سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!
ماجرای روز پنجم

سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!

نویسنده : الهام یوسفی

زهیر قدسی – الهام یوسفی

چند نکته:

1. هر سفری، گفتنی‌های زیادی با خود می‌آورد، به نوعی که گاهی گفتنی‌های سفر از طول سفر بیش‌تر می‌شود. با این‌همه ما تلاش زیادی کردیم که گفتنی‌های‌مان را جمع و جور کنیم تا حوصله شما سر نرود و بتوانید هر روز این سفر را با ما همراه باشید.

2. این‌که از ضمیر «ما» استفاده کردیم از این بابت است که این سفر دو راوی دارد. از آن‌جایی که بانوان مقدم هستند و این‌که اصل این خاطرات به تلاش و همت بانو (و همسفرم) نوشته شده و هزار و یک دلیل دیگر(!) راوی اصلی این سفر ایشانند. این بنده کوچک سراپا تقصیر هم بابت تنوع و یادآوری برخی نکات، داخل پرانتز و با رنگی دیگر، حضور خواهم داشت.

 

 

سفرنامه روز پنجم؛ 5/ فروردین/ 1391

روزها با سرعتی باورنکردنی می‌گذرند. در دل سفر که هستی گذرشان بر لحظه‌هایت را چون نسیمی می‌بینی اما بعد از سفر است که خواهی گفت: به سرعت باد گذشت!

امروز به پیشنهاد ما و استقبال پدرشوهر گرامی به نجف‌گردی می‌گذرد. شهری که حرف بسیار دارد برای گفتن و حرف‌هایی از تاریخ من. آدم، خانه رهبر وطن و رهبر قلبش را که در کوچه‌های قدیمی این شهر می‌بیند، حس می‌کند چه کوتاه است این فاصله. تاثیرگذارترین شخصیت جهان اسلام در دوران معاصر در خانه‌ای در یکی از همین کوچه‌های کهنه شهر می‌زیسته. اگر چه جای خانه امام را بنایی نوساز گرفته باشد و اگر چه خانه کناری‌اش که خانه آقا مصطفی باشد روبه ویرانی باشد! که این‌ها همه گناه ماست که می‌گذاریم تاریخ‌مان این‌گونه دست‌خوش فراموشی شود. خانه امام باید می‌ماند و من می‌رفتم به بازدیدش، نه این‌که دل‌خوش کنم به کوچه‌ها و به خانه متروک آقا مصطفی که به سختی عکسی بگیرم از آن، پیش از نابودی.

(ساختمان جدید در محل خانه امام خمینی در نجف)

(پنجره خانه آقا مصطفی خمینی)

(نمای داخای خانه آقا مصطفی خمینی در نجف)

 

امروز به مدرسه و مسجد هندی رفتیم، و بر مزار آن مرد حکمت، «آیت‌الله‌ حکیم» فاتحه‌ای خواندیم، اگر چه ورود خانم‌ها ممنوع بود- به دلیل کاربری مدرسه برای طلاب مرد-  اما لطف عراقی‌ها زائران را نااميد نمي‌كند. و بعد هم قبر «علامه امینی»، مدرسه جامع شیخ انصاری، و بسیاری دیگر که هنوز بوی امام را می‌داد، انگار که با ماشین زمان سفر کرده باشی در دل تاریخ. در راه بازگشت از بازاری گذشتیم که مدارس علمیه بسیاری در دل آن بود، بازاری پر از کتاب‌فروشی که در فضايی بسیار کم، کتاب‌های بسیاری را روی هم چیده بودند. در یک کتاب‌فروشی با فروشنده کتابی به نام «عباس التمیمی» توسط پدر همسر خوش و بشی کردیم. او مدرس عربی بود و کتاب‌فروش. کتاب‌فروشی‌اش چراغ نداشت، مثل همه دکان‌های دیگر بازار.

(رئیس کاروان ما در کنار مرقد آیت‌الله حکیم در مدرسه هندی)

(مرقد آیت‌الله امینی)

(مدرسه شیخ انصاری در بازار نجف)

(پدرهمسر در کنار عباس‌التمیمی کتاب‌فروش نجفی)

 

توی بازار آن‌قدر سوژه وجود داشت که حتی قاب دوربین هم ناتوان بود از به تصویر کشیدن‌شان. هنگام بازگشت، بابا هوای چای خوردن کرد اما در بازار جایی پیدا نمی‌شد که بابا رضایت دهد چای آن‌جا را بخورد، وضعیت بهداشتی‌اش مطابق میل ایشان نبود. از همین روی جلوی روحانی بلند قامت و سپیدرویی را گرفت و از او تقاضا کرد تا جایی نشان دهد که بشود در آن‌جا چای نظیف یافت. لبخند آرام و سنگینی گوشه لب مرد روحانی- که الحق هم روحانی بود- نشست و گفت که می‌شناسد. بابا پرسید کجا؟ و او با لحنی پرطمانینه و با همان لبخند ملیح کنج لب، جواب داد: «بیتنا!» (خانه ما!) و با همه دلش می‌گفت و بوی تعارف از کلامش نمی‌آمد و من فهمیدم پای پدر سست شد برای رفتن اما ما شروع کردیم به گفتن کلماتی که به بابا بفهمانیم باید گردش را ادامه دهیم و لطفاً این دعوت صادقانه و شیرین را رد کنید و مدام رو به آخوند مهربان می‌گفتیم: «شکراً، شکراً جزیلاً». البته که اجابت چنین دعوتی دل ما را هم لرزانده بود اما زمان اندک بود و دیدنی بسیار. من و زهیر بعد از آن، از بابا که به حرم می‌رفت خداحافظی کردیم و به شارع الرسول رفتیم، جایی که مسیر عمومی رفت و آمد ما بود و محل بیت «آیت‌الله سیستانی». زهیر هم تشنه بود و سرانجام تاب نیاورد و وسوسه شد تا شای یا همان چای عراقی را بیرون از خانه حیدر هم امتحان کند. شاید صدای جرینگ جرینگِ به هم خوردن استکان و نعلبکی وسوسه‌اش کرد. این را باید خودش اعتراف کند.

(راستش خيلي هم به تشنگي مربوط نمي‌شد، حتي خيلي وابسته به چاي هم نبودم. اما چاي كنار خيابان آن‌جا تجربه‌اي بود كه نمي‌شد از دستش داد. حتي اگر فروشنده كه از مهرباني و زيركي خاصي برخوردار بود استكان‌هاي ما را به صورت ويژه شست و شو نمي‌داد. چاي كنار خيابان‌هاي نجف تنها طعم تلخ و گسي جذابي داشت اما كنار خيابان خوردنش چيزي بود كه در ايران به آن شكل پيدا نمي‌شد. آدم را به سال‌هاي دور مي‌برد. شايد كمي حال و هواي داستان‌هاي جلال را داشت...)

هر لیوان 500 تومان به پول ما قیمت داشت و زهیر چای عراقی را مزمزه‌ای شیرین کرد. و فروشنده لطف کرد و اجازه داد از او عکس بیاندازیم. 

(استکان‌ها منتظر شای)

(زهیر و شای عراقی)

(شای فروش در شارع الرسول)

 

ظهر مثل هر روز سفره ام‌حیدر بود و مهربانی بود و ایمان بود و میهمان‌نوازی به سبک عراقی! بعد از ناهار نزد ام‌حیدر رفتم و جمله‌ای که از بابا یاد گرفته بودم تحویلش دادم که: «طعام طیب جدا!» و او خندید و من خندیدم. برادر بزرگ حیدر هم آدم جالبی است، کم دیدیمش، یک‌بار من و زهیر را تا نزدیک حرم رساند. آرایش‌گاه دارد و کلی کلمات فارسی بلد است. البته با لهجه عربیِ جالبی آن‌‌ها را می‌گوید که گاهی خنده آدم را در می‌آورد. مثل «به‌ خدا» که آن را می‌گوید «بو خودا!» یک بار توی ماشین، زهیر از او پرسید آیا مشتری ایرانی هم دارد؟ او کمی مکث کرد و بعد با تعجب گفت: مشتری؟! زهیر هر چه تلاش کرد سودی نداشت و او نمی‌دانست مشتری چیست. سرانجام و بعد از کلی توضیح دادن گفت که منظورمان را فهمیده، ما خوشحال شدیم و زهیر گفت: تفهم؟ محمد با اعتماد به نفس گفت که نعم! نعم! و ادامه داد: مشتری، عطارد، زحل. و ما زیر خنده زدیم. او در فکر اقمار آسمانی بود و ما در خیال خام! (البته به گمان من ما را فيلم كرده بود)

قرار است امشب مادر همسر، آش ایرانی میهمان کند خانواده عراقی را! همه خانم‌ها در آشپرخانه جمع شده‌اند برای پختن آش. سرور و ام‌حیدر هم هستند. اگرچه آن‌ها بیکار ننشستند و با این‌که غذا نپختند اما ما را میهمان کبابی کردند که از بیرون تهیه شده بود. 

 من نمی‌دانم چرا احساس سرماخوردگی دارم!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠١/٠٥
١
٠
چایی نیست که! قیره رویختن توی استکان!
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/٠٥
١
٠
آره والا! اما لامصب قیراش خیلی فاز می‌داد!!!
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠١/٠٦
١
٠
اون چاییه واقعا ؟؟؟ چه قدر پررنگه !! //تشکر آقای قدسی و خانم یوسفی :)
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/٠٦
٠
٠
سلام. بله اون چایی است یک رنگ و پر رنگ با مقدار قابل توجهی شکر! و سپاس از حضورتون.
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/٠٦
١
٠
سلام. واقعاً چاییه. اما یکرنگ. با این حال اگر ما چای رو یک ‌رنگ هم بریزیم مزه چایی اونا رو نمی‌ده. خلاصه جا داره در موردش یه کتاب بنویسیم!
admincheh
admincheh
٩٣/٠١/٠٦
٠
٠
من نمی دونستم آقای قدسی و خانم یوسفی مزدوج هم هستن!:)به پــآی هم ارغوانی بمونید!نجف:(کربلا:(
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/٠٦
٠
٠
جسارته! جسارته! روم دیفال. شما کدوم یکی از ادیمینی‌های سایت هستید؟!
admincheh
admincheh
٩٣/٠١/٠٧
٠
٠
جسارته!جسارته!رئیس جمهور اسبق !همونی که بادوستش اومد کتابفروشی آفتاب !انبارگردانی داشتین هیچ کدوم از کتابای مورد نظرمو نداشتین:|بعد رفتین با آقای شرکت نمی دونم چی گفتین پشت سر ما !بعد خندیدین:|آخه غیبت ؟:|:))))))))))))))))
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/٠٨
٠
٠
عجب! دولت شما هم به سر رسید؟!! حالا چون اون زمان نمی‌دونستم سایت جیم رئیس جمهور داره و رئیس جمهورش کیه باید اینقدر حرص بخورین که این شکلی شانتاژ کنید؟! بده (بد هست) برای یک رئیس جمهور که خیلی بده! راستی اینجا رئیس جمهور حدود وظایف و اختیاراتش چیه؟!
مهدی قوامی
مهدی قوامی
٩٣/٠١/٠٦
٠
٠
بسیار جالب ویادآورخاطرات،سپاسگزارم.
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/٠٦
٠
٠
سلام دایی جان! کاش یک سفر دیگر قسمت ما بشود با این کاروان.
sherlok
sherlok
٩٣/٠١/٠٦
٠
٠
التماس دعا
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/٠٦
٠
٠
محتاجیم.
تسنیم
تسنیم
٩٣/٠١/١٤
٠
٠
منزل امام در نجف را سال 88دیدم اولین بار. بعدها دوسه باری از آن خیابان که به خیابان آیت الله سیستانی میشناسمش رد شدم. اما چون همیشه تنها سفر رفتم و مردی همراهم نبود هیچوقت نتوانستم به مزار شهید حکیم و آیت الله امینی بروم. البته این را هم اضافه کنم که چون شما شخصی رفتید زمان بیشتری را د رنجف گذرانیدد که فرصت داشتید خوب این شهر عزیز را بگردید. عالی بود ممنون
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠