چند قدم مانده به عید
تقویم‌های‌تان را ورق بزنید...

چند قدم مانده به عید

نویسنده : m_heydarpoor

یک-

این هفته هفته آخرین‌هاست. آخرین روز، آخرین ساعت، آخرین چهارشنبه ( و ایضا آخرین سوختگی)

حالا در سیصد و شصت و چندمین روز از سال هستیم. سال 92 به پایان خود نزدیک می‌شود و تیک تاک ساعت‌ها برای رسیدن لحظه تحویل سال ثانیه‌ها را می‌شمرند.

تقویم‌های‌تان را ورق بزنید. بیایید به اولین روز سال گذشته برگردیم و ببینیم چقدر بزرگ شده‌ایم. چه تغییری کرده‌ایم؟!

حالا که در آستانه ورود به سال جدید هستیم، نمی‌دانم، خوشحال باشم یا ناراحت. نمی‌دانم برای رسیدن عید شوق داشته باشم یا حسرت گذشتن این روزها را بخورم! نمی‌دانم هر روز که از عمرم می‌گذرد یک روز به آن اضافه می‌شود یا از آن کم می‌شود؟ ولی مطمئنا روزی این ندانم کاری‌ها کار دستم می‌دهند.

 

دو-

نزدیک عید است.  اتوبوس این روزها شلوغ شده و جای نشستن پیدا نمی‌شود، ناگریز می‌ایستم. در حال ور رفتم با موبایلم هستم که ناگهان متوجه نگاه خیره و معصوم پسری کوچک که در صندلی مقابل نشسته می‌شوم. لبخند می‌زنم اما پسر همچنان مشغول بررسی صورتم است. به فکر فر می‌روم. نمی‌دانم چرا چند وقت است جرئت نمی‌کنم به چشمان کسی نگاه کنم. نمی‌دانم چه چیزیست در این نگاه که دیگر کمتر کسی جرئت می‌کند در چشمانت زل بزند. دوستی می‌گفت چشمان هر کسی رازی دارد با خود و شاید به همین خاطر است که حالا اکثر مردم  بی‌هدف از شیشه اتوبوس به بیرون نگاه می‌کنند.

پیرمردی در صندلی کناری برگه آزمایش به دست به دوردست خیره شده و جوان کناری‌اش لبخند بر لب با خودش حرف می‌زند و هر چند وقت یک‌بار به پیشانی‌اش دست می‌کشد. به چشمان‌شان دقیق می‌شوم. از چشمان پیرمرد سرگردانی را می‌خوانم و دیگری سرخوشی و در چشمان جوان هیکلی کناری‌ام کمی عصبانیت می‌بینم.

پیاده می‌شوم و به راه خود می‌روم و اتوبوس با آن همه نگاه‌های پر معنی به راه خودش.

 

سه-

کودکی ماهی فروش با پیرزنی برای چند ماهی بحث می‌کند. اما به گمانم مذاکرات‌شان خیلی روند خوبی ندارد. نه پیرزن راضی می‌شود و نه پسر بچه زیر بار حرف‌های او می‌رود. و این را می‌شود از بالا رفتن ولوم صداهای‌شان فهمید.

نگاهم را از پسر ماهی فروش و پیرزن می‌گیرم و می‌گذرم.

جلوی یک بساط ماهی فروشی دیگر می‌ایستم، ماهی‌های نارنجی کوچک و بزرگ در آکواریوم سحرم می‌کنند و با جادوی آن‌ها به رویا فرو می‌روم. رویایی که در آن همه چیز زیباست. رویایی که در آن مردم برای لبخند زدن به یکدیگر به دنبال آشنایی نمی‌گردند، جایی که همه سعی می‌کنند دست یکدیگر را بگیرند، نه مچ هم را. مکانی که هیچ‌کس دنبال برملا کردن راز دیگری نیست، این‌جا دیگر کسی نگاه از کسی نمی‌دزد.

 

 دلم عید می‌خواهد. عیدی که در آن تغییر را ببینم. یا (به قول یکی از آگهی‌های تلویزیونی) تفاوت را احساس کنم. دلم عیدی می‌خواهد که قدوم بهار واقعی را بچشم.

نوروز این جشن باستانی، این یادگار هزاره‌های پیش از میلاد مسیح، این نشان دهنده تمدن و تاریخ ایران کهن، این جشن زیبا...

کاش با کنار رفتن ابرهای زمستانی آن خورشید پنهانی هم نمایان شود در این بهار، در این نوروز.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
A_Kh
A_Kh
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
ان شاء الله،امیدوارم همین طورم بشه،ممنونم.
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
خواهش
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
کاش :( کاش نگاه ها عوض بشن!
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
کاش....
s_kiani
s_kiani
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
متنتون خیلی زیبابود…خداکنه که مام تغییر کنیم…
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
ممنون.....خدا کنه...
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
زیبا بود کاش دل مامانم از این نفرت ها پاک بشه والبته خودم هیییییییییی
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
خیلی ممنون از نظرتون.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
زیبا بود.............. جوابی نیست؟؟؟؟؟ آهای صاحب مجلس..........
MILAD
MILAD
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
به امید یک عید متفافت و بهتر از هر سال :))
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
به امید آن روز
گیسو
گیسو
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
ممنون.عیدتونم مبارک و متفاوت:))))))))
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
ممنون
karen
karen
٩٢/١٢/٢٧
١
٠
به اميد سالي پر از خير و بركت..........دستتان مرسي بابت مطلبتان
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
خواهش می کنم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
سلام: کاش!!!!!!!!!!متشکرم از مطلب
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
خواهش
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
بلیآ سالی نآرنجی و سرشاار از خوشی *:)
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
بلیا...حالا چرا نارنجی؟
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
چون من کل ّ زندگیم تو نـــــآرنجی ختم میشه *:)
mohii-2
mohii-2
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
عیدتون زیبا:)ممنون
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
عید شما هم زیبا
سهره
سهره
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
زیبا ......
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
مرسی
k_dartoumi
k_dartoumi
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
به به
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
)))):
آسمانه
آسمانه
٩٢/١٢/٢٧
١
٠
ان شالله سال خوبی داشته باشین.. در پناه امام زمان باشید..
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
نمی دونم چرا امسال ، سال تحویل جذابیت خاصی برام نداره !!! اصلا انگار نه انگار سال داره نو میشه /// البته بستگی داره ببینیم چه قدر عیدی جمع می کنیم !!! خخخخخ
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
خخخخخ
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
کاش دنیا به عقب بر میگشت.........
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
با اینکه همه می دونیم هیچ وقت این اتفاق نمی افته اما همه همین آرزو رو می کنن. سیروان خسروی یه آهنگی می خونه که یه جاییش می گه: رها کن دیروز رو.....شروع کن امروز رو..... هر روز یه زندگی جدیده یه شروع دوبارست....دوست دارم زندگی رو
bablack313
bablack313
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
قشنگ و زیبا نگاشته بودی... دلم تغییر می خواهد.
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠١/٠١
٠
٠
ممنون.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣