سلامتی
اولین روز کارآموزی من یک تلنگر بود

سلامتی

نویسنده : f_dehghan

امروز روز اول کارآموزی‌مان بود. باید می‌رفتیم بیمارستان امام رضا(ع)، آن هم بخش جراحی. از شب قبل کلی ذوق داشتم که می‌رویم بیمارستان؛ حسابی آماده شده بودم!

و روز موعود فرا رسید. وارد که شدیم اصلا به اتاق‌ها نگاه نکردم و یک راست رفتیم رختکن. روپوش‌های‌مان را که پوشیدیم، کم‌کم سرک کشیدن به اتاق‌ها شروع شد.

اتاق‌هایی پر از مردها و زن‌های بیمار.

بیمارهایی که راه می‌رفتند اما با سه، چهارتا درن و بگ که به‌شان آویزون بود. التماس‌های یک خانم برای دیدن مادرش که تازه برده شده بود اتاق عمل.

یک پسر جوان که هیپوکسی شده و دارند احیایش می‌کنند.

 

قفل شده بودم؛ دوست داشتم با بیمارها صحبت کنم اما...

قرار بود ازشان فشار خون بگیریم، اما تا می‌رفتم در اتاق‌ها نمی‌توانستم صحبت کنم. بغض گلویم را می‌فشرد و می‌آمدم بیرون.

وقتی با کلی کلنجار با خودم پیش یک مادر بزرگ مهربان رفتم و ازش خواهش کردم بگذارد فشارش را بگیرم و دست‌های خشک و استخوانی‌اش در دستم قرار گرفت، بیشتر حالم بد شد. و بیشتر از آن زمانی که بهش گفتم فشار قبلی‌تان چند بوده؟ و او با دست‌ها و انگشت‌هایی که می‌لرزید عدد 10 را نشون می‌داد.

 

امروز تازه به خودم آمدم. تازه فهمیدم چقدر حالم خوب است. زندگی‌ام خوش است و من قدرش را نمی‌دانم.

لحظه به لحظه خدا را شکر می‌کردم. لحظه به لحظه از خودم به خاطر ناشکری‌هایم بدم می‌آمد. سخت بود پنهان کردن اشک‌هایی که با دیدن پیرمردهای معصومی که روی تخت افتاده بودند به چشمانم می‌نشست.

سخت بود شنیدن صدای زنی که می‌گفت: «اره این‌که داره می‌میره شما بیاین روش آزمایش کنین»

متنفرم از این‌که مجبورم چیزهایی را که قرار است یاد بگیرم روی آدم‌ها امتحان کنم. امروز قرار بود روز خوبی باشد. اما حالم حسابی گرفته شد!

نمی‌دانم شاید من برای این کار ساخته نشدم! تا تجربه‌اش نکردم، هیچ‌وقت سختی‌اش رو درک نکردم.

 

قدر سلامتی‌های‌مان را بدانیم. فقط یک سر زدن به بیمارستان می‌تواند کلی دگرگون‌مان کند!

گاهی ما آدم‌ها نیاز داریم به یک تلنگر و روز اول کارآموزی من یه تلنگر بزرگ بود.

==============

پ.ن: روز اول حسابی داغون شدم، قدر سلامتی‌های‌مان را بدانیم و برای شفای همه بیمارها دعا  کنیم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
janbarkaf
janbarkaf
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
جالب بود .... آره دیدن مریضا ...مخصوصا بچه ها و آدمای مسن .... تلنگر که چه عرض کنم ، لرزه به تن میندازه ....
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
دقيـــــــــــــــــــــــــــــــقا...!!
L.milad
L.milad
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
ایشالا خدا همه ی مریضا رو شفا بده...........واقعا ادم قدر سلامتی شو فقط وقتی میدونه که یه مشکلی واسش پیش بیاد یا اینکه با یه صحنه اینجوری روبرو شه..........ایشلا شما هم تو شغلت موفق باشی(خدا صبر تو زیاد کنه)
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
مرسي ...شما لطف دارين...!!
r_riahi
r_riahi
٩٢/١٢/٢٧
١
٠
سلامتی با ارزش ترین دارایی ما آدماست اما قدر نمیدونیم و مدام ناشکریه نداشته هامون رو میکنیم. از بابت این تلنگر چند ریشتریتون سپاسگزارم خانوم دهقانـــــــ:ـــ)ــــ
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
خواهش...!! خوشحالم تلنگر شد براتون...!!
A_Kh
A_Kh
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
همین طوره،من توی عمرم فقط یه بار بیمارستان رفتم،اونم برای عیادت از شوهر خالم اما اون روز بدجوری دگرگون شدم که باید قدر سلامتیم رو بدونم .ممنونم.
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
اره منم تا الان فقط يه بار رفته بودم اونم موقع به دنيا اومدن داداشم.......!!!!!!اونجام 2 ثانيه اي مامانمو بوسيدم و اومدم بيرون ..برا همين اصن اين سختيا و بيما را درس نديدم...!! و الان تازه درکش ميکنم...!
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/١٢/٢٧
١
٠
میگن باارزش ترین نعمت سلامتیه و تنها کسانی قدرشو میدونن که بیمار باشن.شفای همه بیمارا انشاالله//وناقعا کارتون سخته.پیشاپیش خسته نباشید.
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
مرسي اقاي صفدري بابت لطفتون...!!!اين سختيا رو يه حساي ديگ شيرين ميکنه...!!
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
منم یه بار رفتم عیادت پسر خالم.... هوای بیمارستان مچالم میکرد... چقدر سخته دیدن اشک ها و غریبی های بیماران ... پرستار ها فرشته ان...
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
اره واقعا سخته...!!
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
هعععععی منم میخواستم وقتی کنکور دادم بیام رشته های شما، قبلش آرزوم بود ولی وقتی قبول شدم دیدم نه من آدم این کارا نیستم چون از وقتی پام شکست و یک ساعت تو اتاق عمل بودم از خون و بیمارستان و اینجور چیزا می ترسیدم یا به عبارتی تحملشو نداشتم تو اون محیط باشم و نرفتم ولی خب شنیدم بعد چند وقت قش کردن و بد شدن حال کم کم عادت می کنی/ سلامتی ...... آره قدرشو نمیدونیم تا وقتی مریض نشدیم :( / راستی اون مطلبی که نظر داده بودین منم آخرین جوابشو دادم اگه دیدید جواب بدید
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٢/١٢/٢٨
٠
٠
تصحیح می کنم "غش کردن" فک کنم این درسته
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
من ک عادت کردم بدون غش کردن....!!!!!!!!!!!!! ج دادم...!!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
خواهرم از بیمارستان متنفره......برای همین من زیاد بیمارستان نمیرم.ولی واقعا دردناکه....باید قدر سلامتی رو بدونیم.
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
اره دقيــــــــــــــــــــقا....!!
MILAD
MILAD
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
سلامتی بزرگترین نعمته ، ایشاالله خدا همه مریض ها رو هم شفا بده .
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
امين...!!
karen
karen
٩٢/١٢/٢٧
١
٠
سلامتي سلطنت نا پيداس..............ممنون بابت مطلبتان اشك تويه چشام جمع شد.............
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
خواهش ميشه...!! يکم غمگين بود ولي وقتي حالت دگرگون ميشه خوشحال باش که هنو ي احساسي توي قلبت وجود داره...!!
گیسو
گیسو
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
خدارو شکر بخاطر سلامتی مون..... و دعا برای شفای بیماران مخصوصا جوونا
mohii-2
mohii-2
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
سلامتی همه بیمارا...یه صلوات باحال...اللهم صل الا محمد وال محمد...
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
...اللهم صل علي محمد وال محمد...!!ي نگاهي به صلواتت بکن اشکال داره هاااااااااااااا......!!
maede
maede
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
درسته سلامتی رو با هیچی نمیشه عوض کرد.خدا همه بیمارا رو شفا یده :(
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
امين...!!
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
هعیییییییییی من هم به خاطر همین چیزا دور تجربی رو احتمالا خط میکشم *:/ ...به امید شفای ِ همه ی مریض ها *:)
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
چرا...؟؟؟؟؟ ولي وقتي به يکي کمک ميکني واقعا حس خوبي داره...!!حسي که هرگز تو رشته هاي ديگ حس نميشه...!!
سهره
سهره
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
آخخخخیییییییی! واقعن اشک تو چشای من هم حلقه شد.........
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
{گل}
k_dartoumi
k_dartoumi
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
واه واه
a_arabpour
a_arabpour
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
منظور؟؟؟؟؟
آسمانه
آسمانه
٩٢/١٢/٢٧
٠
٠
خیلی سخته..ولی کم کم عادی میشه..:(
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
اره ديگ...!! روزاي اول سخت بود ولي الان لحظه شماري روزاي کاراموزي رو ميکنم...
Motahhare
Motahhare
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
آمین!!!
a_arabpour
a_arabpour
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
شايد بيشتر از همه نوشته هاتون خوشم اومد
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
مرسي...!!
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات