چهارشنبه سوز دارد!
سرخی را گم کرده‌ایم

چهارشنبه سوز دارد!

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

از اول هم نفهمیدم چرا چهارشنبه باید سور داشته باشد. اصلا هم از خودم نپرسیدم که چرا سه شنبه سور ندارد. اصلا چرا گشته‌اند در میان 52 عضو یک خانواده یک ساله، یوزارسیف‌شان را انتخاب کرده‌اند برای چهارشنبه سور دار!

این‌ها را نمی‌دانم...

 

فقط یادم هست که دور هم بودیم، شاد بودیم، آتشی بود و سیب زمینی بود و پریدن از روی آتش.

وقتی می‌پریدیم می‌دانستیم که عمر پرش‌مان کوتاه است و از هر جا که آمده‌ایم به همان جا بر می‌گردیم. اگر از روی زمین قدم برداشته‌ایم به رویش دوباره قدم خواهیم گذاشت .

ولی این میان درطول زمان این‌قدر سرمان را شلوغ کردیم که یادمان رفت که بازگشت‌ها همه به سوی یک نفر است.

 

سیب زمینی‌ها را لا به لای آتش می‌گذاشتیم تا حرارت ببیند و پخته شود و حواسمان نبود که سر نوشت سیب زمینی‌ها و «سیب» و «زمینی‌ها» یکی است.

همه‌شان آمده‌اند حرارت ببینند تا پخته شوند.

دلمان می‌خواست بشویم رب سیب زمینی و بهترین جای ممکن را برایش انتخاب کنیم و به مدت کافی بگذاریمش لای حرارت  تا برسد به آن نقطه که ما یک نام پخته بچسبانیم به آخرش و تازه دوستش داشته باشیم. 

ولی حواسمان نبود که خودمان هم بی‌شباهت به سیب زمینی نیستیم. باید جوری شویم که رب‌مان دوست‌مان داشته باشد.

 

یادم هست که می‌گفتیم: زردی من از تو، سرخی تو از من...

آن روزها زردی‌های‌مان با این روزهای‌مان متفاوت بود. نهایتش گم کردن پاک کن بود که می‌خواستیم بر روی اشتباهات تکیلف‌مان بکشیم و غلط‌ها را پاک کنیم و جایش را درست پر کنیم. ولی این روزها غلط گیرها هستند که ظاهر را درست جلوه می‌دهند برای‌مان و دیگر کار نداریم آن زیر چه خبر است.

و آن اشتباه‌ها هنوز بر جای خود باقی است، فقط رویش پوشیده شده است، ولی هست. دنبال «پر» کردن حساب‌های‌مان هستیم به جای پاک کردن حساب‌مان و جاهای خالی را فقط با پول پر می‌کنیم و کارت‌های اعتباری «اعتبار» را از آدم می‌گیرند.

 

سرخی‌اش را یادمان رفت. از اول هم حواس‌مان بیشتر به زردی‌اش بود تا سرخی. سرخ‌هایش را در طول زمان گذاشتیم تا هنوز به آخر ماجرا دست نیافته‌اند، مثل سیب سرخ‌ها و خون سرخ‌ها برسند و چیده شوند.

همه را گذاشتیم و بزرگ شدیم. بزرگ شدیم ولی «بزرگ» نشدیم.

این روزها کارمان با پریدن از روی آتش درست نمی‌شود. این روزها پرش‌های بزرگتری می‌زنیم تا از همان جایی که پریده‌ایم به همان جا بر نگردیم.

این روزها دنبال این هستیم که جای سرخی و زردی از اول هم در شعر اشتباه بوده است و باید می‌گفتیم زردی تو از من، وقتی که زردی‌ها در معامله‌ها حرف اول را بزند و هر روز قیمتش سکه می‌اندازد، سرخ‌ها را هم معامله می‌کنیم.

 

ترقه‌ها را در می‌کنیم و کار را به نارنجک و فشفشه می‌رسانیم و در این میان با لاو ترکاندن‌های بی‌جا مانع کسب می‌شویم. دیگر گرمای آتش و سرخی و زردی‌اش کارمان را راه نمی‌اندازد . سر و صدا راه می‌اندازیم.

از سر و صدا کردن و خریدن نگاه‌ها خوشمان می‌آید، برای این‌که بقیه حواس‌شان به ما باشد هوس می‌کنیم ترقه بازی راه بیاندازیم.

نمی‌فهمیم کوه‌ها که به لرزه در بیایند چه حال و هوایی دارد ولی لرزش بدن را با میوزیک بای ارنج منت فلان، خوب می‌شناسیم...

دیگر چهارشنبه سوری‌های‌مان هم بو می‌دهد. بوی عطر و ادکلن پارتنر و دود و صدای ترقه و نارنجک و لاستیک سوخته. خیلی وقت است که با بوی سیب زمینی پخته خداحافظی کرده‌ایم و هدف را یادمان رفته است.

آن میان چیزی که گم شده است سرخی است. سرخی که از اول هم مال خودش نبوده است.

این روزها دیگر چهارشنبه مزه نمی‌کند زیر دندان‌مان ولی هنوز وقتی یادمان می‌آید از دورترها، وقتی می‌خواهیم خاطره بازی کنیم؛ چهارشنبه‌های سوردارمان یک پای ثابت ماجرا هستند. چهارشنبه‌هایی که این روزها تلخ شده‌اند به کام‌مان. این روزها چهارشنبه، سور ندارد، سوز دارد!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
MILAD
MILAD
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
اره ، یاد قدیم بخیر که چی 4 شنبه سوری هایی داشتیم. الان4شنبه سوری شده همش صدا های وحشت ناک نارنجک ها
L.milad
L.milad
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
واقعا یادش بخیر.........
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/١٢/٢٧
١
٠
با اینکه طولانی بود ولی واقعــــــــــــــــــــــــــــا ارزش خوندن رو داشت آسمانه ی عزیزم *:)
L.milad
L.milad
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
لایک.........
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/١٢/٢٧
١
٠
من که کلی نوار منیزیم از آزمایشگاه کش رفتم حالا می ترسم بسوزونمشون کسی خدایی نکرده حالش بد شه *:) ...
mohii-2
mohii-2
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
اره به گفته شما این روزها چهارشنبه، سور ندارد، سوز دارد:( مرسی از مطلب خوبتون:)
سهره
سهره
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
چقد بدم میاد از 4 شنبه سوری
L.milad
L.milad
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
چرا؟؟؟ خوبه که.........
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
ممنون از شما ... :)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
ممنونم....مرسی.
گیسو
گیسو
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
اینک چهارشنبه سوری،من در اتاق خودم،و صداهای وحشتناک بمب و نارنجک و ارپیجی و........یاد چارشنبه سوری های بچگیمون بخیر
k_dartoumi
k_dartoumi
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
آخ جون ترقههههههههه
janbarkaf
janbarkaf
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
یادمه 4 سالم بود ...با مادرم میرفتم دم در خونمون به بچه ها نیگا میکردم که از رو آتیش میپریدن ...اصلا از این خمپاره و مسلسل و آرپی جی هایی که الآن دست بچه 1 سال به بالا میبینم نبود ...هعییی الآن جرئت نمیکنم برم دم در چه برسه برم شرکتم بکنم ....جالب بود مطلبتون ...
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
آسمانه خیلی باحال نوشتی! من که کلا از 4شنبه سوری بدم میاد! ریشه داره تو کودکیم!
L.milad
L.milad
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
میشه پرسید چرا؟؟؟
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
یک صحنه ای دیدم که خیلی ترسیدم!
neyosha
neyosha
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
چهارشنبه‌هایی که این روزها تلخ شده‌اند به کام‌مان. این روزها چهارشنبه، سور ندارد، سوز دارد!//خیلی خوب بود:)خیلی...متشکرم اسمانه جون:)
translator
translator
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
اصا اعتقادی به چهارشنبه سوری ندارم
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
خيلــــــــــــــــــــــي هم قشنـــــــــــــــــــگ (^_^) عين حقيقته.... اصلن دوست دارم تا بازم بچه باشم... اون زموون كه عشق ما بادبادك بود......مرسي از شما... اون تيكه سيب زميني هاشو بيشتر دوست ميدارم....
s_kiani
s_kiani
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
زیبا بود مخصوصا تشبیه کردناتون!! ممنون
karen
karen
٩٢/١٢/٢٨
١
٠
ممنان از شما
L.milad
L.milad
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
اولش قصد نداشتم بیام و بخونم گفتم حتما یه مطلب تکراری تو مایه های بقیه س.......ولی واقعا قشنگ نوشتی و دست به قلمت عالیه........خیلی خوب تشبیه کردی(تو کل متن) (((:
j_mousavi
j_mousavi
٩٢/١٢/٢٩
٠
٠
چهارشنبه سوزی و نه چهارشنبه سوری
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤