من مامانمو می خوام!
خاطراتی طنز از هشت سال دفاع مقدس

من مامانمو می خوام!

نویسنده : سید مصطفی موسوی اصل

امروزه وقتی با بعضی از جوانان درباره جبهه صحبت می‌کنیم، آنها در دو سوی افراط و تفریط هستند. برخی فکر می کنند جنگ فقط خشکی و سختی و فضای معنوی و مناجات صرف داشته و برخی هم فکر می کنند یک مشت آدم لوده و بیکار آنجا رفته‌اند. در حقیقت هیچ کدام از این دو نگاه درست نیست. خیلی از آن‌هایی که جنگیده‌اند بدلیل قرار داشتن در سنین جوانی دنبال شوخی و خنده هم بودند اما همه چیز را در جای خود نگه می داشتند.

یکی از مخاطبان جیم در بخش پیشنهاد سوژه، این موضوع را پیشنهاد کرد. ما هم استقبال کردیم و این شد سه خاطره زیبا از خاطرات طنز دفاع مقدس!

 

قرار نبود تو شهید بشی

کرمانشاه بودیم. طلبه‌هاي جوان آمده بودند براي بازدید از جبهه. 30-20 نفري بودند. شب که خوابیده بودیم، دو ـ سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوالهای مسخره و الکی. مثلا می‌گفتند: «آبی چه رنگیه؟»

عصبی شده بودم. گفتند: «بابا بی خیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم»

دیدم بد هم نمي‌گويند! خلاصه همینطوری سی نفر را بیدار کردیم! حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شده‌ایم و همه مان دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشییعش کنند!

فوري پارچه سفیدی انداختیم روی محمدرضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش را نگه دارد.

گذاشتیمش روی دوش بچه‌ها و راه افتادیم. گریه و زاری. یکی می‌گفت: «ممد رضا! نامرد! چرا تنها رفتی؟»

یکی می‌گفت: «تو قرار نبود شهید بشی؟!»

دیگری داد می‌زد: «شهیده دیگه چی میگی؟ مگه تو جبهه نمرده؟»

یکی عربده می‌کشید. یکی غش می‌کرد!

در مسیر، بقیه بچه‌ها هم اضافه می‌شدند و چون از قضیه با خبر نبودند واقعا گریه و شیون راه می‌انداختند! گفتیم برویم سمت اتاق طلبه ها! جنازه را بردیم داخل اتاق.

این بندگان خدا كه فكر مي‌كردند قضيه جديه، رفتند وضو گرفتند و نشستند به قرآن خواندن بالای سر میت!!!

در همین بین من به یکی از بچه‌ها گفتم: «برو خودت را روی محمدرضا بینداز و یک نیشگون محکم بگیر.»

رفت گریه کنان پرید روی محمدرضا و گفت: «محمدرضا! این قرارمون نبود! منم می‌خوام باهات بیام!»

بعد نیشگونی گرفت که محمدرضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفر از این طلبه‌ها از حال رفتند!

ما هم قاه قاه می‌خندیدیم. خلاصه آن شب با اینکه تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم.

 

فرق بی‌سیم ها

روزی سر کلاس آموزش مخابرات فرق بی سیم «اسلسون» را با بي سيم «پی آر سی» از بچه‌ها پرسیدم. یکی از بسیجی‌های نیشابوری دستش را بلند کرد، گفت: « مو وَر گویم؟»

با خنده بهش گفتم: «وَر گو. »

گفت: «اسلسون اول بیق بیق مِنه، بعد فیش فیش منه. ولی پی آر سی از همو اول فیش فیش مِنه.»

کلاس آموزشی از صدای خنده بچه‌ها رفت رو هوا.

 

بچه هایی که با آه و ناله میگویند مولای من.....

قرار بر این بود که هرکس یکی از نابترین خاطراتش را بیان کند. همه هم بچه هایی بودند سرد وگرم کار چشیده و پیر جبهه. همدیگررا قسم می‌دادند که برای یکبار هم که شده ادا اصول را بگذارند کنار و حقیقت مطلب را بگویند و بقیه هم در عوض برای کسی ان را نقل نکنند. یکی یکی شروع کردن به گفتن. هم تلخی‌ها گفته شد هم شیرینی‌ها. هم اشک بود و هم لبخند. نوبت رسید به کسی که مشکل میشد باور کرد هرچی هست بگََوید. انگار نمی توانست بدون اشاره و کنایه چیزی بگوید و خودش را به نادانی نزند و رد گم نکند.

 بهر حال شروع کرد به بیان واقعه‌ای و صحنه‌ای از یک درگیری. از کمینی که راست یا دروغ می گفت با بچه ها رفتیم. همه بین خوف و رجا بودن که قبول کنند، نکنند، شک کنند، بنا را بگذارند ان شاء الله به اصطلاح گربه است....؟ نمی توانستند بفهمند کجا را نشانه گرفته و کی را می خواهد بزند. خلاصه قضیه را باریک کرد، باریک کرد تا رسید به اینکه: سوز سرما استخوان آدم را می‌سوزاند. آنقدر خون از من رفته بود که فقط می‌توانستم به آسمان نگاه کنم و چشمم بر نمی گشت. چند روز بود که هیچی نخورده بودیم. لحظه‌ای صدای دلخراش آه و ناله بچه ها قطع نمی‌شد اما چیزی که جگر منو می‌سوزوند و هنوز هر وقت آن صحنه یادم  می‌آید از خود بی خود می‌شوم، راز و نیاز و سوز و گداز یکی از بچه‌ها بود که در آن صحرای برهوت، در آن نیمه‌های شب با آن بدن قطعه قطعه که هیچ امیدی هم به بازگشتمان نبود، یک لحظه قطع نمی شد، یکی از بچه هایی که الآن در میان شماست. آنشب خوب گوش کردم.خیلی دلم می خواست ببینم این دم آخری دارد چه چیز می گوید، چون قدرت حرکت که نداشتم بروم بالای سرش. خوب دقیق شدم دیدم مرتب می گوید: «مولای من مولای من....من مامانمو می خوام!»

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
pegah
pegah
٩١/٠٧/١٢
٣
٠
kheili bahal bood bazam bezarid
m_kabiri
m_kabiri
٩١/٠٧/١٢
١
١
سلام.اینا جدا ازهفته نامه است؟ یعنی هرروزبایدبیایم اینارم بخونیم؟!
محمدرضا ضیاء
محمدرضا ضیاء
٩١/٠٧/١٢
٤
٠
سلام. دست مریضاد به جناب آقای موسوی(!) ما که خیلی حال کردیم!
s-sahra
s-sahra
٩١/٠٨/٠١
٠
٠
ایول خیلی جالب بود! دمتون گرم
Lonitra
Lonitra
٩١/٠٨/٠٨
٠
٠
No more s***. All posts of this qalutiy from now on
taba_sa
taba_sa
٩١/٠٨/١٧
٠
٠
خیلی خوب بود..... بازم بذارید.... ممنونم.....
Em Ad
Em Ad
٩١/١٠/٢٧
٠
٠
فرق بی سیم ها از همه باحالتر بود !!!!!!!!!
f.haghighat
f.haghighat
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
:)) تو قرار نبود شهید بشی باحال بود، آخری رو درست نفهمیدم :|
f.haghighat
f.haghighat
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
راستی من ندیدم کسی فکر کنه آدم های لوده و بیکار رفتن جبهه... شما دیدین؟
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٣/٢٠
٠
٠
جالب بود ممنون
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات