من؛ وقتی نیست...
از سری دلنوشته‌های خودم

من؛ وقتی نیست...

نویسنده : zakhar

کوچه خوب است! دلم باز هوای آن کوچه را کرده. همان کوچه که توش کلی خاطره دارد. همان کوچه که یک درخت اقاقیا دارد که فصل بهار عطرش همه جا را پر می‌کند. همان کوچه که زیر درخت توتش، یک نیمکت چوبی هست که وقتی می‌نشستیم رویش از دنیا و آدم‌های سنگی‌اش فاصله می‌گرفتیم.

دلم بدجور برایت تنگ شده کوچه جان!

کوچه‌ای که معنی زندگی کردن و دوست داشتن را به من یاد دادی، کوچه‌ای که هنوزم آرامش خاصی به من می‌دهی.

کوچه‌ای بدون او...

کوچه‌ای برای یک مرد و خاطره‌هایش. یک مردی که پر از حرف است. یکی که می‌زند بیرون، فقط 2 شب.

و هیچ‌کس را ندارد، ازهمه بریده. یک نفر که بین این همه آدم. قطع شده امیدش!

کوچه‌ی تو چه شکلی است؟!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠١/٠٣
٠
٠
هعییی ادم یاد خاطراهاش که میوفته دلش میگیره...خاطره هایی که هیچوقت تکرارنمیشن
saiideh70
saiideh70
٩٣/٠١/٠٤
٠
٠
کوچه من گاهی وقتا به جز چنتا خونه قدیمی هیچی نداره ولی گاهی وقتا ...
sorme
sorme
٩٣/٠١/٠٤
٠
٠
کوچه ی من دو طرفش دیوار کاگلیه.واز پشت دیواراش شاخ و برگ درختا زده بیرون.وسطش یه جوی آب هست که صدای دریا رو میده.با کلی گل خودرو.کنار این کوچه پر از سنگای بزرگه که میشه روشون نشست.روبه رو تو که نگاه کنی چند تا تپه اون جاست.من توی این کوچه تنهای تنهام.و ماه چقدر نزدیکه.اون قدر که انگاری ته این کوچه بهش میرسی.:)
fcb_messi
fcb_messi
٩٣/٠١/٠٤
٠
٠
کوچه من خالی از هرچه و پر از آرامش است... گاهی هم باران... ممنون :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠١/٠٤
١
٠
حكايت بيرون زدناي مام 2 شب برا خيابوناي شهرمونه....ساكت.... چراغ ها همه چشمك زن..... كوچمون كه هيچ ولي خيابوني كه توش زندگي ميكنيم... منتهي ميشه به يه دشت بزرگ و درامتدادش كوه ها....بهار وزمستون اينقدري دوست داشتني ميشه كه حاضري 24 ساعت زير سقف آسمون باشي...
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠١/٠٤
٠
٠
بعدشم : زندگي، بافتن يك قاليست/ نه همان نقش ونگاري كه خودت ميخواهي/نقش را اوست كه تعيين كرده/تو در اين بين فقط ميبافي/ نقشه را خوب ببين!!/ نكند آخر كار قالي زندگيت را نخرند..... هيچ وقت از ناميدي حرف نزنيد....خدا هميشه يه بسته پيشنهادي تپل برا بنده هاش داره :))
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
خخخخخخخ بسته تپل. آفرین.
گیسو
گیسو
٩٣/٠١/٠٤
٠
٠
کوچه به کوچه میگردم تا شاید تورا در "کوچه اشتی کنانی" ببینم...
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠١/٠٤
٠
٠
خخخخخخخخ یاد شعر "کوچه تنگه ...بله....."افتادم...خخخخخ
z_muosavi
z_muosavi
٩٣/٠١/٠٤
٠
٠
خیلی خوب بود :))))))))))))
korosh
korosh
٩٣/٠١/٠٤
٠
٠
من کوچه ندارم خیابونه !!!!!!!!!!!!! مرسی
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
ممنو.نم
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠١/٢٢
٠
٠
زیبا بود ممنون
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
(کوچه ی من)وقتی بچه بودم، می دویدیم و از سر کوچه ای که درخت توت بزرگ و باروری داشت خودمان را توی سراشیبی رها می کردیم. مادرم نگران نگاه و نصیحت می کرد. اما ما توجیه می کردیم و با سرعتی بالا تاپ و توپ کنان پا بر زمین می کوبیدیم، از کنار در عجیب عبور می کردیم در بزرگ و زنگار گرفته که در انباری بزرگ با پنجره هایی نسبتا بلند بود. شیشه ها ی پنجره هایش شکسته بود و گربه های قهوه ای و خال خالی گاه و بیگاه از آن بیرون می پریدند. بعد خانه ی عجیب دوم که درونی دالان دالانش را یک روز اتفاقی دیده بودم رد می کردیم و از پیچ میگذشتیم. اگر سرعت مان بالا بود و به موقع نمی چرخیدیم به دیوار روبرو برخورد می کردم و داغان می شدیم. بعد از روی چاه هایی که وسط کوچه فقط سوراخ کوچکی از آنها دیده میشد می پریدیم و آخر به آن بهشت بی انتهای خاکی و کثیف میرسیدیم. در زنگ زده بهشت همیشه قفل بود پس پا روی الوارهایی که از سقف خانه ی کوتاه کاهگلی بیرون زده بودند می گذاشتیم و روی سقف پر از خار خاشاک میرفتیم. روی سقف خانه ی کاه گلی پر از برگ مو و شاخه های در هم تنیده بود. و بعد از روی بام کنار جوی گلی بهشت می پریدیم و داخل بهشت پر از سنگ و آفتاب و نشاط می دویدیم... بهشتی که نه تنها خراب شد بلکه ذهن پیر بی نشاط ما هم آن را از یاد برد :( (این هم کوچه من، بغض خراب شدنش خفه ام می کند) ممنون از شما.
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/٠٨/٢٥
٢
٠
کوچه ای که وقتی هوا سرد بود دستم را میگرفتی، کوچه ای ک توی آن زل زده بودی بمن و با چشمهایت میگفتی که چقدر دوستم داری، کوچه ای که وقتی توی آن قدم میزدیم از بودنت کنار خودم احساس خوشبختی میکردم، کوچه ای که توی آن با خنده میگفتی شدم نقطه عطف زندگیت:((، کوچه ای که توی آن دستم را میگرفتی و شروع میکردی به دویدن، کوچه هایی که توی آن عاشق همدیگر شدیم... ؛ این روزها در هیچ کوچه ای قدم نمیزنم....
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات