روستای تاریک
یک داستان ترسناک از روستایی جن زده

روستای تاریک

نویسنده : علیرضا.م

جاده تاریک بود. کسی به غیر از من در آن‌جا نبود. چشم چشم را نمی‌ید. فقط سعی می‌کردم ذهن خود را به مقصد مشغول کنم. کم‌کم چراغ‌های ماشین، دو راهی را برایم نمایان کرد. راست یا چپ؟ کدام راه درست است؟ با کمک خواستن از خدا و هزار سلام و صلوات یک راه را انتخاب کردم. راه چپ!

از سر سبزی‌هایش پیدا بود که جلوتر به آبادی می‌رسد. به آبادی رسیدم. تصمیم گرفتم شب را آن‌جا بگذرانم. مردی که به نظرمی‌رسید جلوی خانه‌ها نگهبانی می‌دهد نزدیک شد و با صدای خاصی گفت:

- چیه! چیزی می‌خوای؟

- بله من جایی می‌خوام تا امشبو توش بگذرونم.

- فقط امشب؟

- بله فقط امشب. فردا می‌رم.

- دنبالم بیا!

به طرف خانه‌ای که اوایل روستا بود رفتیم.

- خوبه؟

- به نظر شما این‌جا یه کم قدیمی و خراب نیست؟!

- زیاد سوال نکن، فقط بگو می‌خوای یا نه؟

 

چاره‌ای نداشتم؛ قبول کردم. خانه عجیبی بود سرتاسر دیوارها مجسمه و قاب عکس بود. کمی ترسیدم، لحظه‌ای باخودم گفتم؛ نکند در این روستا جن وجود داشته باشد. ولی من کسی نبودم که به این چیزها اعتقاد داشته باشم. کم‌کم شب جای خودش را به روز داد. از خواب بیدار شدم. باور نکردنی بود، همه قاب‌های روی دیوار و مجسمه‌ها ناپدید شده بودند!

آن شب چه اتفاقی افتاده بود؛ نمی‌دانم. ولی انگار قطاری با عبور از ذهنم تمام اتفاقات را پاک کرده بود. به بیرون از خانه رفتم و جلوی در ایستادم.

- ماشینم کو؟! یعنی چی شده؟!

به مکانی رفتم که شب قبل آن مرد را دیده بودم. داد زدم: کسی این‌جا نیست؟! برای تسویه حساب اومدم.

انگارکسی آن‌جا نبود، چون جوابی نیامد. سکوت مطلق بود. جیب‌هایم خالی بود! ماشینم را برده بودند، شاید هم مثل آن وسایل غیب شده بود؟!

برگشتم به آن خانه خوف انگیز. یک میز آن‌جا بود. ناگهان چشمم به تکه کاغذ روی آن افتاد. روی آن نوشته بود؛ «منتظرم بمان. همه تاشب برمیگردیم!»

 

هوا رو به تاریکی می‌رفت، هنوز آن مرد برنگشته بود. مردم عجیب، آن مرد و این خانه با وسایل غیر عادی، ترس همه وجودم را فرا گرفته بود. چرا آن مرد وسایل خانه‌اش را همان شب که خانه را به من اجاره داد برده بود؟ چرا من هیچ کدام از اهالی را ندیده‌ام؟ اصلا چرا هیچ‌کس در این روستا پیدا نمی‌شود؟! این‌ها سوالاتی بود که ذهنم را مشغول کرده بود. چاره‌ای نداشتم، باید تحمل می‌کردم. بدترین لحظات را می‌گذراندم.

از خانه بیرون رفتم. زیر درختی نشستم. ساعت که نداشتم، اما به نظرم نیم ساعتی می‌شد که پای درخت نشسته بودم، صبرم تمام شده بود. دیگر نمی‌توانستم بنشینم و به یک نقطه خیره شوم.

ناگهان چشمم به یک ماشین که در حال عبور بود افتاد! با سرعت جلوی ماشین را گرفتم. اما مثل این‌که قصد ایستادن نداشت. کم مانده بود زیرم کند، که ایستاد! مردی از ماشین پیاده شد و گفت:

- مگر از جونت سیر شده‌ای؟

- برای چه؟

- مگر نمی‌دانی! سال‌هاست کسی به این روستا نیامده! بین مردم حرف از وجود جن در این روستا پیچیده و کسی به این‌جا نمی‌آید! منم اگر مجبور نبودم از این‌جا عبور نمی‌کردم! راستی کی به این‌جا آمدی؟

- دیشب! وقتی آمدم مردی را دیدم که مرا به اتاقی برد تا شب در آن‌جا بمانم. همه آن‌جا پر بود از وسایل و به نظر می‌رسید مردمان زیادی در این‌جا زندگی می‌کنند. اما صبح همه چیز ناپدید شد و فقط این کاغذ ماند.

- فرارکن، ممکن است دوباره آن‌ها برگردند.

باخودم گفتم: می‌مانم تا شب شود، اما با حرف‌هایی که این مرد زد، ترس وجودم را فراگرفته بود.

- با من بمان تا شب شود.

- نمی‌توانم بمانم می‌خواهی بمانی تنها بمان.

 

با هزار خواهش حاضر شد بماند. ساعتی گذشت! هوا کاملا تاریک شده بود. به داخل روستا برگشتم. مثل رویا بود! همه وسایل برگشته بود! ترسی که داشتم تا به حال برایم به وجود نیامده بود. به باورم سخت بود که همه چیز برگشته!

به محلی که شب قبل آن‌جا بودم رفتم. مردی را در تاریکی دیدم که صورتش نمایان نبود و فقط پاهای عجیبش دیده می‌شد! ترس نگذاشت بایستم. با سرعت به سمت آن مردی که با ماشین آمده بود رفتم. روی زمین افتاده بود و خون روی صورتش را فراگرفته بود!

به دورم نگاه کردم! تعداد زیادی از آن موجودات به طرفم می‌آمدند! با سرعت به سمت ماشین رفتم وسوار شدم. با تمام سرعتی که ماشین داشت به جلو حرکت کردم. نمی‌دانستم به کجا می‌روم. تا صبح پشت فرمان بودم و با روشن شدن هوا به خانه برگشتم. تا دو هفته از خانه بیرون نرفتم.

الان سال‌هاست از آن اتفاق می‌گذرد! کسی حرف مرا باور نمی‌کرد! تصمیم داشتم این ماجرا را به یک داستان تبدیل کنم، اما نه؛ به خودم قول داده بودم با کسی دراین‌باره حرف نزنم.

تا آخر عمر این ماجرا را در قلبم نگه داشتم و دیگر با کسی در این باره حرف نزدم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
:| مرسی از تیتر واقعا ..... من اصلا نمیخونمش دیگه :|
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
ممنون
janbarkaf
janbarkaf
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
واقعی بود؟ تخیلاتتون عجب محشریه !!!! بیشتر داستان بنویسید ....متشکرم.
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
باشه چشم.
a_y
a_y
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
قرار بود نگین که ...
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
گفتم دیگه
MILAD
MILAD
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
الان این داستان بود یا واقعی ؟
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
کشفش با شما
H_fateme
H_fateme
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
ممنونم
MONA-R
MONA-R
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
اصن خوندی فاطمه؟؟؟خخخ
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
خواهش میکنم
u_razavi
u_razavi
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
چه قدر هم نگفتین واقعا..........!!!!
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
واقعا...گفتم؟
korosh
korosh
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
خیلی عالی و تاثیرگذار بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود :)))) ینی اون وسطاش دیگه ترس قشنگ اومده بود تو وجودم :)))))) ایول :) ممنون
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
خواهش ،ممنون
korosh
korosh
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
راستی الان این داستان واقعی بود ینی ؟؟؟؟؟؟ یا زاده ذهن خلاق خودتون بود !!!!!!؟
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
شما بگید!!!
neda_f
neda_f
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
جیییییییییییییییییییییغ!!!ایکون ترس و وحشت
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
خوبه.
رادمهر
رادمهر
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
یا فیلم سایلنت هیل افتادم:-S ....
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
اینهم خوبه
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
سلام:خیلی باحال بودهنوز ترس دارم.ازهمه وحشتناکتر خط آخر بودکه معلوم شد از زبان یک روح گفته شده.ممنون منتظرمطالب دیگرتون هستم.
MONA-R
MONA-R
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
مگه از زبان روح گفته شده بود؟؟؟
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/١٢/١٩
٠
٠
اره ديگه منظورشون اين قسمته:ا سرعت به سمت آن مردی که با ماشین آمده بود رفتم. روی زمین افتاده بود و خون روی صورتش را فراگرفته بود! يني اون مرده كه اومده پيش اين روحش بوده!
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
الان نمی ترسی با یک روح صحبت میکنی؟
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
چه شد :-O
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
چی ، چی شد؟
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
چی ، چی شد؟
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
چی،چه شد؟
mohii-2
mohii-2
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
هااااااااا ؟؟؟؟این داستانتخیلی بود؟؟؟اگه تخیلی بود کمی مشکل داشت!!!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/١٩
٠
٠
سلام دوست گرانمایه:زیادسخت مگیر.همین که سرگرم بشیم وچندلحظه فکرکنیم خوبه دیگه.
mohii-2
mohii-2
٩٢/١٢/١٩
٠
٠
چشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/٢١
٠
٠
سلام:شرمندۀ دوستِ گرانمایه.
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
شما ببخشید.
mohadese.v
mohadese.v
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
»ن که سر در نیاوردم...
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
منهم همینطور
MONA-R
MONA-R
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
وااااااای! واقعا این اتفاق براتون افتاده بود؟؟؟؟ کدوم روستا بود؟؟
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
روح که جاومکان نداره همه جا هست!!!!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
سلام: خیلی ترسناک بود.ممنون
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
قابل نداشت
gh_hasani
gh_hasani
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
سلام:داستانت خیلی جالب والبته ترسناک بود.خط آخر مخوف تر بود.خیلی جالب گفتی.ممنون
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
خیلی ممنون
a_tayebii
a_tayebii
٩٢/١٢/١٩
٠
٠
ینی الان که نوشتی از آخر عمرتون رد شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
خیلی!!!!!!
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١٢/١٩
٠
٠
اگه انیمیشن شهر اشباح رو دیده باشین اون وقت میگین اون روستا دقیقا همونه!!
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
منکه ندیدم.اگه اونجاباشه بده یا خوب؟
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٢/١٩
٠
٠
آهان (^_^) بيشتر از يان داستانا بذارين منكه خيلـــــــــــي دوست دارم...
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
باشه چشم
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/١٢/١٩
٠
٠
خيلي عاااااااااااااااااااااالييييييييييييييييييييييييييييي بود من عاشق اين داستانام چه واقعي چه تخيلي ممنوووون
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
منم متشکرم
z_zakhar
z_zakhar
٩٢/١٢/١٩
٠
٠
خوبه فول داده بودی واسه کسی تعریف نکنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!11
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
تعریف نکردم دیگه
translator
translator
٩٢/١٢/١٩
٠
٠
بسی ممنانیم
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
منهم همینطور
مهتاب
مهتاب
٩٢/١٢/١٩
٠
٠
ااااااااااااااا چي باحال(((: خعلي خوف بود(:
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
ممنون
h_zahra
h_zahra
٩٢/١٢/١٩
٠
٠
الان اين داستان واقعي بود؟؟؟خعععععععععععععلي باحال بود...ممنون
علیرضا.م
علیرضا.م
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
قابل نداشت
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨