گفت: چشم عروسک دارید؟

چشم‌ها را جلو اش گذاشتم و فکر کردم چقدر برای بچه‌اش عروسک می‌سازد!  با وسواس چشم‌های یک اندازه را جدا می‌کرد.

چشم‌ها زل زده بودند به زن‌. روزهای بعد هم آمد. یک روز با شوهرش آمد؛ مرد بلند و تکیده‌ای بود. عصر همان روز مرد دستفروش را دیدم که عروسک‌های دست ساز را کنار خیابان ریخته بود و می‌فروخت. چشم‌ها به من زل زده بودند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mahshid
mahshid
٩١/١٠/٠٤
١
٠
چیزی دستگیرم نشد
shiezadeh
shiezadeh
٩١/١٠/٠٥
٠
٠
اشکالی نداره ایشالا داستان کوتاه بعدی!!!
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
میگم خنگی می گی نه!!!!!!!!!!!!!
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩١/١٠/٠٥
٠
٠
داستانک خحوشگلی بود مرسی
shiezadeh
shiezadeh
٩١/١٠/٠٥
٠
٠
خواهش
hamta
hamta
٩١/١٠/٠٥
٠
٠
زیبا بود ولی کاش یه ذره غافلگیرانه تر بود..و بازم ممنون بسیار خوب بود
shiezadeh
shiezadeh
٩١/١٠/٠٦
٠
٠
خواهش می کنم دوست من
parisa
parisa
٩١/١٠/١٩
٠
٠
منظورش و خیلی نفهمیدم........
میثم
میثم
٩١/١٠/١٩
٠
٠
یه جورایی با حال آدم بازی می کرد این داستانک
سهره
سهره
٩٢/٠٣/٠٦
٠
٠
آخیییییییی.!.چه ....
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠