یلدا، با طعم قصه

یلدا، با طعم قصه

نویسنده : f_tasnim

نشسته بودند دور کرسی که مادر بزرگشان وسط خانه کوچکش به راه انداخته بود، دختر کوچولوهای 3، 4 ساله را می‌گویم. با دوتا پسرِ بچه سال. آلبالوهای یخ زده را از کاسه سبز وسط کرسی، یواشکی برمی‌داشتند و می‌گذاشتند زیر زبانشان... اووووم... مزه‌اش حرف نداشت.

بزرگترها، دور هم قصه حدیث مشکل گشا می‌گفتند، ما جوان‌ترها هم، طبق معمول پر از حرف بودیم... از هر دری... مدرسه، دانشگاه، امتحان، عشق و ...

پیرمرد حافظش را باز کرد، یکهویی نوه بزرگتر سه تارش را تندی برداشت و به اشاره پدر بزرگش شروع کرد به کوک کردن...

حافظ خواند..حافظ شنیدم... حافظ گریستیم...

مادر بزرگ، دختر کوچولوهای 3 ساله‌اش را جمع کرد دورش، گفت: میخوام قصه بگم، قصه یه کوچولو مث شماها.. خوشگل و ناز و بابایی ساکت میشین؟ دخترها کودکانه دست به زیر چانه بردند... نه فقط دخترها، بلکه بزرگترها و جوان‌ها و مردها هم، گوش‌های‌شان تیز شد.

مادربزرگ شروع کرد: کوچولو بود بچه‌ها...خیلی کوچولو... باباشو خیلی دوست داشت، همه‌اش می‌رفت بغل باباش، ناز می‌کرد، می‌گفت: بابا...چقد دوستم داری؟ یه روز قرار شد برن سفر، بار و بندیلشون رو جمع کردن و رفتن... یه جایی رسیدن، گرم بود، خیلی هم گرم بود، دختر کوچولو خسته شده بود، می‌خواست بازی کنه، بازی هم کرد اما یهویی تشنه‌اش شد...

...

بچه‌ها هنوز مشتاقانه گوش می‌دادند... بعضی‌ها اشک روی گونه‌های‌شان را پاک می‌کردند، بعضی‌ها حس می‌کردند پلک‌های‌شان داغ شده، بچه‌ها اما، هنوز به دنبال عاقبت آن دختر کوچولویی که رفته بود سفر بودند... منتظر بودند ببینند سفر دختر کوچولو کی تمام می‌شود؟


برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Rahil.m.k
Rahil.m.k
٩١/١٠/٠٦
٠
٠
ممنون.زیبا وتاثیرگذارمثل همیشه
f_tasnim
f_tasnim
٩١/١٠/٠٦
٠
٠
ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
زندگی کردن با نقاشی ات را دوست دارم

بابا لنگ دراز عزیزم

٩٥/١٢/٠٨
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
شعری سروده خودم

شاید نگیرد چشم تو عشق زلیخا را

٩٥/١٢/٠٩
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
یک وقت هایی برای رهایی باید گفت

بله بله, حق با شماست

٩٥/١٢/٠٩
خوشبختی ورای حرف های مردم است

برای دخترکم

٩٥/١٢/٠٧
شعری سروده خودم

تهدید نکن

٩٥/١٢/٠٤
تبلیغات
تبلیغات