جنگ نگاه‌ها...
ماجرای ساندویچی که خورده نشد

جنگ نگاه‌ها...

نویسنده : m_soleimani

مسافر اتوبوس شدم. صندلي آخر. يك صندلي تك نفره. آن روز باران زيبايي مي‌آمد. مسيرطولاني بود. براي مني طولاني بود كه از جنس اين شهر نبودم. براي مني كه طولاني‌ترين مسافت براي رسيدن به مقصدم چند قدمي بيشتر نيست. از پنجره نم خورده اتوبوس، ديدن چهره‌هاي سردرگم مردم جذابيتي دارد.

رهگذري سخت كلافه از دست ترافيك است. كودكي كودكانه به روي شيشه بخاركرده ماشين نقاشي مي‌كشد. چراغ قرمز چشمك زن با ريتم باران خود را هماهنگ كرده است.

عده‌اي پياده، دوان دوان در فرار از باران هستند. در ميان اين آشفته بازار، كودكي در كنار جدول ايستاده و با لگدهاي محكم به درخت خيس كنار خيابان مي‌كوبد. چهره‌اي معصوم وصميمي داشت. تمام قد، خيس شده بود. بي‌اراده قصد پياده شدن از اتوبوس كردم، راننده باصداي بلند گفت: «خارج از ايستگاه نميشه» ولي به زور از درجلو پياده شدم. از وسط ماشين‌ها خود را به پياده‌رو رساندم ولي خبري از پسربچه نبود. با نا اميدي نگاهي به اطراف انداختم و با تعجب امتداد نگاهم به پسربچه ديگري افتاد كه در كنار خيابان مظلومانه كنار چند اسكناس خيس افتاده بود.

 

اما اين بار حس كنجكاوي در من برانگيخته نشد، خواستم بي‌اعتنا به راه خود ادامه دهم ولي صداي زجه كودك را شنيدم كه از عابرين كمك مي‌خواست و كسي به او توجه نمي‌كرد. به سمتش رفتم. درمقابلش ايستادم، با نگاهي درهم از او پرسيدم: «پدرت كجاست؟» جوابم را نداد. دوباره پرسيدم: «مادرت چي؟» باز هم ساكت ماند.

گردنش را كج كرده بود و من را نگاه مي‌كرد. چند لحظه‌اي نگاه‌ها با يكديگر سخن گفتند. تا اين‌كه كودك سكوت را شكست: «گرسنمه...» اين يك كلمه بسيار براي من تكان دهنده بود! از سر ثواب و ترحم دستش را گرفتم و بلندش كردم اما متوجه شدم بيچاره نمي‌تواند راه برود. اول از تصميم‌ام پشيمان شدم، ولي كاري بودكه شروع شده بود. به سختي روي دوشم گذاشتم‌اش، برگشتم و رو به سمت خيابان شدم. همان كودكي كه مرا متاثركرده بود، همراه پدرش سوار بر يك ماشين شاسي بلند بود. اين بار چهره‌اش معصومانه نبود ولي همچنان صميمي بود. زيرلب گفتم: «اين آش را تو در كاسه‌ من ريختي بچه جان...»

 

نگاهي به اطراف انداختم. آن سمت خيابان يك ساندويچي مجلل بود. سر تا پا خيس شده بوديم. ازخيابان گذشتم. طفلك وزني نداشت اما نگاه‌هاي سواره‌ها زيادي سنگين بود. وارد ساندويچي شديم، پول زيادي همراه نداشتم، ارزان‌ترين ساندويچ را سفارش دادم و به انتظار نشستيم. دوباره بين نگاه‌ها جنگ شده بود. او خيره به چشمان من و من خيره به نگاه‌هاي او...

اين‌بار من اين جنگ را تمام كردم: «نگفتي پدر و مادرت كجا هستند؟»

 

اما او صلح طلب نبود. جنگ را بيشتر دوست داشت. به نظر از پاسخ دادن شرم داشت. من هم نخواستم اين مهماني چند دقيقه‌اي را خراب كنم. موضوع را عوض كردم: «خب چند سالته؟» اين بار سريعا جواب داد. طفلك زبانش درست نمي‌چرخيد. سنش را متوجه نشدم اما تظاهر به فهميدن كردم. با عجله دنبال سوال دوم مي‌گشتم. احمقانه‌ترين سوال به ذهنم رسيد: «خونتون كجاست؟» بعد پرسيدن تازه فهميدم چه كرده‌ام...

اينبار نه جنگ نه صلح، رو برگردانند و به خانواده سه نفره‌اي كه در ميز كناري نشسته بودند خيره شد. حسرت را مي‌شد ديد، مي‌شد چشيد، مي‌شد فهميد...

انتظار به پايان رسيد و غذا آماده شد. رفتم و ساندويچ را آوردم. ساندويچ را مقابل پسرك گذاشتم و گفتم: «بخور... مگه گرسنت نبود؟» اما اين بچه خيره شدن را خيلي دوست داشت. اينبار به بيرون مغازه خيره شده بود.

در باز شد و مردي قوي هيكل وارد شد، با ضربه‌اي به كودك سلام داد. نگاهي خشم آلود به من انداخت. يقه بچه را گرفت و دنبال خود كشيد و با بانگي محكم به كودك مي‌گفت: «كره خر پولارو ول كردي اومدي واسه من ساندويچي» كودك همچنان نگاه مي‌كرد...

و من بودم و ساندويچي كه حسرت شد...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
translator
translator
٩٢/١١/٣٠
٢
٠
خیلی غم انگیز بود...ممنون...اوای باران بود...انشاالله هیچ بچه ای به چنین سرنوشتی دچار نشه
o_odilak
o_odilak
٩٢/١١/٣٠
١
٠
ممنون.خیلی ناراحت کننده و به فکر وا دارنده بود. تشکر
s_haghighi
s_haghighi
٩٢/١١/٣٠
١
٠
خیلی ممنون .
nika
nika
٩٢/١١/٣٠
١
٠
غمگین بود:(((((((((((((((((
f_nietzsche
f_nietzsche
٩٢/١١/٣٠
١
٠
سلام...شما هم همینجور بر و بر نشستی نگاه کردی...!!! خب میپرسیدی تو کی هستی که این بچه رو داری میبری...
m_soleimani
m_soleimani
٩٢/١١/٣٠
٠
٠
آخه جنگ نگاه بود...
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٣٠
٠
٠
شكيب؟
m_soleimani
m_soleimani
٩٢/١١/٣٠
٠
٠
هر كسي از ظن خود شد يار من...
m_soltani
m_soltani
٩٢/١١/٣٠
١
٠
من مطمئنم اون بچه شما رو از یاد نخواهد برد ....
MILAD
MILAD
٩٢/١١/٣٠
١
٠
ای بابا .یعنی از این شکیب ها هم اینجا هستند ؟
maede
maede
٩٢/١٢/٠١
١
٠
کاش به اون یارو میگقتین حداقل یه دقیقه بذاره ساندویچشو بخوره!!! :(
MONA-R
MONA-R
٩٢/١٢/٠١
١
٠
ای جان.... عجب آدمایی پیدت میشن والا....
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
اين داستان بود يا واقعا واستون اتفاق افتاده؟ خيلي غم انگيز بود و متاسف شدم. كاش مسئولا يه فكري به حال سروسامون دادن اين بجه ها بكنن كه اينجوري دست آدماي بي وجدان نيفتن... كمكي از دست مردم هم برنمياد جون مطمئنا كمكهامون ميرسه به آدمهايي از جنس شكيب.
m_soleimani
m_soleimani
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
نه براي من پيش نيومده ولي هر روز تو سطح جامعه همچين كودكاي بيگناهي رو ميبينم...
neda_f
neda_f
٩٢/١٢/٠١
١
٠
چقد غم انگيز.نميدونم چي بگم:(
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٢/٠١
١
٠
هههههیییییی :((....چقدر غم انگیز.....ممنون :(
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٢/٠١
١
٠
چیزی ندارم که بگم...!
ali007
ali007
٩٢/١٢/٠٢
١
٠
اخی چقدر تلخ:(((((منون:((((
a_tayebii
a_tayebii
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
.............
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات