سفرنامه روز اول
سیزده سکانس از یک سفر عجیب به دیار حبیب!

سفرنامه روز اول

نویسنده : زهیر قدسی

روز اول؛ 1/فروردین/1391

چه‌قدر کلافه‌ایم! روی صندلی‌های راحتی سالن ترانزیت پروازهای خارجی لم داده‌ایم و بیش از دوازده ساعت است که یک لنگه پا معطلیم! آن هم بعد از دریافت خبر ناگهانی زمان حرکت‌مان، درست در شب حرکت و خداحافظی صبح‌گاهی عجولانه با اعضای خانواده به همراه مقداری روبوسی و تبریکات فائقه رسیدن سال نو، که تا سالن انتظار هم کش پیدا کرد و عده‌ای مجبور شدند در فرودگاه بیایند برای عید دیدنی و خداحافظی. و پروازی که قرار بود ساعت 13:30 دقیقه ظهر بپرد، اما هنوز حتی از عراق به فرودگاه ایران نرسیده است. البته ده ساعتی هست که مثلاً از مملکت خارج شده‌ایم، اما پای‌مان از سالن ترانزیت آن‌طرف‌تر نرفته! سعی می‌کنم این‌طور توجیه کنم که سفر به چنین جایی باید با سختی همراه باشد تا آدمی آماده شود برای پا گذاشتن به چنین سرزمینی! اما این توجیه هم بیش از پنج- شش ساعت اثر ندارد و بعد از آن مجبور می‌شویم عنایات‌مان را در مورد فرودگاه و پروازها بر زبان بیاوریم. البته اول با صدای خفیف، و حالا بعد از ده ساعت صدای عنایت‌های همه بلند شده و جالب است که راه برگشت هم نداریم! تصور کنید، تمام روز اول عید را در فرودگاه باشید، خسته، عصبانی، منتظر، در حالی که روی دور تند، بار و بنه بسته‌اید و حتی فرصت عید دیدنی از خانواده‌تان را هم نداشته‌اید (لحظه سال تحویل ساعت 8 و 44 دقیقه بامداد بود و ما و همسفران و اعضای خانواده، همه ساک به دست سال را تحویل کردیم و در نهایت استرس، از هرگونه اتفاق غیر قابل پیش‌بینی، پس از دقایقی خانه را ترک گفتیم. خانواده و خویشان چندان از این سفر خوشحال نبودند زیرا نوروز را می‌بایست بدون ما و دیگر بزرگان فامیل می‌گذرانند!)

و نیز البته‌تر با یک گردان همراه، از خانواده همسر که بیش از نیمی از آن‌ها در رده سنی 50 تا 70 سال هستند. یک اردوی خانه سالمندان واقعی، که تو و همسر به عنوان جوان‌ترین اعضای این اردو  لابد باید احساس مسئولیت داشته باشی! (هر ساعت که از زمان پرواز می‌گذشت، از رسمیت ظاهری جماعت مسافر کاسته می‌شد. ساعت به ساعت مسافران کف سالن ترانزیت ولوتر می‌شدند و بچه‌ها نسبت به بزرگ‌ترها شاید احساس رضایت بیشتری داشتند؛ هیاهوی فوتبال‌شان سالن را برداشته و با قوطی نوشابه بازی‌ها می‌کنند! جالب‌تر این‌که نارضایتی چنان جسارتی به جمع داده که پس از مهر خروجی که در گذرنامه‌هاشان خورده، از سالن ترانزیت –به صورت غیرقانونی اما با خیالی آسوده و بی‌اعتنا به تذکر افسر مربوطه- به سمت سالن داخلی می‌روند تا صدای اعتراض و تهدیدشان را به گوش مسئولان مربوطه برسانند!)  

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات