تراژدی سنگدان‌های خالی
ماجرای کبوتری که در آغوش کربن دی اکسید جان داد

تراژدی سنگدان‌های خالی

نویسنده : m_soltani

هوا حال خوبی نداشت و احساس وارونگی می‌کرد، از این رو تهوع شدیدی بر او حاکم شده بود. این درحالی بود که کبوتر مادر در به‌در به دنبال آب و دان برای سیر کردن سنگدان کبوتربچه‌هایش آسمان را زیر پا گذاشته بود .

کبوتر مادر وضعیت جسمانی خوبی نداشت، پایش در اصابت سنگ پلخمون موجودی دو پا، که گاهی از دیوار راست هم بالا می‌رفت، آسیب دیده بود و لنگ می‌زد .موجودی دو پا با گوش‌هایی شبیه آینه بغل کامیون؛ که اگر به گیر مادرش می‌افتاد، تخم کفتر بود که از یقه‌اش می‌آمد بیرون.

و نیز بخاطر وضعیت بد هوا، سرفه‌های سختی می‌کرد و گاهی قلبش تیر می‌کشید .

 

از بالای آسمان جمعی از رفیقانش را دید که روی بالکنی گرد هم آمده‌اند و به سرعت دانه‌ها را بر می‌چینند و گاهی هم سر یکدیگر را با نوک، مورد چینگ قرار می‌دهند. برای بهره‌مندی بیشتر به آن‌ها نزدیک شد و قصد داشت از فضل خوان گسترده بهره‌ای گیرد. اما از آن‌جا که دانه‌ها کفاف آن جمعیت کبوتر را هم نمی‌کرد. هنگام فرود مورد هجوم دسته جمعی آن‌ها قرار گرفت و توجیه‌شان هم این بود؛

بنی آدم اعضای یکدیگرند

ما کبوترها که فارغ ز ادمیم !

و کبوتر بیچاره ناگزیر پا به فرار گذاشت .

 

پس از جست‌وجوی فراوان خسته و کوفته بر شاخه لختی از درخت نشست و حتی نای قو‌قو کردن هم نداشت. خودش را کمی باد کرد تا گرم شود و در این حال عمیقا به فکر فرو رفت . این‌که به چه فکر می‌کرد را دیگر نمی‌دانم والا !

باد بی‌رحم و پنجره‌هایی که بسته بودند و دود کش‌هایی که همچنان دمشان گرم بود و لب‌شان پر دود. دود بود و دود بود و دود...

و کمی آن طرف‌تر چهار چرخ‌هایی با فضولاتی ممتد از دود و این کبوتر مادر بود که زیر لب می‌گفت صد رحمت به خودمان مادر!

 

درهمین افکار بود که قلبش تیر می‌کشد، باز هم تیر می‌کشد و تیری که ممتد می‌کشد. کبوتر بیچاره دچار ایست قلبی می‌شود، تا می‌خواهد بگوید موسی کو تقی! جان می‌سپارد و تن خسته‌اش با آن پای ورم کرده اش در آغوش هوا بر شانه‌های سیه پوش کربن مونو اکسید تا زمین تشییع می‌شود و کبوتر مادر می‌رود که برود .

و کبوتر بچه‌ها می‌مانند در انتظار کبوتر مادر با سنگدان‌هایی که خالیست

و کبوتر پدری که خیلی بی‌مسئولیت است و برای خودش رفته است که برود.

و تنازع بقا حکمت خداوند است. بی‌شک، کبوتر بچه‌ها هم وقتی ببینند از مادر و آب و دان خبری نیست، بر خواهند خواست!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
hamid_f
hamid_f
٩٢/١٢/٠٦
٠
٠
من هیچ نظری ندارم ولی چون دیدم هیچ کس نظر نداده گفتم یه چی بذارم که اینجا خالی نباشه،التماس دعا
ali007
ali007
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
خیلی ممنون:)))))))
MILAD
MILAD
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
معلومه که خیلی به فکر پرندگانین .:)
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
داستان جالبی بود ، موسی کو تقی :دی | خیلی ممنونم کاشکی بیشتر به فکر کبوترها باشیم... ولی چه کنیم که به فکر خودمون هم نیستیم وگرنه اینقدر ماشین تک سرنشین رو تو خیابون ها نمیدیدم...
m_soltani
m_soltani
٩٢/١٢/٠٩
٠
٠
ممنون اقای علیرضا :)بله همین طوره که میگید
m_soltani
m_soltani
٩٢/١٢/٠٩
٠
٠
خواهش میکنم :)))))))
m_soltani
m_soltani
٩٢/١٢/٠٩
٠
٠
متشکرم که نظر دادید :)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٢/٠٩
٠
٠
از بچه گی عاشق پرنده ها بودم....ممنون :)
m_soltani
m_soltani
٩٢/١٢/٠٩
٠
٠
ممنون:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/١٦
٠
٠
سلام: اینهم خیلی زیبا.ممنون
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
ممنونم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤