ما همه سربازیم...
همت بزرگ گفت: چه بکشیم و چه کشته شویم، پیروزیم

ما همه سربازیم...

نویسنده : h-hidarpoor

 - زده بودنشان. سربازها را سر مرز سراوان زده بودند. ناغافل ... سرباز ها هم تا می توانستند "سر" بازی کردند. سراوان بود. پاسگاه مرزی. شب بود به گمانم. هنوز محرم نیامده بود. شنیدم که اخبار می گفت یکی از سربازها بچه اش تازه به دنیا آمده . که فردای روز شهادتش! قرار بوده برود مرخصی، برود کوچولویش را ببوسد... حالا اما مطمئن شده ایم فردای روز شهادت که نه، همان شب شهادت اول رفته دیده بوسی کوچولویش و بعد هم خداحافظی با یک سرباز دیگر... هنوز محرم نیامده بود... سربازها سرمرز سروان شهید کردند...

- معلم بود. از همان معلم هایی که مشکل مالی دارند. از همان هایی که حقوق آخرماه شان تا اول ماه هم دوام ندارد، همان های که چند ساعت ضمن خدمت و یک لوح تقدیر دلشان خوش می شود. می توانست اما از معلم هایی باشد که حقوق و قسط و وام را در کلاس ضرب و تقسیم می کنند و دنیای کودکانه بچه ها را منها!!... می توانست از معلم هایی باشد که "بچه ها از روی درس بخوانید و یک بار هم بنویسید تا من بیایم!!" و بعد برود سراغ شغل دوم که چرخ زندگی بچرخد! که جمع کند قسط و وام ها را ... اما آقا معلم قصه ما عاشق تر از این حرف ها بود، که اگر روزگار هم چوب لای چرخش بگذارد نیمای بیمارِ کلاسش را نبیند، و نگاه های بچه ها را به "سر" او... یک روز آقا معلم قصه ما شد "هم" سرِِ نیما دانش آموز کوچولوی کلاسش!.. "سر" تراشید که نگاه های بچه ها قلب نیما را نتراشد، "سر"بازی کرد که نکند نیما "سرباز" نشود... اما این همه ماجرا نبود، چند روز نگذشته بود که بچه ها هم خوب درس آقا معلم را یاد گرفتند، که دیگر هیچ امتحانی لازم نبود، که آن هم "سرباز"ی کردند... که گفتند "سرمان به مو حساسیت پیدا کرده" که در این سرمای مریوان، "سرباز" شدند که اگر روزی رفتند سراوان دیگر سرشان به تن هم حساسیت پیدا کند...

- مادر همان طور که با گوشه چادرگل گلی اش اشک اش را پاک می کند می گوید: "آخرین بار که آمده بود مرخصی "به ما می گفت من در مرز شهید می شوم یا به دست اشرار دستگیر می شوم و ما حرفش را جدی نمی گرفتیم" ... و حالا حرف مرد راست از کار درآمده. تازه عکس آخرش را هم گرفته با همان لباس خدمت، همان لباس پلنگی های معروف. هنوز بیست سالش تمام نشده است. آموزشی اش که تمام شد، مثل برادر بزرگ اش افتاد "مرز" تازه مرخصی آمده بود. مرخصی اش که تمام شد، دست های مادر را بوسید و رفت. دو روز بعد، درست وسط جشن های دهه فجر، از مرزبانی آمده بودند روستا. روستای "گودالی سلاخ" . خبر را به پدر دادند. پدر اما هیچ به مادر نگفت. همسایه ها درگوشی می گفتند که فرار کرده، که " رامین تحمل نکرده و زده به چاک" ... مادر اما باورش نمی شد. تا اینکه سربازش را از تلویزیون دید. که پسرِ سر به زیرش، سربند به سر و چفیه به گردن، زیر پرچم سیاه "جیش العدل" دست هایش را به هم گره خورده و آرام است. دیگر از آن روز مادر شده یاسین به دست، شده گریه ، شده دعا... و ما اینجا شده ایم کمپین هایی که صدایمان را به جیش القتل ها برسانیم، که Free Iranian Soldiers، که سربازی افتخار ماست، چه در لباس یک معلم باشیم، چه دانش آموز، چه مرزبان، چه پشت مانیتورهامان... ما همه سربازیم...

پ.ن:  رامین حضرتی عزیز، سربازی ات مبارک که لباس خدمت به قامت شما خوش است، راستی پیش پیش تولدت هم مبارک باشد مرد، این را هم بگویم که در هر صورت ما شیرینی کارت پایان خدمت ات را می خوریم!! که همت بزرگ گفت: چه بکشیم و چه کشته شویم، پیروزیم..."

پ.ن 2: گفتگو و عکس هایی از مادر مرزبان بجنوردی را می توانید اینجا ببینید.

http://atraknews.com/new.aspx?id=21737

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
خوب بود.
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
سلام بزرګوار/ خوب این است که آزاد شوند دوستان مان... ممنون
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
...
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
سلام بزرگوار / ... و باز سه نقطه...
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
ببخشید دیگه وقتی یه موضوع قویه و متن قوی تر از اون دیگه ما سر تعظیم فرود میاریم و فقط ...:)
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
آخخخخخخ ....یعنی کشته مرده ی قلمتونم ....دلم به درد اومد ....« سربازی افتخار ماست، چه در لباس یک معلم باشیم، چه دانش آموز، چه مرزبان، چه پشت مانیتورهامان... ما همه سربازیم...» کیه که اینو با تمام وجودش بفهمه ....
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
سلام بزرگوار/ کیه؟!!... ممنون از لطف شما
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
علیک سلام بزرگتروار .....واقعا کیه ؟؟؟؟
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠١/١٠
١
٠
این مطالب رو که میخونم،دیگه ذهنم کار نمیکنه اما تنها چیزی که میتونم بگم اینه که،لعنت بر جیش العدل.
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
سلام بزرگوار/.. لعنت بر جیش القتل!!!...
n_parak
n_parak
٩٣/٠١/١٠
١
٠
این داستان رو که پسر بچه ای سرطان داشته و همکلاسی اون که دختر مو بلندی بوده روز تولدش خواهش می کنه اونو کل کنن یه جایی خونده بودم خارجی بود .
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
چه جالب ... هنوز محبت جای جای این کره زمین نفس میکشه ....
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
سلام بزرګوار/ و روایت دوم داستان واقعی معلم مریوانی و دانش آموزان سربازش!! بود...
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
چقدر زیبا و عالی نوشتین... چقدر غم داشت... افتخار داشت... چقدر این روزها زندگی غریب است... :((
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
من هم دوره سربازی دقیقا مرزبانی همونجا بودم/ولی نتونستم بیشتر بمونم و قیدشو زدم و فرار کردم امدم خونه/نمیشه گفت فرار/چون اگه جای دیگه بودم حتما خدمتمو تموم میکردم/نمخواستم اینجور بلاها که میدیدم لب مرز سر منم بیاد/نمیخواستم این مدلی و به دست این افراد کشته بشم کخ بعدا بگن شهید شد/به زور نمیخواستم برم بهشت /آخرش هم بشم و اشک مادرمو ببینم/( خدمت خوبه نه دیگه تو اینجور جاها)
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/١١
٠
٠
سلام بزرگوار... به شما حق می دم ...
s_haghighi
s_haghighi
٩٣/٠١/١٠
١
٠
سلام عزیزم متنت عالی بود اما مگر جناب دانایی فر رو اعدام نکردن؟؟ چرا نوشتید رامین حضرتی !!!!! میشه توضیح بدید. روحشون شاد
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/١١
١
٠
ُلام بزرگوار/ حرف تون درسته... اما متن برای قبل از عید بود، زمانی که هنوز دانایی فر شهید نشده بود... رامین حضرتی سرباز بجنوردی ربوده شده است که این متن درست زمانی نوشته شد که فهمیدم بجنوردیه!!... 27 اسفند هم تولدش بود...
MILAD
MILAD
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
قشنگ نوشته بودین .ممنون :))
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠١/١١
٠
٠
سلام بزرگوار/ ممنون از لطف تون...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٣/٠١/١١
٠
٠
واقعا هیچی به ذهنم نمیاد که بگم/ممنون.مثل همیشه عالی بود متنتون
رادمهر
رادمهر
٩٣/٠١/١١
١
٠
فقط اومدم بگم بعد از مدت ها باز هم یک مطلب از شما دل که سهله،اعتقاد کل جیمو تکون داد...بعد از مدت ها یه حس از ته دلم داره بهم میگه کاش این همه حرف و کلمه و جمله ی زیبا از ذهن من تویword نوشته میشد
tanha
tanha
٩٣/٠١/١١
٠
٠
واقعا قلب آدم به درد میاد ... بیچاره کوچولوش .. آفرین به معلمش .. چی میکشن مادراشون :(( .... مثل همیشه و همه متن هاتون عالی! ممنون
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠١/١١
٠
٠
هعیییییییی من که فقط دعا میکنم آزاد بشوند و برگردند ... ممنون عالی بود ...
admincheh
admincheh
٩٣/٠١/١١
٠
٠
امیدوارم همه مرزدارانمون سالم باشن و این اتفاقات رو نبینیم ، خیلی ناراحت کننده اس مخصوصا برای خانواده هاشون
amin20
amin20
٩٣/٠١/١١
٠
٠
خوب نوشته بودین خدا کنه دیگه از این اتفتقات نیفته !
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/١٢
٠
٠
سلام:خیلی بجابود.همه دعاکنیم که اول سلامت باشند ودوم برگردند.متشکرم
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣