قصه‌های هوشو

قصه‌های هوشو

نویسنده : h-hidarpoor

در روستایی به نام «سیرچ» از توابع استان کرمان به دنیا آمد. اسمش را گذاشتند «هوشو»؛ مادرش شش ماه بعد از تولدش جوان‌مرگ می‌شود و او با شیر مادران ده که بچه شیرخوار دارند بزرگ می‌شود. تا شش سالگی پدرش را نمی‌بیند به او گفته‌اند ژاندارم است. کم‌کم متوجه می‌شود این‌طور نیست و پدرش بیماری روانی دارد. او اما با بیماری پدر می‌سازد و طوری رفتار می‌کند که پدرش تنها به حرف او گوش می‌کند. او با مادر بزرگ و پدربزرگ زندگی می‌کند، کسانی که او آن‌ها را «ننه بابا» و «آق بابا» صدا می‌کند. او با آق بابا اخت است، اما او هم هوشو را تنها می‌گذارد و هوشو با «نه نه بابا» تنها می‌شود.

نمره‌های کارنامه ثلث دوم سوم ابتدایی‌اش آن‌قدر بد است که رویش نمی‌شود به «نه نه بابا» نشان دهد، بهانه‌اش هم برای فرار از مدرسه جور است؛ پدرش همیشه با او به مدرسه می‌آید و بچه‌ها مسخره‌اش می‌کنند. لکنت زبان پیدا کرده و به جای «ز» می‌گوید: «ژ» . معلم‌ها تنبیه بدنی می‌کنند و در یک کلام به قول خودش «بهترین بچه خنگ و شر و جلف مدرسه است». اما او به مدرسه ادامه می‌دهد.

دیری نمی‌گذرد که «نه نه بابا» هم از دنیا می‌رود. او بعدها در «قصه‌های مجید» به طور غیرمستقیم خودش و نه‌نه بابا را در قالب مجید و بی‌بی بازسازی می‌کند. اسمش را می‌توان گذاشت حُسن استفاده از گذشته ناخوشایند!

اولین انشایش را درباره روستای سیرچ و سرو مشهورش می‌نویسد. برای دانش‌آموزی که درسش تعریفی ندارد گرفتن 20 از معلم انشا یک نقطه عطف زندگی است؛ ذوق این موفقیت او را تا خانه می‌دواند.

هوشو حالا 13 ساله شده است؛ او را در مدرسه معمولی راه نمی‌دهند، به خاطر نمره‌های بد و از همه بدتر نمره 5/13 انضباطش! می‌رود به یک مدرسه شبانه روزی مخصوص بچه یتیم‌ها!

بعد از مدتی عموی نظامیش سرپرستی او را بر عهده می‌گیرد و به کرمان می‌آوردش، یک خوش شانسی اجباری!

در مدرسه دوستی پیدا می‌کند که اسمش ستاری است و جعبه‌ای دارد پر از کیهان بچه‌ها... کیهان بچه‌ها صفحه‌ای دارد که خاطرات بچه‌ها را چاپ می‌کند. همین صفحه می‌شود منبع الهام هوشنگ برای نوشتن خاطراتش و این‌طور برای اولین بار به طور منظم نوشتن را تجربه می‌کند!

در اول دبیرستان مردود می‌شود و از شبانه روزی می‌زند بیرون و کتاب‌فروشی و نانوایی و آسیاب کردن گندم را امتحان می‌کند. این بار مدیر مدرسه شبانه روزی او را از گردنه رد می‌کند. او انشاهایش را خوانده و عقیده دارد که هوشنگ مثل جمال‌زاده می‌نویسد. او را جلوی کتابفروشی می‌بیند و به مدرسه برمی‌گرداندش.

به تهران می‌رود و در مصاحبه ورودی هنرستان هنرهای دراماتیک شرکت می‌کند و داورانی مثل محمدعلی کشاورز و علی نصیریان او را تایید می‌کنند. در هنرستان هم دست از نوشتن نمی‌کشد. بیش‌تر نمایش‌نامه می‌نویسد. در مراسم جایزه گرفتن یکی از نمایش‌نامه‌هایش ریئیسس رادیو کرمان را می‌بیند. از او می‌خواهد که گوینده شود. در گویندگی رد می‌شود اما به جایش نویسنده رادیو می‌شود.

با دو تا از همکلاسی‌هایش روزنامه دیواری «بهشت سخن» را راه می‌اندازد. در روزنامه دیواری‌اش مقاله و داستان‌های پرشور اجتماعی را می‌نویسید. بهشت سخن در مسابقات روزنامه دیواری سطح استان اول می‌شود.

اولین سال‌های تهران برای هوشنگ مساوی می‌شود با بی‌پولی و بی‌کاری و خانه به دوشی. روی برگشت به کرمان را هم ندارد. آن‌قدر بی‌پول می‌شود که حتی به فکر خودکشی می‌افتد و برایش نقشه می‌کشد: پرت کردن خودش از ساختمان پلاسکو. اما دیدن یک فیلم امیدوارانه و خوش پایان او را نجات می‌دهد. البته آخرش با مدرک دیپلم بازرگانی‌اش در کارخانه نوشابه‌سازی حسابدار می‌شود.

26 سالگی شاید عجیب‌ترین سال زندگی استاد باشد. هم اولین کتابش چاپ می‌شود و هم فروش نمی‌رود. هم از کار اخارج می‌شود و هم در یک اتفاق، نویسنده رادیو ایران می‌شود و قصه‌های رادیویی مجید را می‌نویسد و قصه می‌گیرد و دیگر زندگی بر وفق  مراد می‌شود.


برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sahar
sahar
٩١/١٠/٠٥
١
٠
چه زندگی جالبی داشتن..خیلی قشنگ بود..ممنون
mahshid
mahshid
٩١/١٠/٠٥
٢
٠
چه با حال..........
پسر جهنمی
پسر جهنمی
٩١/١٠/٠٥
٢
٠
سلام بهترین نویسنده ای که تا حالا کتاباش رو خوندم
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩١/١٠/٠٦
٢
٠
کتاب "آب انبار" هم که تازه ترین شاهکار استاده تو نمایشگاه بین الملی تهران یکی از پرفروش ترین ها بود... خوندش رو از دست ندید...
D-mehraboon
D-mehraboon
٩١/١١/٢٢
٠
٠
خداروشکر که آخرش خوب بود...
هم سطر ، هم سپید
هم سطر ، هم سپید
٩٢/٠٢/٢٧
٠
٠
من قصه های مجید رو دو سه بار کامل خوندم.ذات جذابیته یعنی!
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
شعری سروده خودم

تهدید نکن

٩٥/١٢/٠٤
تبلیغات
تبلیغات