سلطان غم جوان!

سلطان غم جوان!

نویسنده : h-hidarpoor

امروز هم مطابق معمولِ هر روز، صبح با دوچرخه از خانه زدم بیرون، مطابق معمول که می‌گویم یعنی این‌که ساعت‌های شش، شش و نیم که گوشی زنگ خورد، خاموشش کردم و کپه مرگ را گذاشتم تا 5 دقیقه به هفت! 5 دقیقه به هفت که شد با عجله کپه را جمع کردم و یک لیوان چای کمرنگ و 2 لقمه (درست 2 لقمه و نه بیش‌تر!) نان و پنیر از گلو دادم رفت پایین! بعد سالار-دوچرخه‌ام را می‌گویم-  برداشتم و زدم بیرون! (و این بود معنی مطابق معمول هر روز صبح من!)

روی دوچرخه در همین فکرها بودم که رسیدم به هجرت! دستم را بردم توی جیبم که پول خُرد گیر بیاورم، نبود. با خودم گفتم صدقه دادن هم به ما نیامده! به دولت رسیدم! زدم دنده سنگین! دولت را رد کردم (فلکه دولت را می‌گویم! برداشت بد نکنید!) هنوز چند چرخی! از دولت دور نشده بودم که نمی‌دانم چه شد سالار زنجیر انداخت! همین‌طور که از دوچرخه پیاده می‌شدم به شانس و اقبال خودم بد و بیراه می‌گفتم! اول صبحی زنجیر می‌اندازی که چه؟! آخر نونت کم بود! آبت کم بود؟! چیه، باید مثل موتورها و ماشین‌ها بنزین 700 تومانی بریزند در حلقت؟! دنده عقب هم نداری که حداقل آدم دلش خوش باشه! خلاصه درستش کردم و رکاب زنان به سمت خدمت به خلق ا... رفتم!

نزدیکی‌های توحید که رسیدم (میدان توحید!) روی چند تا خُرده شیشه رفتم! این بود که پنچر شدم! یعنی سالار پنچر شد! دوباره روح اجداد خودم و سالار رو شاد کردم! پیاده شدم. حالا این یکی را باید چه کار می‌کردم... دیگر چاره‌ای نبود، بایستی با یک دوچرخه خراب، پیاده توحید را رد می‌کردم... همین طوری داشتم می‌رفتم که یک دفعه از پشت سر صدای بوق آمد. به عقب که نگاه کردم چشم‌هایم چهار تا که هست! هشت تا شد! یک ماشین آخرین سیستُم که اسمش را هم درست نمی‌توانم تلفظ کنم، آمد کارم ایستاد. اول فکر کردم مسافر است و می‌خواهد آدرس بپرسد. شیشه را داد پایین. یک جوان خوش تیپ و خنده رو، با موهای حنایی که دم اسبی بسته بود و یک کت و شلوار سفید. (خیلی خفن بود). لبخندی زد و گفت: چیه؟ پنچر کردی؟ گفتم: پَ نَ پَ ... اول صبحی هوا خوب بود با دوچرخه‌ام اومدیم پیاده روی! زد زیر خنده و پرسید: حالا کجا می‌ری؟ گفتم: جوادیه! گفت: بیا با هم بریم. من هم که از خدام، تعارف مُعارف را گذاشتم کنار و سالار را پشت انداختم و خودم جلو نشستم...

در دلم با خودم گفتم: سالار کاش زدوتر خراب می‌شدی و ما هم بیش‌تر توی ماشین حال می‌کردیم! آخه راهی تا اداره نمانده! در همین فکرها بودم که جوان دوباره لبخندی زد و گفت: چته، کشتی‌هات غرق شده؟! گفتم: نه دوچرخم پنچر شده! اگه یک ماشین مثل... نگذاشت حرفم تموم شه و گفت: اون که غصه نداره. دنیا رو بچسب! گفتم: آره غصه نداره، دنیا رو هم که بچسبی سختیش همون 100 سال اوله! بقیه اش... دوباره بی‌ادب! حرفم رو قطع کرد و گفت: چی کاره‌ای! گفتم: معلّم. این را که گفتم: انگاری که برق سه فاز بگیرتش زد روی ترمز و گفت: تو با این سن و سالت معلمی! گفتم: مگه چیه، معلم جوون ندیده بودی؟ همین طوری که دنده رو عوض کرد، گفت: والّا نه! گفتم: کجای کاری عزیز! هنوز از من جوون ترش هم هست. گفت پس ماشاالله حقوق بگیری و حداقل دستت به جیب خودت می‌ره؟! گفتم: هی یک بخور نمی‌ری هست! یک آهی کشید و گفت: خوش به حالت! ما که... کمی مکث کرد و ادامه داد: این ماشین که می‌بینی مال بابامه! اون هم از باباش بهش ارث رسیده! لیسانس رو که گرفتم! حیرون و سرگردون افتادم دنبال کار! اما هیچ‌کس به یک مجرد بی‌سابقه کار نمی‌داد که! حالا هم این لَگن را هر  صبح  برمی‌دارم و از خونه می‌زنم بیرون! صبح که از خواب پا می‌شم، شب بوق سگ آش و لاش! به خونه می‌رسم. هر روز هم با صد تا مثل تو باید سر چندرغاز چانه بزنم! همین طوری که داشتم شاخ در می‌آوردم! پسره زد روی شونه‌ام و گفت: اخوی کجایی؟! رسیدیم! این دو قدم رو پیاده برو! من باید مستقیم برم! قیافه‌اش را نگاه کردم، ریش پروفسوری‌اش کجا رفت؟! دم اسبی! ماشین آخرین سیستُم... به خودم آمدم دیدم توی وانت پیکان قراضه‌ام و سالار هم پشت. دوزاریم افتاد. باز هم توهم زده بودم.

پیاده شدم. به چهار راه جوادالائمه رسیده بودیم. سبز شد. مستقیم رفت. پشت وانت نوشته بود:                        سلطان غم... جوان


برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/١٠/٠٨
٣
٠
جالب بود.سلطان غم جوان...!
saiideh70
saiideh70
٩١/١٠/٠٨
٤
٠
تحت تاثیر قرار گرفتم
sayedala-tagh
sayedala-tagh
٩١/١٠/٠٨
٤
٠
سلام ممنون استفاده کردم
.شبنم.
.شبنم.
٩١/١٠/٠٩
٣
٠
خيلي قشنگ و زيبابود.
kavir
kavir
٩١/١٠/٠٩
٢
٠
ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
D-mehraboon
D-mehraboon
٩١/١١/٢٢
٠
٠
ممنون
هم سطر ، هم سپید
هم سطر ، هم سپید
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
ممنون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣