌کند مزمزه‌شان کند اما وقتی سیل مگس را می‌بینی که قبل از تو آن را چشیده‌اند دلت برنمی‌دارد دهان خورده‌شان را لب بزنی! 

 

(مگسی در حال چشیدن شیرینی- تعجب‌مان این‌جا بود که چرا مگس‌های این‌جا از مرض قند نمی‌میرند؟!)

 

ناهار امروزمان هم قوروتی بود. باز هم دست‌پخت مادرشوهر، نوعی اشکنه کشک که غذای محلی مردم تربت حیدریه است. امشب شب ولادت حضرت زینب(س) است و بین‌الحرمین غوغایی برپاست. شب شعر است و شاعران عراقی جمع شده‌اند به شعرخوانی. چراغانی کرده‌اند و فضا نورباران است. جشن‌شان با جشن‌های ما توفیر بسیار می‌کند. اما این‌جا همه نشسته بودند به شعر خوانی. کاش زبان‌شان را می‌دانستم!

 

(نمایی از حرم حضرت ابوالفضل(ع))

 

===============

برای خواندن سفرنامه روز اول این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز دوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز سوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز چهارم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز پنجم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز ششم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز هفتم این‌جا کلیک کنید

 

 

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ghazale
ghazale
٩٣/٠١/٠٨
٠
٠
:)))))) تشکرات عمیق !
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/٠٨
٠
٠
سپاس ژرف!
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠١/٠٨
٠
٠
دعاهای عارفه چقد عارفانه بود ....کیف کردم ....چقد ساده ...چقد بی ریا ....آدمو سر شوق میاره ....ممنون. زیبا بود ...
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/٠٨
٠
٠
دعاهای عارفه آن‌قدر زیبا و خالصانه بود که نمی‌شه فراموشش کرد! سپاس.
MILAD
MILAD
٩٣/٠١/٠٨
٠
٠
خوشا به حالتون .التماس دعا :))
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
انشالا به وقتش نصیب شما هم بشه.
radyab0
radyab0
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
التماس دعا
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
خیلی دلنشین و ساده بود *:) خیلی ممنونم که بقیه ی قسمت های قبلی رو هم گذاشتین *:)
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
سپاس. در ادامه همراهمون باشید.
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/١٤
٠
٠
موضوع مگسه چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پربازدیدتریـــن ها
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

وقتی که دلت...

٩٦/٠٤/٣١
از حسرت هایمان می نویسم

نامه هایی به همسرم / قسمت اول

٩٦/٠٥/٠١

چه حسی تو عمق موهامون!

٩٦/٠٥/٠٢
از قیمت پیاز تا ژن خوب

اونایی که ژن خوب ندارن نیان پیج من، مرسی اه!

٩٦/٠٥/٠٤
امان از روزی که دلمان یخ بزند

سرد نباشیم

٩٦/٠٤/٣١
قول بده جز من نخواهی

ما مردها از یک بیماری رنج می بریم

٩٦/٠٥/٠٤
همه خوبن، دولت بده

رابطه دولت و کودک آزاری چیست؟

٩٦/٠٤/٢٩
رابطه های نیمه تمام

ترس از تنهایی

٩٦/٠٤/٣١
چقدر به هم می آمدیم

شال گردن

٩٦/٠٥/٠١
روز آف؛ بهترین روز هفته

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت هفتم

٩٦/٠٤/٣١
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

یهو یک عده دختر آفریدند

٩٦/٠٥/٠٤
شعری سروده خودم

نو به بازار آمده...

٩٦/٠٤/٢٩
می گذارم همه چیز از دست برود

ترس از دست دادن

٩٦/٠٤/٣١
در حسرت زندگی بنجامین باتن!

معضلی به نام چاقی

٩٦/٠٥/٠٣
اصیل و گس

خرمالوی من

٩٦/٠٥/٠٤
راز قدرت پدرها

در پیرژامه پدری

٩٦/٠٥/٠١
با حوصله و امید

مرداد را باید سرفرصت زندگی کرد

٩٦/٠٥/٠٣
ترس متفاوت من

دختری که دیوانه وار از پروانه می ترسد

٩٦/٠٥/٠٣
تبلیغات