نگذر زمن ای آشنا
دیگر جانی نمانده....

نگذر زمن ای آشنا

نویسنده : e_sarfarazi

نگذر زمن ای آشنا، چون جانی برای گذشتن از تو نمی‌ماند. بیگانه با سرنوشتم بودی ولی آشناتر از هر آشنایی شدی. نمی‌دانم، می‌توانم بگویم می‌خواهم که یادت در سر پایان گیرد یا نه ولی مثل این‌که باید بگویم؛ هر چند که فقط روی زبانم است نه از ته دلم.

عشق نبودی که بگویم می‌میری و خاموشی می‌گیری ولی ...

خدایا چقدر ولی دارم من. خدایا؛  این منم‌ها؛ حواست هست. خیلی سالم نیستم، نه قلب درست حسابی دارم، نه روح!

خودت قرار است مواظبم باشی، هر چند که می‌دانی برای دیدنت چقدر دارم تلاش می‌کنم...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/١٢/٢١
٠
٠
نگین از این حرفآ *:/
s_kiani
s_kiani
٩٢/١٢/٢١
٠
٠
مگه ایشون دل نداره؟!!
mohii-2
mohii-2
٩٢/١٢/٢١
٠
٠
این یه مناجات بود عایا؟؟؟؟
e_sarfarazi
e_sarfarazi
٩٢/١٢/٢٣
٠
٠
یه درد دل ساده
ati
ati
٩٢/١٢/٢١
٠
٠
نگذرازمن..چقدر زیبا
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١٢/٢١
٠
٠
چه شد؟ من نفهمیدم منظورِ کلام رو...
translator
translator
٩٢/١٢/٢١
٠
٠
چقد کنکوری بوووووووووود. الان مخاطب اسمونی بود یا زمینی؟ اگه زمینی بود که چرا اخرش گفتین خدایا برای دیدنت تلاش دارم ، اگر مخاطب اسمونی بود چرا اولش گفتین بیگانه با سرنوشتم بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :/
neyosha
neyosha
٩٢/١٢/٢١
٠
٠
چقدر قشنگ بود........ممنونم:)
f_dehghan
f_dehghan
٩٢/١٢/٢١
٠
٠
زيبا بود...!!!!
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٢/٢١
٠
٠
متن خیلی خیلی زیبایی بود ... موفق باشی !!!
e_sarfarazi
e_sarfarazi
٩٢/١٢/٢٣
٠
٠
تشکر
s_kiani
s_kiani
٩٢/١٢/٢١
٠
٠
زیبابود ممنون…
MILAD
MILAD
٩٢/١٢/٢٢
٠
٠
ممنون زیبا بود:)
e_sarfarazi
e_sarfarazi
٩٢/١٢/٢٣
٠
٠
مرسی سال خوبی داشته باشی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/٢٢
٠
٠
سلام: خیلی قشنگ بود. متشکرم
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
تبلیغات
تبلیغات