سفرنامه روز دوم
سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!

سفرنامه روز دوم

نویسنده : زهیر قدسی

** 2/ فروردین/ 1391

روز دوم فروردین شده است و بعد از نزدیک به چهارده ساعت انتظار بالاخره هواپیمای عزیز عراقی در باند فرودگاه ظاهر شده! حال همه مسافران درست به حال آدم‌هایی می‌ماند که در یک جزیره دورافتاده در حال دست و پنجه نرم‌کردن برای زنده ماندن بوده‌اند. و حالا گروه نجات از راه رسیده است! اشک در چشم‌های ما حلقه زده- البته من که از شدت خواب‌آلودگی نمی‌توانستم مرز بین واقعیت و تخیل را بفهمم- اما به نظرم می‌رسید اشک در چشم همه حلقه زده. بالاخره ساعت یک بامداد روز دوم فروردین، هواپیمای مسافربری «العراقیه» از زمین ایران بلند می‌شود. (هواپیمایی العراقیه پس از هفت-هشت ساعت تاخیر و پس از استماع عنایات ملت انتظار کشیده، مسافران را به شامی که داخل هواپیما باید می‌داد به عنوان رفرش(!) در داخل سالن ترانزیت دعوت کرد! و جالب‌تر این‌که من هنگام ورود به فرودگاه سریع دنبال کارت پرواز رفتم تا صندلی کنار پنجره بگیرم و مسیری تازه را در آسمان به تماشا بنشینم. حالا پرواز که نیمه شب افتاده چندان توفیری نمی‌کند اما بهتر از هیچی است! وقتی مسافران به سمت هواپیما می‌روند ما هم سلانه‌-سلانه حرکت می‌کنیم غافل از این‌که اصلا داخل هواپیما به کارت پرواز کاری ندارند همه –انگار داخل اتوبوس باشد- هرجایی دل‌شان خواسته نشسته‌اند! ما هم به اجبار در ردیف وسط هواپیما می‌نشینیم.)

خدا کند که این بلند شدن را نشستنی هم در پی باشد، چرا که اگر اتفاقی بیافتند نیمی از بزرگ‌خاندان‌های خانواده همسر، به صورت دسته جمعی، به ملکوت اعلی خواهند پیوست. 

نماز صبح است و ما در عراق هستیم. آن هم خاک نجفو  دربه‌دری و کلافگی جماعت به اوج خود رسیده است تا جایی که حاضر می‌شوند برای مسیری از فرودگاه نجف تا شهرکه بعداً می‌فهمیم کمتر از نیم ساعت راه است، برای 26 نفر، 416 هزار تومان ناقابل بپردازند، یعنی به عبارتی برای هر نفر 16 هزار تومان. آن هم برای می‌نی‌بوسی که خلف وعده می‌کند و ما را به جای رساندن به حرم تنها تا شارع (خیابان) طوسی می‌برد و بعد هم که اعتراض می‌کنیم با صدای نخراشیده مدام می‌گوید: ممنوع! ممنوع! و ساک‌های ما را از سقف ماشین پرتاب می‌کند پایین، چه استقبال گرمی!

و بعد هم تیغ دیگری پوست نازک نارنجی‌ ما را می‌خراشد، گاری‌های چرخ چوبی با رانندگان نوجوان که بی‌فرصت تامل، ساک‌های ما تازه رسیدگان خسته و کلافه را می‌قاپند. جا داشت همین‌جا درباره همه مردم عراق با شدید‌ترین لحن ممکن قضاوت کنیم. که گمانم کردیم اما من عجالتاً سکوت می‌کنم.

روز نخست در سرگشتگی یافتن جایی برای اقامت می‌گذرد. در آن شلوغی ایام عید. و من خسته‌ام، آن‌قدر خسته که مرز میان رویا و واقعیت برایم قابل تشخیص نیست. نشسته مقابل گنبد امام علی(ع)، کنار چند خروار ساک. اعضای نسوان اردو رفته‌اند حرم، و ما –من و همسر- منتظر خبر اعضای ذکور اردو هستیم. مردانی که رفته‌اند تا جایی بیابند برای اقامت...

و تصویر کنید چندین ساعت لب دریا نشستن و آبی ننوشیدن را. سهم ما در سال جدید انتظار بود و دربه‌دری! و چهار ساعت آزگار چشم دوختن به گنبد و مدام این سوال: «رسیده‌ایم آیا؟»، «این‌جا همان نجف است؟»، «جایی خواهیم یافت برای دمی آسودن؟».

 این آخرها با همه سوسول‌باز‌ی‌ها، عطای هتل و مسافرخانه تمیز را به لقایش بخشیده بودیم. به آلونکی راضی بودیم. نه از تقوا! بل از سر ناچاری و درماندگی...(یک‌بار که من هم از انتظار و بلاتکلیفی خسته شده بودم. همراه دیگران چند مسافرخانه اطراف حرم بررسی کردم، اوضاع خیلی وخیم دیده می‌شد. یکی از خوشنام‌های‌شان چندان نمناک بود و بوهای جورواجور از آن استشمام می‌شد و البته در کنار این‌ها چندان هم ارزان نبود. گفتم ما اگر بپذیریم، محال است دیگران بپذیرند. هتل تمیز هم بود اما کرایه‌اش اصلا در هزینه اسکان و سفر ما پیش‌بینی نشده بود.) سخت است توصیف این همه انتظار. تمام استخوان‌های بدنم درد می‌کرد، پلک‌هایم سنگین بود، سرم به دوران افتاده بود و زانوانم دیگر رمقی برای سرپا ایستادن نداشت! ما جوان بودیم و با حالی این‌چنین، حالا دریابید حال سالمندان اردوی ما را! دست به دعا برده بودیم و طلبکارانه... که بس است آقا جان! لطف کن و کمی هم بنواز این میهمانان تازه رسیده را... 

بالاخره آمدند... دست خالی اما با جوانی عراقی که پدر همسر «حیدر» صدایش می‌کرد. جوانی از قبیله جوانمردان و میهمان‌نوازی که بی‌آن‌که به ما فرصت تامل و تصمیم‌گیری دهد ما را با خود به اقامت‌گاهی برد، جایی دور از حرم. جایی که از توصیفات عربی تر و تمیزش دانستیم، محلی است برای زوار، تمیز و نظیف و چه از این بهتر؟ پدر همسر او را به واسطه یکی از دوستان عراقی‌اش یافته بود و از او برای یافتن اقامت‌گاه کمک خواسته بود. و او – همان حیدر که اکنون منجی ما بود- ما را می‌برد به جایی که گمان می‌کردیم مکانی همگانی برای زوار است و بعدتر فهمیدیم خانه خودشان است، خانه‌ای دنج و عراقی! و ما بی‌هیچ برنامه از پیش تعیین شده‌ای به زندگی یک خانواده عراقی وارد شده بودیم.

علی‌رغم تردیدهای برخی افراد اردو، من یکی که راضی بودم از این اتفاق غیرمنتظره، این یعنی آغاز یک سفر متفاوت. 

 «خوابم می‌آید... بالشی بده ام‌حیدر! و رواندازی... خسته‌ام... و گرسنه... چشم‌ تماشایم درد می‌کند از بی‌خوابی... »

و به خواب می‌روم. در خانه ام‌حیدر. الباقی آن روز ما شد، خواب، ناهار عراقی دست‌پخت ام‌حیدر، دوباره خواب، حرم و بالاخره دیدار! (در روزهای بعد بیش‌تر درباره حیدر و خانواده‌اش خواهم گفت. بیشتر و البته نه در حد و اندازه‌ای که بتوان به ادای دین گفت.)

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
fa-mozafari
fa-mozafari
٩٣/٠١/٠٣
٠
٠
سلام.وای فکرشو نمی کردم همچین عیدی جالبی برامون اماده کرده باشین. اقای قدسی دوست دارم بهتون بگم من خیلی خیلی برای شما و افکارتون و نوشته هاتون احترام قائلم.ولی یه چیزی :توی نوشتن متنتون دقت کنید.من فوق العاده به کشورم و هم وطنام حساسم.درسته عراقیا اخلاقشون تنده و زود داغ میکنن ولی دلشون خیلی پاکه مهربونن فقط باید لمشون دستت بیاد.امیدوارم دوباره خیلی زود زیارت قسمتتون بشه.
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/٠٣
٠
٠
سلام و سپاس. ما هم برای هم‌وطنان شما و همسایه‌مان و میزبانان‌مان در آن چند روز احترام بسیاری قائلیم. کمی صبر کنید و ادامه سفرنامه را حتما پیگیری کنید.
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
سلام و درود. نه چنان‌که در پیش‌سفرنامه‌نوشت نگاشتیم. این سفر را خصوصی رفتیم. و از همین رو سیزده روز طول کشید!
تسنیم
تسنیم
٩٣/٠١/١٤
٠
٠
سلام خواندن خاطرات شما من را برد به هوای نفس کشیدن در دیار حبیب. یاد ایامی که... اما یک سوال: مگر شما با کاروان نرفته بودید؟ شخصی رفته بودید که دچار مشکل برای اسکان شدید؟
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
سلام و درود. نه چنان‌که در پیش‌سفرنامه‌نوشت نگاشتیم. این سفر را خصوصی رفتیم. و از همین رو سیزده روز طول کشید!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥