حس بيرون رفتن...
خیالبافی در یک روز بارانی

حس بيرون رفتن...

نویسنده : m_soleimani

تق- تق- تق... يكي پس از ديگري قطرات باران روي نورگير مي‌ریزد، باران قشنگي دارد مي‌آید ولي حيف كه من تنها در خونه نشستم و هيچ كسي را ندارم که يكي دو كلمه با هم صحبت كنيم. شايد بروم بيرون، خانه بچه‌ها، ولي نه؛ حوصله آن‌ها را ندارم. اگر بروم تا شب گيرم آن‌جا! البته خانه عبدا... هم هست؛ عبدا... بچه شيراز است، او هم مثل من روباتيك مي‌خواند، لهجه قشنگي دارد، فكر كنم او هم مثل من با كسي نمي‌سازد كه تنهايي خانه گرفته، البته نمي‌دانم! بچه خوش مشربي است، خيلي وقت‌ها ديدم كه برای بچه‌هايي كه خانه‌شان نزديك است از سلف غذا مي‌گیرد و مي‌برد؛ ولي به هر حال آن‌جا هم نمي‌شود رفت.

قدم زدن هم كه خب به قول بچه‌ها هوا هواي دو نفره‌ است كه ما از اولش تك‌نفره بوديم. مگر اين‌كه آنلاين يك ‌‌نفر براي خودم پيدا كنم، كه نه توانايي‌اش را دارم و نه حوصله‌اش. ولي يك پسر هست در دانشگاه با يك روابط عمومي مثال زدني، به نظر من اگر حسن را بگذارند مسئول سياست خارجه كشور، بعد از دو ماه با همه كشور‌ها دوست و رفيق مي‌شويم، اگر چه من نحو‌ه برقراري ارتباطش را نمي‌پسندم ولي از هر چي بهتر است، لااقل اين‌قدر تحريم نمي‌شويم.

 

بله؛ شايدم زنگ زدم حسن، گفتم يكي برایم بفرستد، تازه كه سر آن قضيه دختره كه رياضي2 اش را افتاده بود و نمره‌اش را از توی فرم روی برد درآورده بود و اين حسن نادان رفته بود روي يك كاغذ بزرگ نمره‌اش را نوشته بود، گذاشته بود لای‌ برف‌پاكن ماشين طرف؛ خدايي اگر من آن روز نبودم، كي مي‌خواست از حراست رهایش‌ كند؛ گفتم كه از نحوه برقراري ارتباطش خوشم نمي‌آید، برای این است الان با هم ديگر خيلي خوش و خرم دارند دوستي مي‌كنند، فكر كنم حسن فقط مايه دردسر است، بهتر است از خيرش بگذرم.

 

جديدا يك پارك روی يكي از كوه‌هاي متصل شده به شهر درست كردند. از فعاليت‌هاي شهرداري اين‌جاست که نبايد از حق گذشت، شهرداري اين‌جا واقعا خوب است، حتي يك دانه ميدان بدون گل‌آرايي نمي‌بيني، هر جاي شهر هم كه مي‌روي يك بوستان بزرگ درست كردند، اخيراً هم شنيدم قصد دارند توی شهر هشت تا درياچه بزنند. يك بار هم من رفتم شهرداري، پيشنهاد دادم كه جهت ترقيب مردم براي ريختن آشغال‌های‌شان در سطل آشغال، يك سنسور روي درب اين زباله‌دان‌هايي بي‌ريخت بگذاريم كه به محض انداختن زباله كثيف، يك صداي لطيف مثل انداختن سنگ تو چاه از خودش در بياورد، البته خبري ازشان نشد، فكر كنم همان حكايت هميشگي؛ گفتند يك پروژه با اين همه پول را بدهيم دست يك دانشجو. برای من سوال است كه آخر مگر زمان جنگ جوان‌هايي كه فرمانده مي‌شدند، چند سال‌شان بود كه الان نمي‌شود آخر. سخنگو كردن سطل آشغال كه ديگر از جنگيدن سخت‌تر نيست.

ديگر صداي تق- تق هم نمي‌آید، آره؛ باران هم قطع شد. حس بيرون رفتن هم از بين رفت و باز هم من ماندم تنهاي تنها... 

"مس"

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠١/٠٤
١
٠
آخي ... ياد آهنگ بارون امين رستمي افتادم....بارون داره هدر میشه بیا با من قدم بزن/دلم داره پر میزنه واسه تو و قدم زدن/وقتی هوا بارونیه دلم برات تنگ میشه باز/نمیدونی تو این هوا چشات چه خوش رنگ میشه باز........
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠١/٠٤
١
٠
چترها را باید بست /زیر باران باید رفت /فکر را خاطره را زیر باران باید برد/با همه مردم شهر زیر باران باید رفت /دوست را زیر باران باید برد /عشق را زیر باران باید جست /زیر باران باید با زن خوابید /زیر باران باید بازی کرد /زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت/زندگی تر شدن پی در پی /زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است /رخت ها را بکنیم /آب در یک قدمی است ... سهراب سپهری.... بنده هم خيلي صداي چيك چيك بارون رو دوست دارم... مخصوصا كه با بوي خاك همراه باشه... نوشته خوبي بود... دست شما مرسي... اميدوارم در سال نو به مراد دلتون برسيد... ايام به كامو روزگار بر وفق مرادتان باشد(^_^)
m_soleimani
m_soleimani
٩٣/٠١/٠٥
٠
٠
ممنونم...همچنین برای شما
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠١/٠٤
١
٠
بسی زیبا بود ممنون
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠١/٠٤
١
٠
حیف شد هآآآآآآ اینقدر دست دست کردین که بارون هم قطع شد *:) خو تنهآیی می رفتین زیر بارون ، بارون همه جوره اش قشنگه *:)
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠١/٠٤
١
٠
:)
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠١/٠٤
٢
٠
این نوشته حرف نداشت! خیلی جالب قسمت هارو به هم وصل کردین ایول خوشم اومد! :)
m_soleimani
m_soleimani
٩٣/٠١/٠٤
٠
٠
از لطف شما بسیار ممنونم...
z_muosavi
z_muosavi
٩٣/٠١/٠٤
١
٠
خیلی نوشته ی قشنگی بود . ممنون :))))))
m_soleimani
m_soleimani
٩٣/٠١/٠٥
٠
٠
ممنون...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

کی گفته جنگِ بر سرِ رای افتخار است؟

٩٦/٠٢/٣٠
دلت نیامده مرا صدا کنی

شاه مقصود دلم

٩٦/٠٢/٣١
حواس مان به کائنات هم باشد

خانم های مجلس بخوانند

٩٦/٠٢/٣١
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
ابلیس گونه مردود جهان شدم

در آن شب نخست

٩٦/٠٢/٣١
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

مشتری بی مدار

٩٦/٠٢/٣٠
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
مسئله این است

پول دار یا بی پول!

٩٦/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

درد شادی

٩٦/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
تبلیغات
تبلیغات