عشق باطل
یک داستان نوشته خودم

عشق باطل

نویسنده : HAF

من خیلی داستان دوست دارم. همیشه دوست داشتم داستان‌هایم را به ثبت برسانم تا همه آن‌ها را بخوانند و نویسنده بزرگی شوم. برای همین اول سلام و دوم می‌خواهم داستانی از نوشته‌هایم را برای شما بنویسم. امیدوارم خواننده آن باشید.

 

درکوچه‌ای خلوت راه می‌رفت. شب بود؛ از دانشگاه برمی‌گشت. بی‌صدا، آرام، دلهره کوچه الهام ترس می‌داد؛ یکی ازلامپ انگار خراب بود و مدام روشن و خاموش می‌شد. صدای موتوری را شنید. صدا دلش را خالی کرد. صدا نزدیک‌تر می‌شد. احساس کرد موتور قصد دنبال کردن او را دارد. با احساس خطر شروع به دویدن کرد. دو نفر سوار موتور بودند. نور چراغ موتور روی صورتش را احاطه کرد؛ به انتهای کوچه رسید، با سرعتی بیشتر باید دوید، ناگهان یک پورشه مشکی به حالتی چرخشی رو به رویش پیچید.

بین موتور و ماشین به دام افتاده بود. تمام بدنش می‌لرزید و به سمت دیوار عقب، عقب حرکت می‌کرد.

شیشه ماشین پایین رفت پسری گفت: نترسید؛ باهاتون کاری ندارم، فقط یه گفت‌وگوی دوستانه است. 

***

در خیابانی که هر یک ربع یک بار ماشینی عبور می‌کرد، حرکت می‌کرد. انگار حالش خوب نبود، دستانش را به دیوار می‌گرفت و راه می‌رفت و هر لحظه امکان داشت به زمین بیافتد.

با خود می‌گفت: چی کار کنم، تهدیدم کرد، من رو... نه؛ نه؛ نکنه من رو بکشه. اون دیوونه حتما همین کارو می‌کنه، یعنی واقعا من...

حالش حسابی بد بود، نمی‌توانست خوب ببیند؛ گاهی مرد یا زنی از آن طرف خیابان عبور می‌کرد، به دیوار تکیه داد.

ـ خدایا چی کار کنم؟

انگار صدایش در ذهنش می‌پیچید. با بی‌حالی پلک می‌زد، ضعف داشت. روی زمین افتاد و آرام چشم‌هایش بسته شد؛ در سیاهی چشمانش کسی را می‌دید که به او نزددیک می‌شد.

***

این داستان ادامه دارد...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/٢٧
١
٠
سلام:نظرم را بعداز پایان میگم.ولی یک چیزهائی حدس میزنم. ممنون
amin20
amin20
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
خوب بود مخصوصا حس آمیزیش
MONA-R
MONA-R
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
اوف بابا ادبیات!!! چقد شما درس خونین !! وااااااای ! خخخخ
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
تا این جاش که خیلی خوب بود!اتفاقا منم داستان خیلی دوست دارم!
MONA-R
MONA-R
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
الان اون قسمت اول با قسمت دوم چه ربطی به هم داشتن؟؟؟ من متوجه نشدم :|
رادمهر
رادمهر
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
به هم مرتبط بود فقط الان مای خواننده نمیدونم اون راننده ماشین به اون خانوم چی گفته.در واقع قسمت اول قبلا از حرفای راننده ماشینه و قسمت دوم بعد از حرفاش
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠١/٢٩
٠
٠
آفرین چه زرنگی بابا از کجا فهمیدی؟
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
مشتاقانه منتظربقیه داستانم....
taba_sa
taba_sa
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
ادامه....... جالب بود....
samira_h
samira_h
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
نمیشه دنباله دار ننویسین کفرم در میاد از انتظار کشیدن.قشنگ بوووت
ati
ati
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
جالبه فکر کنم بتونم بقیه شو بگم.سرکار ی یم میشه تمومش کرد ا
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
ممنون جالب بود
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
*:/
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
جالب بود منتظر ادامش هستم....!!!!!
sahar-s
sahar-s
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
قشنگ بود دوس دارم هرچی زودتر بقیه ش بخونم :-)
neyosha
neyosha
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
ما منتظر میمانیم....
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
مشتاقانه منتظریمــــــــ:ــــــ)ـــــــ
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
همین که اکثر بچه ها منتظر قسمت بعدی هستند نشان از خوب بودن متن میده...منتظریم:)
z.qaneh
z.qaneh
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
بابا این سوسول بازیا چیه که ادامه دارد... خب همه رو یکجا مینوشتین دیگه!! ولی خب درکل خوب بود،منتظر ادامه اش هستیم...
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
خیلی خوب بود منتظر بقیه ی قسمت ها هستم........کی کیوووووووو
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
این جمله «بی‌صدا، آرام، دلهره کوچه الهام ترس می‌داد» فکر میکنم یکم زیادی ادبی شده :دی، البته این نظر منه ، مثلا میتونست این باشه : (بی‌صدا، آرام، دلهره کوچه ترسی در دلش می انداخت) | خیلی ممنونم منم منتظر ادامه ش هستم :)
MONA-R
MONA-R
٩٣/٠١/٢٩
٠
٠
:)
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
منم از همتون ممنون ولی باید یکم صبر داشته باشید چون یکم طولانیه+مدتی که طول میکشه تا تو سایت به اشتراک بزارن.بازم ممنون
bablack313
bablack313
٩٣/٠١/٢٩
٠
٠
خوب نوشته بودید... اما بنظرم اینگونه داستان ها کمی نخ نما شده اند. کسی که به نویسندگی علاقه مند است و می خواهد نویسنده ی مشهوری بشه فک کنم باید طرحی نو در بیاندازه و آثار نویسندگانی همچون: رضا امیرخانی، رحیم مخدومی، سید مسعود شجاعی، مصطفی مستور و... رو ی مطالعه ای داشته باشه. تا با سبک و سیاق نویسندگی بیشتر آشنا بشه. ببخشید حمل بر جسارت نکنید هااا فقط ی پیشنهاد بود. ممنون
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
ممنون.پیشنهاد مطالعه رو همه بهم گفتن اما تا حالا یک رومان و کتاب داستانی هم نخوندم و به نظر خودم که تا آخر داستانم رو میدونم شبیه کتاب هایی که بیشتریا مینویسند نیست.بازم ممنون سعی میکنم پیشنهاد شما رو انجام بدم. ودرضمن سعی میکنم
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
میرم بعدیاشم میخونم.....
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
آن ها سالم اند یا ما؟

خودمان باشیم

٩٦/٠٣/٠٧
تبلیغات
تبلیغات