اسطوره تمام دخترانگی‌هایم
آنه شرلی با آن پیراهن ساده

اسطوره تمام دخترانگی‌هایم

نویسنده : فاطيما

آه، آنه؛ آنه؛ آنه شرلی! اسطوره تمام دخترانگی‌هایم از سال‌های دور. با آن موهایی که همیشه نارنجی بود و همیشه قرمز خوانده شد. تو را از زمانی که هیچ چیزش را به خاطر نمی‌آورم می‌شناسم. از سال‌هایی که کودک بودم. کودکی که تازه با سه چرخه پلاستیکی‌اش رکاب زدن را دور حیاط قدیمی کشف کرده بود. حیاطی خاکستری با یک درخت هلوی خشک شده و درخت بِه‌ای که هیچ وقت میوه نمی‌داد، در باغچه‌ای با رزهایی که همیشه خدا زود پلاسیده می‌شدند.

تو را از زمانی می‌شناسم که چای نوشیدن زیر سقف اتاق فکسنی‌مان برایم بزرگترین لذت محسوب می‌شد، هنگامی که مادرم پای تلوزیون چند اینچی برفکی می‌نشست و با شوقی کودکانه تو را تماشا می‌کرد و همیشه از زبان تو زیر گوشم می‌خواند؛ یه دماغ قشنگ به آدم امید میده!

 

شاعر کوچکم آنه، آنه شرلی؛ چقدر خوب، شاد زندگی کردن را لابه‌لای تمام بی‌کسی‌هایت بلد بودی. لابد مادرم تو را که می‌دیده بی‌کسی‌هایش را از یاد می‌برده، وسط آشپزخانه‌ای با کابینت‌های صورتی و موکت آبی و گاز سه شعله نارنجی، که قول داده بودم به خودم که تا زمان یاری حافظه‌ام از آن متنفر بمانم، وسط هق‌هق‌های شبانه‌ای که از پشت در بسته‌اش به گوش‌های کوچکم می‌رسید.

چقدر خوب بلد بودم ساکت باشم. بلد بودم ساعت‌ها پشت در آشپزخانه بایستم و به صدای هق‌هق‌ها گوش بدهم و لب‌های کوچک لرزانم را بجوم و بغض کنم. بلد بودم آن‌قدر خوب نفس نکشم که اصلا صدایی از من در نیاید و محو باشم. دیده نشوم. دم دست نباشم. باور کن، بلد بودم دختر خوبی باشم آنه! از همان سال‌ها بود که بی‌صدا اشک ریختن را یاد گرفتم. سال‌هایی که حتی سواد نوشتن را نداشتم و اصلا نمی‌دانستم که چگونه می‌شود نوشت: مامان نان...

 

آنه، آنه، آنه شرلی؛ می‌دانستی چقدر آن پیراهن‌های ساده بدون چین‌ات را دوست داشتم؟! حتی آن وقت‌هایی که با دامن قهر کرده بودم هم، پیراهن‌های ساده تو را دوست داشتم. حیف که تصمیمم را گرفته بودم و مصرانه دیگر اجازه ندادم مادرم از آن پیراهن‌های چین داری که تو همیشه حسرت‌شان را می‌خوردی برایم بدوزد. از همان وقت‌ها بود که شلوار پوش شدم با جیب‌هایی پر از بغض و کینه. با موهایی همیشه کوتاه،از بیخ. کوتاه و کوتاه و خرمایی رنگ تا انتهای نوجوانی.

آه آنه؛ از تمام نوستالوژی‌هایم آیا تو و جاده سفید نقره‌ای رویاهایت تنها بخش شیرینش نیستی، میان تمام برفک‌ها؟ آن سال‌ها آن قدری بی‌سواد بودم که ندانم جاده نمی‌تواند هم سفید باشد، هم نقره‌ای. آن سال‌ها فقط می‌دانستم که باید بزرگ شوم. قرار بود آن‌قدر بزرگ شوم که انتقام تمام اشک‌های با حرمت مادرم را از زمین بگیرم. آن وقت‌ها شوالیه بودم. شوالیه‌ای بودم که شب‌ها وقتی برای خواب به آغوش مادرش می‌رفت، در رویاهایش ملوانی می‌شد با کشتی بزرگ، کشتی‌ای که ملکه آن مادر من بود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
tanha
tanha
٩٢/١٢/٠٤
١
١
یادمه بچگی هام هیچ وقت نتونستم با این کارتون ارتباط برقرار کنم و دوسش نداشتم و نمیدیدم! الانم نسبت به این متن دقیقا همچین حسی دارم و نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم! نمیدونم چرا!
ghazale
ghazale
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
این کارتون بیشدر دخترانه بود :)
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
فکر می کنم فقط دخترا بتونن عمق این کارتون و احساسش رو بفهمن... من با این کارتون زندگی ها کردم!
فاطيما
فاطيما
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
منم با غزاله جون و هاچ موافقم
Niva
Niva
٩٢/١٢/٠٥
١
٠
همسر ما هم از برنامه کودکای دخترونه خوچچ نمیاد.. مثه آنه چرلی و جودی ابت خخخخخ چاید چما هم همین جوری هستین :)
ati
ati
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
چقدر انه رو دوس داشتم ..اخیی
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٢/٠٤
٢
٠
چقدر قشنگ توصیف کردی :)) واقعا لذت بردم :)) عزیزم امیدوارم مادرت و البته خودت هر جای این دنیای خاکی که هستین شاد و خوشحال باشین :)))
مبینا
مبینا
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
ان شرلی با مو های قرمز چه کارتونی بود من که عاشقش بودم کارتون خیلی قشنگبه
شاهدخت
شاهدخت
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
آنه شرلی برای من یعنی همه احساسات قشنگ و فوق العاده دنیا...البته چیزی که انقدر منو بهش مشتاق کرد کتاب 8جلدی اش بود که واقعا عااااالی بود :)
فاطيما
فاطيما
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
رمانشم عاليه
tina_m
tina_m
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
منم خ دوسش دارم و داشتم. پیشنهاد میکنم رمانش و بخونین....
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
خخخخخ....اسطوره بچه گیای من مرد عنکبوتی بود :))))
nezhla_neku
nezhla_neku
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
چه متن قشنگی بود :((( ..
nazi_jon
nazi_jon
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
منم دوسش داشتم, کارتون قشنگی بود:)
MILAD
MILAD
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
یه جمله معروف داشت که میگفت :انه تکرار غریبانه روزهایت چه غریبانه گذشت:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٢/٠٥
١
٠
اگر معروفه درست نقلش كنيد (^_^) آنه تكرار غريبانه روزهايت چگونه گذشت :)))
MILAD
MILAD
٩٢/١٢/٠٥
١
٠
منظورم همون بود .اصل نیته خخخخخخخخخ :)
Negar_s
Negar_s
٩٣/٠٨/٠٢
٠
٠
باس نيت پاك بِشه (ايكون لات سر كوچه)
neyosha
neyosha
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
چه متن قشنگ و با احساسی..........بسیار ممنونم:))))))))))
فاطيما
فاطيما
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
عمق علاقه به آنه شرلي تو دنيا رو فقط يه دختر ميفهمه
mohii-2
mohii-2
٩٢/١٢/٠٤
٢
٠
درسته کارتونش دخترونه بود اما من همیشه می دیدمش!!!!!
فاطيما
فاطيما
٩٢/١٢/٠٥
١
٠
:))
maede
maede
٩٢/١٢/٠٥
١
٠
قشنگ نوشته بودی ممنون.یادش بخیر.... :(
neda_f
neda_f
٩٢/١٢/٠٥
١
٠
خیلی کارتون قشنگی بود.من که عاااشقش بودم:)
r_reiHaaN
r_reiHaaN
٩٢/١٢/٠٥
١
٠
آنه.. تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت.... خیلی خوب بووووود... منو برد به خاطرات :))
فاطيما
فاطيما
٩٢/١٢/٠٥
٢
٠
قابلي نداشت
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٢/٠٥
١
٠
مام دوسش ميداشتيم :)‌مخصوصا تيتراژش رو با صداي نصرالله مدقالچي.....من اون تيكه اي كه با گل برا خودش تاج درست كرد رو خيلي دوست ميدارم..... گاهي اوقات با گلاي باغچه تاج درست ميكنم... ميذارم سرم.... و تيتراژش رو زمزمه ميكنم... اصلا كارتون دلچسبي بود :)) مرسي از شما نوشته ي قشنگي بود، كي تا قسمتي هم دلگير ....
فاطيما
فاطيما
٩٢/١٢/٠٥
١
٠
اين ديالوگ مربوط به همون لكيشنه: من سعي خواهم كرد همه چيز را بياموزم همان گون كه تاكنون آموخته ام،اي گل هاي زيباي صحرايي به من رخصت دهيد تا شما را كه زينت بخش روح و جان بوده ايد به اين آب آبي رنگ بسپارم و در آينه آب به شما نظاره كنم و سپس با تنهايي خويش راه خانه در پيش گيرم!خانهه اي كه به من محبت بخشيده است :))
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٢/٠٦
١
٠
مرسي :) خيلي با احساس و قشنگه....
Niva
Niva
٩٢/١٢/٠٥
١
٠
برنامه قچنگی بود :)) یه دختر پر حرف و با انرژی .. اما من که هیچ وقت الگو قرارچ ندادم :) ممنون
mr_khas
mr_khas
٩٢/١٢/٠٥
٢
٠
اصلن من از بچگی یادم نمیاد چیزی ار کارتون !! چرا آخه ؟؟؟!!! من برم تو افق بهتره خخخخخ
فاطيما
فاطيما
٩٢/١٢/٠٥
١
٠
:))
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٢/٠٦
١
٠
من بیشتر با کارتون وایکینگ ها خاطره دارم :)))
bahareh22
bahareh22
٩٢/١٢/١٢
٠
٠
خیلی نوستالوژیک بود...آنه و جودی و حنا و...همگی جزیی از خاطرات کودکی ما دخدراست:)))
rdsmakh
rdsmakh
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
عالی بود ...
فاطیما
فاطیما
٩٣/٠٧/٢٩
٠
٠
ممنونم از نظرات شما
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
خیلی زیبا بود
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦