فراموشکار...
من فکر می کنم، از جنس حادثه دیروز و از جنس حساب فردا

فراموشکار...

نویسنده : محمدباقر

همه چیز خوب بود. یک روز خوب بهاری. باران نم نم توی جاده می بارید. سرم را به شیشه مینی بوس تکیه داده بودم. به همه‌ی اتفاقات خوب آن روز فکر کردم. به زمانی که مجری نامم را خواند...به وقتی که لوح و جایزه ام را گرفتم...به تبریک دوستان...عکس های یادگاری روی جایگاه.من اول شده بودم. و البته اتفاقات خوبی در راه بود. آینده ای که می توانست خیلی زیبا باشد. پر از دستاورد . پر از امید های رنگی یک نوجوان. و همین حالا که به خانه برسم...خانواده ام خیلی خوشحال می شوند.گاهی فکر میکنم دنیا خیلی بد است. نباشم بهتر است. اما باز امروز تغییر موضع داده ام...البته گاهی هم فکر های شیطانی به سرم میزند...اینکه کمی خودم را بگیرم...تکبر خرامان خرامان می آید. یک استغفر الله می گویم. دیگه نبینیم از این فکر ها بکنی.خودم را مورد عتاب قرار می دهم.

همه در خوابند. بعضی هم نیم چرت. ولی من بیدارم. با اینکه خوب میخوابم ولی حالا خوابم نمی آید...شاید قرار است چیزی را ببینم...یا به من نشان دهند. به هر حال این فضا را دوست دارم. جاده بارانی است. منظره‌اش در بهار خیلی زیباست. همین طور به سبزی جاده نگاه میکنم که... . بله. ناگهان در یک لحظه همه چیز عوض میشود. مثل پرش یک فیلم. انصافا فیلم ها را خوب می سازند. بعدا این را درک کردم. من جلوی مینی بوس هستم. راننده را می بینم که انگار فرمان در کنترلش نیست. یعنی ماشین در کنترلش نیست. خیلی جدی است قضیه. راننده مدام یا ابوالفضل میگوید. ولی من قفل شده ام. من تا به حال تصادف نکرده ام. ماشین سخت تکان میخورد. دستم را محکم به صندلی گرفته ام. سرپرستمان که در کنار من نشسته مدام میگوید عه ... عه. شاید چیز بهتری پیدا نمی‌کند بگوید.یک لحظه سرم را به عقب بر میگردانم. چهره های بهت زده را می بینم. وحشت زده و نگران. بعضی از خواب بیدار شده‌اند. سکته نکنند خوب است. این ها همه در چند ثانیه کوتاه اتفاق می افتد. ماشین انگار تعادلش را از دست داده. فکر کنم یک دور چرخیده ایم.یادم از چیزی می آید...اینجا دره است.یعنی ما داریم پایین می رویم؟

حالا انگار مرگ خیلی نزدیک شده.معنی لا یستقدمون ساعه و لا یستاخرون را خوب می فهمم. من هرگز فکر نمی کردم بمیرم. من  خیلی زود است که حالا...ولی انگار یادم می آید که فرمود: «فرار از مرگ عین نزدیکی به آن است.» یعنی اگر بمیرم چه می شود. آیا خودم را خواهم دید؟مثل همه ی کتاب های دینی که خوانده ام. در آنها که شک ندارم. انصافا وحشتناک است. و من از همین حالا شروع کرده ام. با خدا حرف میزنم. میخواهم که یک فرصت دیگر به من بدهد. اگر زنده بمانم دیگر نماز های قضایم را به جا می آورم. گرچه زیاد نیست ولی کم هم نیست. اصلا این ها را چگونه حساب میکننند آنجا؟به حساب کتاب افتاده ام. روزه هایم چه؟ نه آنها وضعشان خوب است. آیا من آماده ام برای مرگ. شک دارم. خیلی زیاد. شاید هم بهشتی باشم. من خاک بر سر باید قبل از این قضیه به اینها فکر میکردم. یادم می آید که فرمود به حسابتان برسید قبل از اینکه به حسابتان برسند. حالا دیگر چاره ای ندارم. مینی بوس هم چنان به شدت تکان می‌خورد و به پیش می رود. چرا تمام نمی شود.؟ الان باید یک طوری بشود دیگر. پایم هم خورده به میله‌ی پایین پایم. حالا فهمیده ام این را. ده یازده ثانیه هست که در انتظار سرنوشتیم. وناگهان...می ایستیم. همه پایین میریزند. من جزو آخرین نفر هایم. خدا را شکر به یک سنگ گیر کرده ایم. دقیقا وسط مینی بوس خورده به سنگ و ایستاده.انگار از قبل این ها را حساب کرده اند. خیلی دقیق. بر خلاف من. بر خلاف ما. «ولا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین.» طرف دره هم نبوده ایم. به هر حال گذشت. ظاهرا یکی دستش شکسته و یکی...

حالا من به آن لحظات فکر میکنم. به قرار هایم. و به بی قراری ام. ظاهرا فرصتی دوباره داده شده. انگار میگوید این گوی و این هم میدان. میداند چند مرده حلاجم ولی رویم را زمین نینداخته...

حالا به خانه رسیده ام. سالم هستم. میتوانستم نباشم. یعنی نگذارند که باشم. میتوانستم اصلا نباشم. اصلا در توان من نبود که بتوانم یا نه. سرم را روی بالشت می گذارم. فکر میکنم به آنچه گذشت. خیلی زود این فکر ها باز جایشان را به فکرهای دیگری می دهند. شاید هم آنها به زور می‌آیند. فکر هایی از جنس دیروز، از جنس فردا. دیروزی بدون آن حادثه. و فردایی بدون حساب. یکی از معلمانمان میگفت: «اصلا انسان از نسی است. یعنی فراموشکار.» او هم که نمی گفت خودم می دانم: «ان الانسان لظلوم کفار...»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
خدا خودش بهتون رحم کرده .... آره روز حساب و کتاب نزدیکه ....خودمونو محاسبه کنیم ، بهتراز اینه که مارو محاسبه کنن....خدا خودش گفته : « يَسْئَلُكَ النَّاسُ عَنِ السَّاعَةِ قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللَّهِ وَ ما يُدْريكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَكُونُ قَريباً » یعنی...مردم درباره [ وقت ] قيامت از تو مى‏پرسند ، بگو : دانش آن فقط نزد خداست . و تو چه مى‏دانى ؟ شايد قيامت نزديك باشد.... خدا عاقبت همه رو به خیر کنه ....ان شاء الله ....متشکرم از مطلبتون ...
s_khan
s_khan
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
مطلب رو با نظر خوبتون کاملتر کردید
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
متشکرم ....
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
قبل از هر چیز خوشحالم که اتافقی نیفتاده *:) تبریک برای لوح تقدیر و جایزه ، به امید موفقیت های بیشتر *:) بارون پاییزی قشنگ تر از بارون بهاری ها*:) بلیا هر ثانیه امکان داره آقای مرگ در خونه رو بزنه ، به فکر حساب خودمون باشیم *:)
s_khan
s_khan
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
سپاس فراوان از نظرتان. خانم باور کنید اینجانب هیچگونه ادعایی در مورد زیبا بودن باران در فصلی خاص ندارم . حالا خوبه این وسط بارون گذاشته کتلت شدن ما رو هم درنظر بگیرید.
admin
admin
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
خوندن این مطلب و نوع قلم شما حقیقتا لذت بخش بود. توصیفات به جا و خیلی خوب به کار رفته بودند
s_khan
s_khan
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
تشکر. خوشحالم که خوانندگان حرفه ای پسندیده اند
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
من واقعا از خوندن متن شما و نوع نوشتنتون لذت بردم:)با وجود زیاد بودن متن اما هرگز از حوصله خارج نشد...واما خودتون که واقعا خدا رحم کرده بهتون...ایشالا طوری زندگی کنیم که اگه در یک همچین شرایطی قرار گرفتیم از گذشتمون پشیمون نباشیم...
s_khan
s_khan
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
خوشحالم که محتوا رو در قالب ضعیفی ارائه ندادم. سلامت و توفیق نصیب همه انشاالله
khan
khan
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
دادو باز می بینم دست به قلم شدی... ناپرهیزی کردی... ایول خیلی خوب بود... عالی و متفاوت... اگه اشتباه می کنم بگو متاثر از فضای داستانهای جلال بود...درسته؟ ولی خیلی زیبا بود... حیف که من قضیه رو می دونستم و داستان رو برام گفته بودی...
khan
khan
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
راستی دادو یه عکس واسه آواتارت بذار... از اون عکسهای خوبت...!!!
s_khan
s_khan
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
سلام. من خودم نخواستم خیلی تداعی کننده سبک کسی باشه ولی به هر حال وقتی از نویسنده ای زیاد بخوانی و سبکش را دوست داشته باشی تاثیر میگذارد. اینجا هم سبک به جلال نزدیکه و درست میگی. عکس هم دادو جان در نظرم هست. تا خدا چه خواهد
Vania
Vania
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
هنگامی که موج همچون سایه آنها را بپوشاند، با اخلاص در دین خدا را بخوانند و چون آنها را با رساندن به خشکی نجات دهد، بعضی از آنها ثابت می مانند، و آیات مارا جز حیله گران و ناسپاسان انکار نمی کنند.سوره لقمان/آیه32....ازین اتفاقا زیاد میوفته دوروبرمون. نمونش برای منم یه سال سیزده بدر.که نزدیک بود چپ کنیم و به دیار باقی بشتابیم.متاسفانه ما فراموشکاریم..کاش یه کمی حواسمونو جمع تر کنیم.به خودمون و کارامون.به هرحال مرگ میرسه.تلاش کنیم وقتی اومد آماده باشیم....ممنون از شما
Vania
Vania
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
و باز هم جاداره که بگیم.: اقترب للناس حسابهم و هم فی غفله معرضون:روز حساب نزدیک می شود در حالیکه مردم در غفلتی دو کننده اند..انبیاء/آیه 1
s_khan
s_khan
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
بله. جان مطلب همین هست
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
من واقعا نمیدونم چی بگم هیجان واحساساتتون کامل بهم انتقال پیدا کرد:)))) دست مریزاد !!! خداروشکر که سالمین:))
s_khan
s_khan
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
ممنون که حستون رو در مورد نوشته گفتید. خوشحالم که به هدفم رسیده ام. شما هم سلامت باشید
MILAD
MILAD
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
خدا رو شکر سالمین .
tanha
tanha
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
کل نفس ذائقه الموت ثم الینا ترجعون ... متن خیلی خوبی بود و ای کاش ما با خوندنش به خودمون بیایم و از همین الان به حساب خودمون برسیم! ممنون از شما :)
s_khan
s_khan
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
دقیقا. در ضمن انتخاب شما رو هم تبریک میگم. حالا ما که به شما رای داده بودیم الان جزو خواص محسوب میشیم دیگه...خلاصه هوای ما رو داشته باشید. قضیه سهم خواهی و بعــــــــــله دیگه...
z_muosavi
z_muosavi
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
خیلی توصیفات خوبی داشت . خدا رو شکر سالم هستین :)))))
s_khan
s_khan
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
نگاه شما هم دقیق بوده و من این نگاه رو دوست دارم. شما هم سلامت باشید
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
لا تاتیکم الا بغته...شما را نمیگیرد مگر ناگهانی...اینما تکونوا یدرککم الموت و لو کنتم فی بروج مشیده...هرکجا باشید مرگ ب سراغتان می اید هر چند در برج های محکم باشید.. این آیات شریفه با خوندن متنتون واسم تداعی شد...تلنگر ب جایی بود...متشکرم از شما:)
s_khan
s_khan
٩٣/٠١/٠٩
٠
٠
حتی اگر یک تلنگر لحظه ای هم ایجاد شود برای من خیلی ارزشمند است. اینها تلنگر های ارزشمندی است
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
اگر جای شما بودم هیچ ترسی به دلم راه نمیدادم و اصلا هم هیچ قول و قراری نمیگذاشتم/فقط میگفتم:خب انگار وقتشه |:
s_khan
s_khan
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
خب دیگه ایمان ما هم اینطوریه...
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠١/١١
٠
٠
گفتنش راحته ....
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
سلام:بسیارزیبا بود.خداراسپاس که اسیب ندیدید.قلمتون روان وتوصیفتون عالیست.موفق باشید.ممنون
s_khan
s_khan
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
ممون از توجهتان
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/١٤
٠
٠
اره واقعا خدار و شکر که سالمیم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠