تبـــ عیـــــــد
در مورد بازار، بهشت، خدا و کاسب ...

تبـــ عیـــــــد

نویسنده : h-hidarpoor

به ته رسیده است. اسفند به ته رسیده است و تو هنوز به خیال خودت منتظری. منتظری که مثلاً یک اتفاق خوب بیفتد. که دوباره از نو شروع کنی، مثلاً.... که خلاص شوی از این روزمرگی! ها... اسفند به ته رسیده است. زن همسایه قالی می شوید. قالی دراز به دراز روی تن سرد آسفالت افتاده و خیره به تن آسمان نگاه می کند، با همان نقش و نگارش... و تو فکر می‌کنی به قالی ها که هر سال منتظرند که اسفند به ته برسد، که گاهی هم آسمان نگاه کنند، که بالاسرشان سقف نباشد... که سقف شان آبی شود روزی...  زن همسایه آب می ریزد، کف هم و بعد نقش ها را پارو می‌کند، نگارها را هم! ... و تو فکر می کنی به پارو زدن هایت که اگر به اندازه قالی شستن هم پارو می زدی آخرسالی غرق نبودی... و فکر می کنی به نقشه‌هایی که کشیده بودی برای "نگار"  ... و  انگار نه انگار...!!

رد می شوی. میان خیابان هجرت، جایی روبروی سرسره های سقوط کرده‌ی پارک، 18 چرخی پارک! کرده است. لوله بارَش است. لوله ها دراز به دراز کنار هم لولیده اند!! و تو فکر می کنی به اسقاطی بودن شان، که از کار افتاده اند، که نو که اومد به بازار... هجرت را جدول کشی می کنند. آسفالت از وسط دو نیم شده است. کارگران مشغول کارند. و عابرانی که روی شن راه می روند... راه می روی، و فکر می کنی به ریگی که توی کفشت می رود و به ریگ های کفش عابران... اسفند به ته رسیده است، جدول کشی هم، "ریگ" ها هم شاید... و تو فکر می کنی به هجرتی که شهرداری قول داده تا ته اسفند نو نوارش کند... که "هجرت" کنیم... که دیگر "ریگی" بارمان نباشد... که آخر سالی اسقاطی نباشیم... سقوط کرده...!

به بازار می رسی. قدم زدن‌های بازاری آخر اسفند هم برای خودش حکایتی دارد. حواست به پیرمردی که داد می زند "بیا سفره‌ی عید" و بعد سرفه می‌کند!! نیست و شانه به شانه‌ی بغل دستی‌ات که پلاستیک به دست تند تند از بین جمعیت لایی می‌کشد و تنه‌ای می زند، راه می روی... پا به پای جلویی‌ات که از بد روزگار دخترکان  و پسرکان جوانی هستند که درست وسط معرکه دل می‌دهند و ایضاً قلوه می‌گیرند!! می روی و گوشَت هم کاملا ناخودآگاه!! می شنود که "مهدی!! همیشه منتظر این روزای ته اسفند بودم. کاش این روزا تموم نشه، اصلاً بازار اینجوری حالش بیشتره، شلوغ  پلوغ!" و مهدی که به شوخی سرش را پایین‌تر می‌آورد و یواش می‌گوید:"می گم خدا تو بهشت واست یه بازار دو دهنه سند بزنه و همیشه هم اونجا ته اسفند باشه!" و بعد هر دو می خندند. و تو فکر می کنی به بازار. که مثل هوای ته اسفند تب کرده ، و در مرز عید، پیرمردِ سرفه! را «تبعید» کرده به بازار! ... و فکر می کنی به بهشت؟ که بهشت هم بازار دارد؟ که کاسب های بهشت چه جوری اند؟ که اگر مثل بعضی کاسب ها باشند که...

در همین فکر ها هستی که سید را می بینی! جمعیت خلاف اش می آیند!! همیشه هم همین جوری بوده. با همان لباس و شلوار همیشگی و کلاه سبزِ سوراخ دار!! و کیفی که دیگر محتویات داخلش را حفظ شده ای: "یه سجاده ی سبز رنگ و روفته، عبای قهوه ای کم رنگ، یک تسبیح و بعضاً هم انگشتری! . سید را می بینی. او هم تو را... شیرین می زند بنده خدا. می گویند وقتی کوچک بوده آمپول اشتباهی تزریق کرده اند، همین هم شده که دیگر نمی تواند درست حرف بزند، اما حرفِ درست چرا... توی همان شلوغی بازار که مردم تنه هم می زنند می آید سمتِ تو و مثل همیشه دست می دهد و سر به شانه هایت می گذارد! بعد با همان زبان بی زبانی سلام می دهد، بعد لبخند همیشگی و بعد حرف زدن... که به زور می فهمم که گِله می کند، که شلوغی بازار... که ته اسفند... که تنه... که گران فروشی... که جنس بُنجُل...که کاسب ها... به بهشت می روند؟!...  این را همه می گوید و بعد چند ثانیه ای نگاه می‌کند. که یعنی " مگر نمی یای مسجد؟!!"  آخر هر روزِ خدا مسجداش ترک نمی شود، پاتوق اش شده مسجدِ نرسیده به شهید... همیشه هم نیم ساعت قبلِ اذان باید مسجد باشد. با نگاهش می پرسد و وقتی جواب سر بالای مرا می شوند که " هنوز زوده، تو برو من خودم میام!" مثل همیشه یک کمی غرولند می‌کند و سرش را تکان می‌دهد که یعنی" تو هم مثل این ها شدی؟!..." و بعد سرش را می‌اندازد پایین و می رود مسجد، مسجدِ نرسیده به شهید... و مردم خلاف جهت اش می روند... و تو فکر می کنی به بازار... بهشت ... و خدا ...و کاسب هایی که باید حبیب می بودند...و پیرمردی که حتی در تبـ  ـعید هم حبیب بود ... حبیب خدا...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٢/١٢/٢٩
٠
٠
زیبا بود و تامل برانگیز ...
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
سلام بزرگوار/ عیدتون مبارک.../ ممنون از لطف تون
mohii-2
mohii-2
٩٢/١٢/٢٩
٠
٠
بله زیبا بود...
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
سلام بزرگوار/ عیدتون مبارک.../ تشکر...
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١٢/٢٩
٠
٠
ببخشید من نفهمیدم...
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
سلام بزرگوار/ عیدتون مبارک... خدایی اش حق دارید
MILAD
MILAD
٩٢/١٢/٢٩
٠
٠
ممنون .متن خوبی بود :))
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
سلام بزرگوار/ عیدتون مبارک.../ ممنون نظر خوبی بود!!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/٢٩
٠
٠
سلام:بسیار زیبا بود.عیدتون خالی از غم وغصه.
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
سلام بزرگوار/ عیدتون مبارک.../ ان شاالله عید شما هم پر از شادی و موفقیت
MONA-R
MONA-R
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
واااااااااااااااااااااااااااای عالی بود ینی... خیلی تو فکر رفتم ...ممنون
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
سلام بزرگوار/ عیدتون مبارک ینی ...!!/ ممنون از لطف تون...
MONA-R
MONA-R
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
این اولین مطلب طولانی ای هست که من خوندم!!! چون اغلب حوصله مطلبای طولانی رو ندارم ولی نمدونم چی شد که این مطلب ناخودآگاه منو گرفت! بازم ممنون
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
چه خوب ... من خودم هم حوصله خوندن مطالب طولانی رو ندارم< ولی همیشه خودم طولانی می نویسم!!... بازم سپاس
L.milad
L.milad
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
ومردم خلاف جهت اش می روند........واسه همه چی عجله داریم جز یه چی...........
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
سلام بزرگوار/ عیدتون مبارک.../ ممنون که بخش اصلی رو گرفتید...
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
هيـــــــــــــــع (-_-) ای کاش هر روزمان نو روز باشد تا نو شویم خودمان،اندیشه هایمان و عشقمان به همه زیبایی ها. .....سال نو مبارک....
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
هيـــــــــــــــع ... سلام بزرگوار/ عیدتون مبارک... سال و حال تون خوش و خدایی
korosh
korosh
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
هووووووووووووووووووووووووو چقد طولانیه !!!!!!!!!!! ولی میخونمش !!!!
korosh
korosh
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
تند تند خوندمش ولی خب قشنگ بود :))))) بنده خدا سیده الان فلجه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
m_kopas
m_kopas
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
متنش تامل بر انگیز بود
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠١/٠٢
٠
٠
اولین بار که خوندم ، نفهمیدم ، ولی برای بار دوم که خوندم ، کلی رفتم تو فکر ... ممنون عین همیشه مطلبتون تلنگری بود عظیم ...
Niva
Niva
٩٣/٠١/٠٢
٠
٠
مثل همیچه زیبا بود... اتفاقاتی از دل مردم و به زبانی نه خیلی ساده :) ممنون
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات