سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!
ماجرای روز ششم

سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!

نویسنده : الهام یوسفی

زهیر قدسی – الهام یوسفی

چند نکته:

1. هر سفری، گفتنی‌های زیادی با خود می‌آورد، به نوعی که گاهی گفتنی‌های سفر از طول سفر بیش‌تر می‌شود. با این‌همه ما تلاش زیادی کردیم که گفتنی‌های‌مان را جمع و جور کنیم تا حوصله شما سر نرود و بتوانید هر روز این سفر را با ما همراه باشید.

2. این‌که از ضمیر «ما» استفاده کردیم از این بابت است که این سفر دو راوی دارد. از آن‌جایی که بانوان مقدم هستند و این‌که اصل این خاطرات به تلاش و همت بانو (و همسفرم) نوشته شده و هزار و یک دلیل دیگر(!) راوی اصلی این سفر ایشانند. این بنده کوچک سراپا تقصیر هم بابت تنوع و یادآوری برخی نکات، داخل پرانتز و با رنگی دیگر، حضور خواهم داشت.

 

سفرنامه روز ششم؛ 6/ فروردین/1391

نگفتم! چیزهای بسیاری از نجف باقی ماند که نگفتم! برای هر چیزی در نجف می‌توان هزارن کلمه نوشت. برای مردمان، غذاها، خیابان‌ها و کوچه‌ها. نگفتم که در نجف دو همسفر غیر فامیل با ما بودند به نام آقای دکتر آذرنوش و بانوی محترم‌شان. نگفتم که دایجان جعفر آقا به دیدار آیت‌الله سیستانی رفت و ما را در یک نشست خانوادگی در جریان ماوقع دیدار گذاشت. نگفتم که ما آن‌جا هم به نمایشگاه کتاب رفتیم! از وضعیت رانندگی عراقی‌ها و گذشت حاکم بر رفتارهای‌شان هنگام رانندگی هم نگفتم. حتی نگفتم که از میان آجر پاره‌های ناشی از تخریب قسمتی از صحن، با مشقت بسیار کاشی زیبای لاجوردی دیواری از دیوارها را بیرون کشیدم و به یادگار آوردم، همان که هنوز گوشه هال خانه‌ام، روی میز، آینه‌ خاطرات ما از نجف است. و چه چیزها که کم گفتم از آن. از لطف و صفا و میهمان‌نوازی شیعیان عراق، از ام‌حیدر که روز خداحافظی ما نبود و مشرف شده بود به حرم و من لطف در آغوش گرفتن دوباره‌اش را در لحظه وداع از دست دادم. 

(کاشی مذکور)

(از ناگفته‌های نجف)

(ایضا از ناگفته‌های نجف)

 

اما این یکی را نمی‌توانم نگویم، نمی‌توانم نگویم که عربی حرف زدن ما شده بود اسباب خنده خودمان. وقتی دایی جان مهدی همه توانش را جمع می‌کرد تا به حیدر بگوید که چه‌قدر خوشحال است که حیدر از مضیف‌خانه حضرت برای‌مان غذا گرفته است، تنها «ح» خوشحال را با غلظتی تمام و از مخرجی که احتمالاً حلق‌‌شان را به درد می‌آورد بیان می‌کرد و وقتی به حیدر گفتند تا به حسن‌هادی زنگ بزند تا کهربا بیاید ما را ببرد حرم. حیدر با چه تعجبی به گوینده این سخن نگاه کرد و برایش عجیب بود که چه‌طور این جماعت این همه زبان عربی نمی‌داند و به «سیاره» حسن‌هادی (ماشین او) می‌گوید«کهربا» (برق)!

 

با همه این‌ها من چه بخواهم و چه نخواهم باید با نجف وداع کنم. امروز ظهر پس از وداع از حرم حضرت علی ا‌بن ابی‌طالب(ع)، راهی کربلا هستیم. متن زیر آخرین نوشته‌هایی است که در نجف نوشته‌ام، در حرم حضرت امیرالمومنین:

«... دلم برای این‌جا بسیار تنگ خواهد شد، شاید دوباره‌ای در کار نباشد. الان که گوشه حرم نشسته‌ام به نوشتن، دو کبوتر نزدیک به من روی فرش‌های زمینه‌ لاجوردی ایرانی، راه می‌روند و پرسه می‌زنند. کبوتر خاکستری با طوق سبز و بنفش، خیره خیره، اطراف را به امیدی می‌جوید... ای وای! روی فرش حرم کاری کرد، با دستمال کاغذی پاکش کردم و پرید. دلم برای هوای غبارآلود این شهر، برای هوای بی‌غش این شهر، برای ایوان طلایی، برای تک‌تک سنگ‌ها و کاشی‌ها و فرش‌ها و ستون‌های این‌جا تنگ خواهد شد.

 دلم برای همه کبوترهای این‌جا خواهد تپید. برای صدای اذانش، برای دعای کمیل بی‌ضمایم و تعلیقاتش، برای طلوع و غروبش، برای کوچه‌های باریک و پرخاطره‌اش تنگ خواهد شد. 6:45 دقیقه صبح روزآخر- نجف- حرم حضرت امیر»

(نمایی از ورودی حرم حضرت امیر)

 

از حرم نگفتم، شاید از آن روی که خودِ حرم است که باید از خودش بگوید. تنها دیدن است که تمام قد ادای دین می‌کند، تنها تماشاست. وگرنه چه جای توصیف با قلم الکن من؟!

(این‌جا اصلا قصد نداشتیم از حال و هوای معنوی سفر بنویسیم. چراکه این احوالات شخصی است و هرکسی تجربه‌ای دارد. با این حال، حرم حضرت امیر بسیار آغوش گشاده بود. خیلی صمیمی و مهربان. آن‌قدر که من با تمام قبض روحی آن روزهایم، با تمام روح مچاله‌ای که شاید درگیر بسیاری از شک و تردیدها بود، در آن احساس نشاط می‌کردم. حرم حضرت خیلی کوچک‌تر از آن بود که گمان می‌بردم. آن‌قدر کوچک بود که زائران را صمیمانه دور پدر جمع کرده بود. من این کوچکی را، این ضریح خلوتی را که می‌توانستی بی‌هیچ زحمتی در آغوشش کشی خودخواهانه دوست داشتم. نمی‌توان نوشت و نمی‌توان نگفت. در آن‌جا قبور بسیاری از علمای مشهور تاریخ هم دیده می‌شد. معماری حرم اصالتی داشت که هنوز دستخوش معماری مدرن اسلامی(!) نشده بود.)

باید برویم، قصه ما در نجف تمام شده و می‌رود تا در کربلا آغاز شود. من سرما خورده شده‌ام و قرص‌های خارجی تجویز شده توسط حیدر شاید به دادم برسد. سرم سنگین است. خیلی سنگین!

 

===================

برای خواندن سفرنامه روز اول این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز دوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز سوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز چهارم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن سفرنامه روز پنجم این‌جا کلیک کنید

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
maede
maede
٩٣/٠١/٠٧
٠
٠
چقدر دلم میخواد یه روزی از نزدیک حرم حضرت علی ع رو ببینم :(
محمدمهدی قوامی
محمدمهدی قوامی
٩٣/٠١/٠٧
٠
٠
سلام،وقت بخیر:جالب بودیادآوری کلمات فارسی بالحن عربی وبیان سوتی های اینجانب ضمنا"گذاشتن تصویرورودی حرم حضرت علی(ع)حال انسان رادگرگون می کند.سپاسگزارم
bablack313
bablack313
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
ایوان نجف عجب صفایی دارد...
تسنیم
تسنیم
٩٣/٠١/١٤
٠
٠
آن کاشی و آن حلوا و ... دعای کمیل بی ضمائم اش را خیلی پسندیدم. واقعا دعای کمیلهایشان در حرم دل چسب است... خیلی دلچسب. بدون اینکه وسط دعا حرفهای اضافه حالت را منقطع کند. دلم برای لحن عراقی دعا تنگ شده.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

کی گفته جنگِ بر سرِ رای افتخار است؟

٩٦/٠٢/٣٠
دلت نیامده مرا صدا کنی

شاه مقصود دلم

٩٦/٠٢/٣١
حواس مان به کائنات هم باشد

خانم های مجلس بخوانند

٩٦/٠٢/٣١
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
ابلیس گونه مردود جهان شدم

در آن شب نخست

٩٦/٠٢/٣١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

مشتری بی مدار

٩٦/٠٢/٣٠
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
مسئله این است

پول دار یا بی پول!

٩٦/٠٢/٣٠
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
تبلیغات
تبلیغات