شب فراق، شب عاشقان، شبی خوش...
یادداشت اختصاصی سایت جیم به مناسبت شب یلدا

شب فراق، شب عاشقان، شبی خوش...

نویسنده : سایت جیم

اعظم عامل‌نیک

** شب فراق که داند...
می‌گویند بچه‌ها معنی گذشت زمان را نمی‌فهمند. بچه بودم و لابد معنی گذشت زمان را نمی‌فهمیدم. نمی‌فهمیدم و گاه می‌شد ساعت‌ها روی پشت بام بنشینم برای خودم به تماشای آفتاب و نمی‌فهمیدم که روز تمام شده و اهالی خانه به دنبالم همه اتاق‌ها و خانه همسایه‌ها را گشته‌اند و من نبوده‌ام. تلفن زنگ می‌زند. مامان است: کاش امشب را می‌آمدی پیش ما... بس که دیر صبح می‌شود آدم دلش می‌ترکد. می‌گویم نه کارم زیاد است. زمان را نمی‌فهمم اصلا! به دنبالت می‌گردم. دو تا اتاق خانه را چند بار می‌روم و می‌آیم. نیستی. دلم برایت تنگ شده. در کمد لباس را باز می‌کنم و می‌ایستم روبه‌روی لباس‌هایت. دستم را می‌کنم توی جیب پالتو‌ ات ..جواب نمی‌دهد اما! شماره‌ات را می‌گیرم و به زنگ تلفن گوش می‌دهم. نیستی. کتابخانه را زیر و رو می‌کنم. حتی توی کشوها را می‌گردم. توی کشوی سوم سمت چپ یک دستمال کاغذی، چند تا تیله و مدادی نیمه تراشیده از تو باقی مانده. دلم می‌خواهد توی کشو دراز بکشم. کشو را در می‌آورم، می‌گذارم روی زمین و کنارش می‌خوابم. می‌گویند بچه‌ها زمان را نمی‌فهمند. بچه شده‌ام لابد همه شب را توی خانه به دنبالت می‌گردم و حواسم نیست کی صبح می‌شود و بازهم پیدایت نمی‌کنم.


** شب عاشقان بی‌دل...
آجیل‌ها را توی ظرف می‌ریزی. چندتا بادام می‌گذاری توی دهنت. می‌گویی: آجیل شیرین را جدا ظرف کن. سر گل هندوانه با هم دعوا می‌کنیم. کیک را که از فر در می‌آورم، به رنگ صورتیش می‌خندی. ناخنک می‌زنی به خامه صورتی و سبز. بیسکویت‌های شبیه هندوانه را دولپی می‌خوری و طعنه می‌زنی این مسخره بازی‌ها چیست. باقلواهای اناری شکل را می‌چینم توی ظرف مادربزرگ. شماره مادرت را چند بار می‌گیرم که لحاف کرسی را یادتان نرود. مامان پای تلفن تاکید می‌کند: درِ قابلمه لبو را برنداری مادر، قهر می‌کنه و خام می‌مونه ها! در قابلمه لبو را برمی‌داری و می‌گویی: سوسن یکم توی این‌ها شکر بریز. سماور را راه می‌اندازم. استکان‌ها نقاشی شده را می‌چینم توی سینی. پولکی و پشمک را می‌گذارم کنارش. می‌گویی: انار را من دون می‌کنم که دستات سیاه نشه. انار دان کرده را نشانت می‌دهم. التماس می‌کنم کاغذها و نت بوکت را ببری توی اتاق خواب. می‌گویی: چهارتا ورق و کاغذ به مهمان‌های تو چکار دارند. همه جا سرک می‌کشی. کادوها را مخفی کرده‌ام زیر کرسی. توی فرصتی که برای دوش گرفتن رفته‌ای. شمع‌های تولدت را از مخفیگاه بیرون می‌آورم. روی کاغذ کادو ات می‌نویسم برای تولد عزیزترینم در شب تولد آفتاب!


** شبی خوش است...
 هنوز بچه‌ام. پس هنوز با تو آشنا نشده‌ام. شب یلداست. بی‌خیال از این اتاق به آن اتاق می‌روم و برای خودم هی لباس عوض می‌کنم. مامان خیالش راحت است. شام را مهری می‌پزد. تخمه‌ها را هم خاله پوری چند روزی است تف داده. هندوانه‌ها را هم که آقاجان پای کرسی خودش قاچ می‌کند. انارها را هم داده دست بابا! خانم جان می‌گوید: سوسن امشب ژاکتت را تمام می‌کنم مادر! می‌خندم. شب یلداست. هنوز بچه‌ام. هنوز با تو آشنا نشده‌ام.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
A_mohammadi
A_mohammadi
٩١/٠٩/٣٠
٢
٠
فوق العاده بود.فوق العاده
mhv1994
mhv1994
٩١/٠٩/٣٠
١
٠
مرسی یادداشت دلچسبی بود
بانو
بانو
٩١/١٠/٠١
٠
٠
داستان اول فوق العاده بود ممنون
٩١/١٠/٠١
٠
٠
کاش هنوز بچه بودیم کاش
mahnaz
mahnaz
٩١/١٠/٠١
٠
٠
خیلی ممنون عالی بود
زهره
زهره
٩١/١٠/٠١
١
٠
جالب بود
دوست
دوست
٩١/١٠/١١
٠
٠
هنوز بچه ام، هنوز با تو آشنا نشده ام...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
یادم تو را فراموش

خنده هایش آغاز ماجرا بود

٩٦/٠١/٣٠
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

به نام عشق

٩٦/٠١/٣١
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
از والیبالیستی تا خوابیدن با چشم های باز

معلم ها در گذر زمان

٩٦/٠١/٣١
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
شعری سروده خودم

آیینه‌وار از دل و از جان شکسته‌ایم

٩٦/٠١/٣١
تبلیغات
تبلیغات