نگاه‌های مادرم
نمی‌شود از مادرها یزی را مخفی کرد

نگاه‌های مادرم

نویسنده : B_yohann

نگاهم می‌کند، از آن نگاه‌های نافذی که فقط مامان‌ها بلدند. از همان‌هایی که تا ته افکارت را می‌خواند.  لبخند می‌زنم و می‌گویم: چیه؟ خواستگار می‌خواد بیاد. می‌گوید: چرا این‌قدر لباتو می‌خوری، ناخونات تموم شد؛ رفتی سراغ لبت؟

بلند می‌خندم. با نگاهش به من می‌گوید: همه چیز را می‌دانم، منتظرم خودت بگی، باهام حرف بزن، من مادرتم.

نگاهش را می‌فهمم. با نگاهم به او می‌گویم: می‌دونم که فهمیدی، ازم سوال کن، نمی‌دونم چطوری شروع کنم.

 

انگار فهمید. گفت: امروز یه دختره با عجله از خونه‌شون زد بیرون، بش گفتم فرار کردی، گفت به تو چه؟ مفتشی؟ گفتم کی کاری کرده که تو از خونه‌تون فراری شدی؟ گفت خودشون. این‌قدر که نپرسیدن کجا می‌ری؟ به کی اس می‌دی؟ شبا تا دیر وقت کجایی؟

حرفش را بریدم و گفتم: مامان چیزی نیست. توی فکر امتحان فردام، اجازه مرخصی میدین، شب بخیر.

اما نگاهم داد می‌زد: من هم حالم خوش نیست، در فکر باتلاقی‌ام که دارم داخلش غرق می‌شوم. دستم را بگیر مامان.

مامان صدایم زد و گفت لیلی؛ با توام. بی‌حوصله گفتم: بله.

- بشین دارم باهات حرف می‌زنم.

در دلم غوغا بود. گفت: دارم جدی حرف می‌زنم، چیزی هست که باید بدونم؟ با نگاهش گفت این آخرین شانس است. آخرین نفس. یا برگرد یا بمان در سکوت بعد از این.

با نگاهم گفتم می‌دانی مغرورم. خودت گفتی لجبازم. از من بپرس، نگو که خودم شروع کنم.

 

اما باز هم قفل این دهن لعنتی باز نشد.

- مامان خوبی؟ من هیچ حرفی ندارم. اگه داشته باشم، می‌گم. حالا هم می‌خوام بخوابم. شب بخیر.

صدای گوشی‌ام بلند شد. برای اس آمد؛ سلام عشقم چطوری؟!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
گیسو
گیسو
٩٢/١٢/١٤
٠
٠
بلـــــــــــــــهههه......خیلیم خوب!
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١٢/١٤
٠
٠
برداشت آزاد...
s_kiani
s_kiani
٩٢/١٢/١٤
٠
٠
چی بگم والا…
mohii-2
mohii-2
٩٢/١٢/١٤
٠
٠
:)
MILAD
MILAD
٩٢/١٢/١٤
٠
٠
با مادر در میون بذارین خیلی بهتره. شاید بتونه کمک کنه .
B_yohann
B_yohann
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
در ضمن این فقط ی داستانه........
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٢/١٢/١٤
٢
٠
میم الف دال ر ... تنها خودم می دانم که بدون مادر هیچ نیستم...
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٢/١٥
١
٠
Wo0o0ow ...عالی بود ... وحشتناک عالی بود ... واقعا هیچی نمی تونم بگم جز این که از قلمتون تشکر کنم ... ممنون ...
MONA-R
MONA-R
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
ماشالا تجربه ها بالاس!!!!خخخخخ شوخی کردم جناب
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
:| با اجازتون من پسرم ... خخخ
hamid_f
hamid_f
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
پس نتیجه اخلاقیش چی شد؟
hamid_f
hamid_f
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
کلا منظور نویسنده چی بود،وضعیت خراب جامعه یا حس مادری؟
B_yohann
B_yohann
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
خیلی ممنون ازتون واقعا از مادرها هیچ چیز رو نمیشه پنهون کرد
MONA-R
MONA-R
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
وضع خراب جامعه!
fahime72
fahime72
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
والا منم نفهمیدم...
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
خدارو شکر حداقل خط آخر رو نوشتین وگرنه داستان مجهول میموند برام
MONA-R
MONA-R
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
:)
H_fateme
H_fateme
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
)))))))))))))))))
MONA-R
MONA-R
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
فاطمه توهم؟؟؟؟؟خخخخ شوخی کردم عزیزم!
m_soltani
m_soltani
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
مادر .................
ali007
ali007
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
مادر یعنی تمام زندگی و هستی من..........ممنون خیلی زیبا بود!!!!!
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
این حس واسه من متقابله! ینی همونجوری که مامانم متوجه همه چیز میشن منم متوجه همه چیز میشم واسه مامانم :))) چشمامون همو میفهمن :)
دایی علی
دایی علی
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
جالب بود ولی من نفهمیدم چی شد دختره بد بود یا مادره یا جفتشون یا هیچکدام یا اون اس ام اس یا این نظر من ولی با تمام وجود مادرها بهترین خلقت خدا هستند
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
آهان ... اونكه بله .... داستان پردازيتون خيلي هم شيك بود :) تشكر ...
MONA-R
MONA-R
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
بعله همینطوره!! من خودم به شخصه همه چیزمو به مامانم میگم ! اصن مامانم مثه دوستم میمونه!!! عشقمه! عاشقشم! من بدون مامانم هیچیم!!!! خیلی دوستش دارم!!! :*
hamid_f
hamid_f
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
افرین ب شما
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
کاملا واقعیت داره این مــــــآدر ها هــــــــــمه چیز رو به خوبی میفهمن ........ // عالی نوشتی تبـــریک :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨