سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!
ماجرای روز هفتم

سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!

نویسنده : الهام یوسفی

* سفرنامه روز هفتم؛ 7 / فروردین/ 1391

توضیح اضافه: این خاطرات که در ادامه می‌آید، ترکیبی از خاطرات روز ششم و هفتم سفر است. به علت طولانی شدن مجبور شدیم قسمتی از روز ششم را در روز هفتم نقل کنیم. بر ما ببخشایید. 

تقریباً یک ساعت و نیم در راه رسیدن به کربلا بودیم. با ماشین حسن‌هادی و همراهی حیدر. من با همان سر سنگین و گلویی نسبتاً دردناک و آزرده پا می‌گذارم در کربلا. در راه تقریباً در گیجی ناشی از خوردن قرص‌ها بودم و تنها چیزی که می‌دیدم و به خاطر دارم، نخل‌های بسیار بود و ایستگاه‌های بسیار که معلوم بود برای کاروان‌های پیاده‌ای است که در روزهای محرم و مخصوصاً اربعین از نجف به کربلا می‌روند. 

قرار است حیدر ما را به قول خودش ببرد به هتلMy friend اش. (خودش این‌طور می‌گوید، گویا از عربی ما به کلی ناامید شده است.) هتل جایی است نزدیک حرم. رسیده‌ایم و از ماشین پیاده می‌شویم. با حسن‌هادی نرفتیم، ماشینش همان‌طور که در عکس پست قبلی قابل رویت است، برای مسافت طولانی مناسب نبود. حسن‌هادی مرد بشاش و سرزنده‌ای که در روزهای حضور ما در نجف، عیالش در مشهد بود و روز وداع ما از نجف، روزی بود که عیالش بازمی‌گشت، و می‌شد از سرو وضع حسن‌هادی این نزدیکی وصل را فهمید. صورتی تراشیده و سر و رویی مرتب و نظیف. وقتی بابا با خنده زیرکانه از حسن‌هادی پرسید که چرا امروز این همه ترگل-ورگل شده است. او خنده ریزی کرد و گفت که عیالش توی راه است و این به خاطر اوست. و وقتی بابا دوباره، با خنده زیرکانه‌تری پرسید: چند تا زن داری؟ حسن هادی از سوال بابا متعجب شد و با خنده‌ای آکنده از شگفتی گفت شما ایرانی‌ها که می‌گویید خدا یکی، زن یکی! و او هم یک زن داشت. زنی که توی راه است، مادر چند فرزند اوست و امروز دارد می‌آید و حسن‌هادی- راننده مهربان قصه ما- از آمدنش بی‌حد خوشحال بود. و آن روز از حسن‌هادی خداحافظی‌کردیم، شاید برای همیشه. اگر چه همیشه امید دیداری هست.

 

ساعت ده و نیم صبح از نجف راه افتادیم و ساعت یک ظهر در بین‌الحرمین بودیم. گیجم و ناباورانه به اطراف نگاه می‌کنم. حالی است که در توصیف کلمات نمی‌آید. هتلی که حیدر برای ما در نظر گرفته بود به دلیل پله‌های بسیاری که داشت با روحیه و وضعیت جسمی دختر خانم‌های کاروان جور در نمی‌آمد. حالم بهتر است، انتظار حال بد و وحشتناکی را داشتم، اما گویا قرص‌های خارجی حیدر اثر کرده بود و من بسیار زودتر از انتظار بهبود یافته بودم. مردان کاروان به دنبال جایی دیگر برای اسکان هستند. جایی که تمیز باشد، پله‌ نداشته باشد و به حرم نزدیک باشد. و این همه، جز گزینه نخست را که اصولاً در عراق مفهوم کمتری دارد در «هتل قصر الرحاب» می‌یابیم. بعد از اتراق ما در هتل، حیدر با خداحافظی سوزناکی که اشک به چشم همه ما آورد از ما جدا می‌شود و می‌رود. 

(در راه کربلا)

 

اتاق من و زهیر در طبقه سوم هتل است. بقیه طبقه دوم هستند در اتاق‌های مختلف. هتل پله دارد اما آسانسور هم دارد. دخترخانم‌ها در اتاقی سه تخته جای گرفته‌اند، و بقیه زوج‌ زوج در اتاق‌های دیگر. اتاق ما پنجره ندارد. در واقع هیچ روزنی جز در خروجی به بیرون ندارد. اما در عوض یک حمام و توالت سر هم دارد. یک تخت دو نفره، یک کولر گازی، یک جالباسی و یک یخچال! زهیر پیشنهاد می‌کند اتاق را عوض کنیم. اما من می‌گویم برای چند روز ماندن که دیگر آدم خودش را به زحمت نمی‌اندازد. بعد فکر می‌کنم با این حساب مگر دنیا هم بیش از چند روز کذایی است؟!

هتل در طبقه چهارم خود رستورانی متروک دارد که دیگر کاربری خود را از دست داده است. از پنجره رستوران که سرت را بیرون ببری سمت چپ را اگر نگاه بیاندازی حرم امام حسین(ع) است. حرم حضرت ابوالفضل(ع) را اما از این‌جا نمی‌توان دید. فاصله مان تا درب ورودی حرم امام حسین کمتر از دو دقیقه است. در رستوران متروک هتل دور هم جمع شده‌ایم و ناهار می‌خوریم ناهاری مرکب از نان و ماست و کره و مربا و... البته مواد خام ناهار ما شبیه صبحانه است اما چون ظهر است، نام قراردادی ناهار را بر آن می‌گذاریم!

باز هم شاید بریده‌ای از دفتر خاطراتم گویاتر بیان کند حس و حالم را:

«... دلم برای همه تنگ شده، راستی مشهد چه خبر است؟ ایران چه خبر است؟ می‌گویند نوروز آمده، سال نو، عید دیدنی و دید و بازدید و شیرینی و تبریکات به راه است لابد. خوش قدم باشد رسیدنش. اگرچه مرا روز نوست به معنای حقیقی و نه در لفظ و استعاره. اما بهار، امسال برای من نیامد، من به پابوسش رفته‌ام. 7:40 دقیقه شب -کربلا- حرم امام حسین(ع)»

(غروب نخستین روز در بین‌الحرمین)

 

روز دوم حضورمان در کربلا در بهت و حیرت و سرگردانی میان دو حرم گذشت. حال من بسیار بیش از حد تصورم خوب بود. البته حال جسمی‌ام! این‌جا مادر شوهر فرصت یافته، در چمدان آشپزخانه را بگشاید و عجایب آن را نشان‌مان دهد. تقریباً همه چیز‌های لازم برای پخت و پز در آن چمدان کوچک به طرز معجزه‌آسایی گرد آمده است. 

حرم تقریباً خلوت است. مخصوصاً در اواسط روز. این‌جا ایرانی بسیار است. به قول حیدر «کثیر! والله کثیر!» امروز را به تل زینبیه و خیمه‌گاه امام رفتیم و حرم‌ها را زیارت کردیم.  ناهار آبگوشت مشتی خوردیم، دست‌پخت مادر شوهر! آبگوشت خوردن در کربلا هم خود حکایتی است. 

(تل زینبیه)

(حرم حضرت ابوالفضل)

 

==============

برای خواندن سفرنامه روز اول این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز دوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز سوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز چهارم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز پنجم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز ششم این‌جا کلیک کنید

 

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠١/٠٧
٠
٠
چمدون جالبی بوده پس! :)) عکس غروب واقعا زیباست
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/٠٨
٠
٠
چه می‌دانم که چه چمدانی بود!! :)
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠١/٠٧
٠
٠
آقا من تصمیم گرفتم دیگه نخونم گزارشاتونو...هی بغض میکنم...دلموهوایی میکنین...خو نمیگین شاید یکی دلش بخاد؟!!...هعیییی یاد شب جمعه ای افتادم ک تو حرم حضرت ابوالفضل بودمو محفوظاتمو مرور میکردم...
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠١/٠٧
٠
٠
هعییییییییییییی.... :((
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/٠٨
٠
٠
دل باهاس بخواد تا یه روزی دوباره نصیب بشه دیگه.
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠١/٠٧
٠
٠
بین الحرمین :((( منم میخوام :( خوشا به سعادتتون...
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/٠٨
٠
٠
انشالا با یه حال مناسب برید.
bablack313
bablack313
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
ارباب من... نمی دانم این چه غمی است نهفته در نام تو که بی اختیار بغض را در گلو و اشک را....
آنيسا
آنيسا
٩٣/٠١/١١
٠
٠
آقا من يه سوال فني دارم! بالاخره شما با ماشين حسن هادي رفتيد كربلا يا نه؟!!! خو مبهم نوشتيد ديگه! انتقاد بپذيريد، خودتان را بگذاريد جاي مخاطب و اين پست را از اول بخوانيد... سوال دوم: جالبه كه از وضعيت روحي و جسمي دخترخانم‌ها ميگيد ولي مخاطب نميفهمه كه مگه وضعيت اين دخترخانم‌ها چطور بوده؟!!! و هيچي از اين قضيه نميگيد!!!!
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/١٤
٠
٠
خوشبحال اونایی که رفتن
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤