سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!
ماجرای روز سوم

سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!

نویسنده : الهام یوسفی

زهیر قدسی – الهام یوسفی

چند نکته:

1. هر سفری، گفتنی‌های زیادی با خود می‌آورد، به نوعی که گاهی گفتنی‌های سفر از طول سفر بیش‌تر می‌شود. با این‌همه ما تلاش زیادی کردیم که گفتنی‌های‌مان را جمع و جور کنیم تا حوصله شما سر نرود و بتوانید هر روز این سفر را با ما همراه باشید.

2. این‌که از ضمیر «ما» استفاده کردیم از این بابت است که این سفر دو راوی دارد. از آن‌جایی که بانوان مقدم هستند و این‌که اصل این خاطرات به تلاش و همت بانو (و همسفرم) نوشته شده و هزار و یک دلیل دیگر(!) راوی اصلی این سفر ایشانند. این بنده کوچک سراپا تقصیر هم بابت تنوع و یادآوری برخی نکات، داخل پرانتز و با رنگی دیگر، حضور خواهم داشت.

 

** روز سوم؛ 3/ فروردین/ 1391

خانه ام‌حیدر، خانه‌ای دو قسمتی بود، جایی که ما در آن بودیم تشکیل شده بود از یک حیات نقلی، یک حمام و دست‌شویی در گوشه آن و دو اتاق مجزا. اتاق بزرگ مفروش، با پشتی‌های مخملی چیده شده دورتادور و اتاقی کوچک در کنارش که دری از آن به قسمت پشتی خانه باز می‌شد. همان دری که حیدر مرا از آن عبور داد و به خانه مادرش برد. همان ام‌حیدر! زنی عراقی و بلند بالا، که اگر زبانش را نمی‌دانستم اما آغوش گرم میمان‌نوازش که نیازی به ترجمه نداشت.

 

(همسفران، اولین شب اقامت در منزل حیدر)

 

خانه ام‌حیدر بعد از عبور از راهرویی کوچک به محل اقامت ما وصل می‌شد. خانه‌ای درست قرینه این یکی، دو اتاق و یک حیات کوچک پشتی که درش به کوچه‌ای دیگر گشوده می‌شد. همراه ام‌حیدر، دو دختر بودند و سه پسر کوچک. عروس و دخترش و نوه‌هایش به ترتیب: یوسف، یعقوب و ایوب. ایوب دوست‌داشتنی و شیرین که با من سخن می‌گفت و آوای کودکانه‌اش نمی‌‌گذاشت حتی کلمه‌ای بفهمم. و من در همان خانه نماز کردم و در همان خانه به خواب شیرین رفتم. روزهایی در پیش بود که باید چشم تماشایم، تاب دیدن‌شان را می‌داشت. ممنون آقا جان! شرمنده شدیم از این همه میهمان ‌نوازی.

 

(یعقوب و ایوب کوچولو در حیاط منزل حیدر)

 

اما حیدر جوانی بلند قامت و سریع، استخوانی و خوش‌پوش، دقیق و تیزهوش بود. مثل پروانه میان ما می‌چرخید و فرصت درنگ در هیچ نیازی را به میهمانان خود نمی‌داد. با این‌که بیش از چند کلمه فارسی بلد نبود اما وقتی در میان‌مان بود، چنان به گفتگوهای ما و حالات ما دقیق می‌شد که نمی‌توانستی چیزی از او پنهان کنی. تا یکی از درد پا دست به پایش می‌کشید، پماد مسکن می‌آورد. تا کسی سرفه می‌کرد قرص سرماخوردگی تهیه می‌کرد. و در میهمان‌نوازی چنان پرانرژی بود که گویی او را خستگی نیست. تا شب مراقب ما بود و ما می‌فهمیدیم پس از خواب ما سراغ نظافت دستشویی و حمام و شستن ظروف و... می‌رود و اگر با عتاب با او برخورد نکرده بودیم، لباس‌های‌مان را هم می‌شست. گویا شغلش خیاطی بود اما ما نفهمیدیم این‌گونه که به دور ما می‌گردد کی به کار و کسب خود می‌پردازد. 

 

(از چپ؛ حیدر، همسر و یوسف در منزل حیدر یعنی محل اقامت ما)

 

صبح روز سوم، سفر زیارتی ما آغاز شد. حیدر یک می‌نی‌بوس از همسایه‌های خود را برای‌مان پیدا کرد. مردی به نام «حسن‌هادی» و ما ساعت هفت صبح در مسجد حنانه بودیم و ساعت 8:20 دقیقه در مسجد سهله که حکایتی است برای خودش که بوی انبیاء خدا را می‌دهد. و نماز ظهر را هم در مسجد کوفه خواندیم. و منِ تاریخی من، خودش را انداخته بود وسط و مسجد کوفه را می‌بویید. روز سوم ما با زیارت قبر کمیل، و مسلم و هانی کامل شد. ظهر، بعد از نماز بازگشتیم و همسر که در سفرها از هر فرصتی برای تعامل استفاده می‌کند، از یوسف خواست تا کتاب‌های درسی‌اش را بیاورد و بعد هم کمی با همان عربی دست و پا شکسته که هر جا کم می‌آوریم انگلیسی می‌چسبانیم تنگش، با حیدر گفت‌وگویی داشتیم. شب هم حرم بودیم. شب جمعه نجف را هم هر توصیفی، حرف زیادی است، فقط دیدن می‌خواهد. اما آن شب دیدار و گفت‌وگویم با خانم پاکستانی کنارم دل‌چسب بود. خانمی که شیفته جانماز کار اصفهان من شده بود و من با احترام پیش‌کش کردم به او تا ببرد پاکستان. باز خوب است همان چهار کلمه انگلیسی را بلد بودم!

 

(می‌نی‌بوس آقای حسن هادی)

 

(مسجد حنانه)

 

(نمای بیرونی مسجدکوفه)

 

==================
برای خواندن سفرنامه روز اول این‌جا کلیک کنید
برای خواندن سفرنامه روز دوم این‌جا کلیک کنید
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠١/٠٣
٠
٠
مرسی مرسی مرسی....... این عکساتون منو یاد خاطرات خودم انداخت و باز همون هق هق اشکای خاصه ی خوده مسجد حنانه و مسجد کوفه ... چون شما عید اونجا رفتید من خیلی با این عکسا ارتباط بر قرار کردم ... من 13 به در 92 مسجد کوفه بودم ... واقعا بهتریییییییین 13 ممکن بود ... هععععععععی .... خدا خیرتون بده ... در پناه حق
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/٠٤
١
٠
سْلام دوست عزیز. خدا رو شکر که تونستید با این نوشته‌ها و عکس‌‌ها خاطرات‌تونو مرور کنید. نوروز مبارک
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠١/٠٤
٠
٠
خاطرات ما هم زنده شد و قطره اشکی جاری...دست حق همراتون
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/٠٤
٠
٠
سپاس.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠١/٠٤
٠
٠
خيلــــــــــــــــي هم خوب (^_^) خوش به سعادتتون.... روايت دلچسبي بود.. ياد مستند آقاي چاووش افتادم....اونجا اسم اون مادر بزرگوار ام علي بود...يه پيررزن مهربون كه با جونو دل به زائراي آقا رسيدگي ميكرد...آدم با ديدن همچين كسايي ...باديدن عشقي كه به ائمه وزائراشون دارن واقعا شرمنده ميشه....خدا بهترين هارو نصيبشون كنه....
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/٠٤
٠
٠
ام‌حیدر و مهمان‌نوازی‌شان بیش از حد بیان است و اگر ادامه دهیم شبیه افسانه می‌شود.
bablack313
bablack313
٩٣/٠١/٠٤
٠
٠
روایت های خوبی است. پیگیر هستم... :)
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/٠٤
٠
٠
سپاس. هر روز منتظر یک بخش جدید باشید.
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٣/٠١/٠٥
٠
٠
عاقا دیگه شما چجوری دوربین بردین تو مسجد حنــــــــانه ؟!! :(( مسجد کوفه عالی بود.... عالی...
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/٠٨
٠
٠
آن زمان محدودیتی برای بردن دوربین به مسجد نبود.
آنيسا
آنيسا
٩٣/٠١/٠٦
٠
٠
سلام. ممنون حداقل اينه كه آدم ياد خاطرات سفر خودش ميافته! يكبار نظر گذاشتم نميدونم ثبت شد يا نه ولي گفتم چرا ميخوايد ملت رو ديوونه كنيد؟!!!!!!!!! يكبار تاريخ زديد اول فروردين 91 و بعد از دوبار تكرار زديد سوم فروردين 92! خو تكليف ما چيه؟ در كدامين سال سير ميكنيم؟ رئيس كاروان همون پدر همسر خانوم نويسنده است عايا؟
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/٠٨
٠
٠
سپاس از دقت‌تون. اشتباه رخ داد. نمی‌دونم اصلاح شده یا خیر!
maede
maede
٩٣/٠١/٠٧
٠
٠
خوش به سعادتتون.انشاالله شرایطش پیش بیاد ما هم بریم :(
e_yousefi
e_yousefi
٩٣/٠١/٠٨
٠
٠
انشالا خدا به وقتش نصیب همه بکنه.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
داستان من و عمو جیمی

واحد آباژور سایت جیم

٩٦/٠٢/٠٧
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
کمپین نه به خودرو ایرانی!

همان دو شرکت معروف

٩٦/٠٢/١٠
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
درس های سفر!

خرس گنده قنداقی

٩٦/٠٢/٠٩
مفهوم زندگی

پرنده كوچك خوشبختي

٩٦/٠٢/٠٧
نه چپ، نه راست

غرضی بی غرض

٩٦/٠٢/٠٧
پدرم...

کمی قبل تر

٩٦/٠٢/٠٥
خوب بودن یا درست بودن؟

اهمیت درست بودن

٩٦/٠٢/٠٧
لعنت به جنگ

پاهایش

٩٦/٠٢/٠٩
برای تو می نویسم

دختر فالگیر / قسمت اول

٩٦/٠٢/١٠
همیشه تلخ

شروع یک پایان

٩٦/٠٢/٠٤
تبلیغات
تبلیغات