کر کر خنده
امروز فهمیدم مامان اصلا من را دوست ندارد چون همش با آبجی میرن خرید

کر کر خنده

نویسنده : آذر بانو

چه حس نوستالژيكي است که پس از چند سال بنشینی و دفتر خاطرات بچگي‌ات را ورق بزنی. دفتر خاطراتي دارم كه تقریبا بر مي‌گردد به 12سال پيش. زماني كه 11-12ساله بودم. وقتي كه تازه خاطره نویسی را ياد گرفته بودم. از شما چه پنهان چند بار دزدکی دفتر خاطرات آبجي بزرگمان را خوانده بودیم. همه نوشته‌هايش غمگین بود یعنی وقت‌هايي كه ناراحت بود خاطره می‌نوشت. من هم فکر میکردم خاطره نوشتن یعنی همین و هر وقت دلم می‌گرفت دفترم را بر میداشتم و می‌نوشتم.

آن روزها می‌نوشتم و زارزار گریه میکردم ولی این روزها با خواندن خاطرات کودکی‌هايم میخندم. میخندم به دغدغه‌ها و دلمشغولی‌های ساده کودکانه ام.

روی جلد دفترم بزرگ نوشته بودم: «خدا لعنت کند کسی را که دفترم را باز کند وکلمه‌ای از آن را بخواند.» تازه علاوه بر اين دو تا ابر هم زير اين جمله کشیدم و نوشتم: محرمانه-سری  :دی

طوري كه بیشتر جلب توجه می‌کرد که آدم بخواندشان! حالا فكر مي‌كنيد چی مینوشتم توي دفترم؟

مثلا نوشتم: «خدایا چرا درس معادله انقدر سخته؟ فکر میکنم تا آخر عمرم نتوانم این درس را یاد بگیرم. بعدش هم کلی گریه...(آنقدر هم جمله هاي كتابي نوشتم كه حد ندارد)»

یا این یکی را داشته باشید: «امروز ۴روز از رفتن مامان به مکه می‌گذرد ولی انگار۴ ماه است. چرا این روزها نمی‌گذرند؟ آه دلم تنگ است...کاش زمان مانند ساعتی بود که میشد آن را به جلو برد...کاش الان مثل هر روز مامان رفته بود خرید و همین الان زنگ خانه به صدا در می‌آمد و من هم می‌رفتم در را برایش باز می‌کردم... امروز که مامان نبود صبح خواب ماندم و به کلاس زبان نرفتم. ای خدا پس کی مامانم بر میگردد؟» بعدش هم آنقدر گریه کردم که هنوز هم جای لکه‌های اشکهايم روي صفحات دفترم به جاي مانده

 

جای دیگري نوشتم: «چقدر کنکور سخت است. چقدر آبجیم سختی میکشد. خدایا کمکش کن که در رشته پزشکی قبول شود چون خیلی می‌خواند.»

روز دیگري که خیلی گریه کرده بودم نوشتم: «امروز فهمیدم مامان اصلا من را دوست ندارد چون همش با آبجی میرن خرید»

خاطرات مسافرت‌هايمان هم که کرکر خنده‌ است چون فقط زمان و مکان را به صورت لحظه‌ای یادداشت می‌کردم. انتهاي همه‌شان هم نوشتم: «این بود خاطرات مسافرت ما که خیلی به من خوش گذشت»

خاطره‌های دیگرم (تقریبا نصف بیشترشان) مربوط به دعواهايم با داداش كوچيكه و دوستان مدرسه است. جالب اينکه آن موقع دوستهايم را با فامیلی‌شان صدا می‌کردم.

پ.ن: خاطرات گذشته را که می‌خوانم تازه میفهمم زمان چقدر سریع میگذرد، سریع‌تر از آنی که یادم بیايد کی و کجا کودکی‌هايم را لابه لای گذر زمان جا گذاشتم.

 

پ.پ.ن: امضای تازه من دیگر امضای روزهای دبستان نیست. ای کاش آن نام را دوباره پیدا کنم. ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم. آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لابه لای خاطره‌ها گم شد. آنجا که یک کودک غریبه با چشم‌های کودکی من نشسته است. از دور لبخند او چقدر شبیه من است! ... (قصیر امین‌پور)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
AHOORA
AHOORA
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
درود اذر بانو روز خوش اخ گفتي تمام نوشته هام يادم اومد اينم يه شعر از خودم براي شما ارزهايم را خواهم سوزاند همشان بوي كودكي به خود گرفتند........احسان ص
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
ممنون از لطفتون...
m_sana
m_sana
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
ممنون شدیدا نوستالوژیک بود و منم برد به دفترچه خاطرات قفل دارم که کسی به جز خودم کلیدشو نداشت و الان که نگاه میکنم هیچ موضوع سری رو توش ننوشتم که اون همه از کلیدش محافظت میکردم....
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
آره این دفتر قفلیهام خیلی باحال بودن(-:
faeze
faeze
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
آخییییییی:)) خیلی قشنگ بود یاد دفتر خاطرات خودم افتادم :)) زیبا نوشته بودین ممنونم :) حس خوبی دارم به نوشته تون :)
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
ممنون...
t.m
t.m
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
وآآآآآآآآآآی :)))))))))) آره :)))))))) منم دارم ؛ از دوم راهنمایی:)))))) بعضی وقتا گریم میگیره وقتی میخونمش ...یاده دوستایی که رفتن :((( یاده خل بازیامون ...هعی... مرسی :))))))))
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
شمام آره؟(-:
f_nietzsche
f_nietzsche
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
سلام...من کلا با کسانی که خاطره مینویسن خیلی حال میکنم...مررررررررسی
shide
shide
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
خاطره نویسی تان بسی جالبناک بوده اند :)))))))))))))))))
MONA-R
MONA-R
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
وای چقد گریه کردین! خاطرات روزهای شاد رو هم میشه نوشت تو دفتر خاطرات! من این کارو میکنم! مثه روز جشن جیم که خیلی به یاد موندنی بود :)
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
آره خو اون موقعا عقلم نمیکشید(-:
mohii-2
mohii-2
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
باحال بود:) خاطراتم را که می خوانم باورم می شود که من هم روزی بچه بودم!!
tina_m
tina_m
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
مگه پسرا هم خاطره مینویسن?!!!!!!!!
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٧
٢
٠
آره خب نیس بی احساسن آدم توقع نداره خاطره بنویسن.خخخخخ پرچم دخترا بالا(-:
mohii-2
mohii-2
٩٢/١٢/٠٧
١
٠
دست شما درد نکنه!
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
جنبه بالات قابل تحسينه واقعا(-:
mohii-2
mohii-2
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
بازم دست شما درد نکنه!
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
کی گفته پسرا بی احساسن من الان دفتر خاطراتم هم موجوده اگه لازمه میارم جیم ببینین .
MILAD
MILAD
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
ممنون جالب بود .:)
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
ممنون از خودت!
r_baran
r_baran
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
:)))))))))
tina_m
tina_m
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
جالب بود منم دارم از پنجم دبستان نوشتم ولی مال من واقعا سریه الان هم مینویسم من بیشتر به غلط املا هام میخندم
ati
ati
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
لایک..
neda_f
neda_f
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
چه حسه باحالی داره این کار!
H_fateme
H_fateme
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
ايوووووووووووووووولللللللللللللللللللل
hamta
hamta
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
وای عالی بود... من دقیقا درکت می کنم چون از چهارم دبستان تا همین الان همیشه خاطراتمو نوشتم.... خاطرات دوران کودکیم کرکر خنده است... نکته خنده دارشم یکیش اینه که مثلا دوستامو به فامیل صدا می زدم!!! مثلا : امروز با علیزاده و رجبی رفتیم مدرسه! بعد بشیری را دیدم و.... !!!!! آخر همشونم یه سوتی بزرگ دادم نوشتم : تا فعلا!!!!!
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
آره این فامیلی صدا زدن خیلی باحال بود(-:
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٢/٠٧
١
٠
آيـــــــــــــــــــــــي گفتي..... (^_^) بازگرد ای خاطرات کودکی/بر سوار اسبهای چوبکی/خاطرات کودکی زیباترند/یادگاران کهن ماناترند/درسهای سال اول ساده بود/آب را بابا به سارا داده بود/درس پند آموز روباه و خروس/روبه مکارو دزد و چاپلوس/روز مهمانی کوکب خانم است/سفره پر از بوی نان گندم است/کاکلی گنجشککی باهوش بود/فیل نادانی برایش موش بود/با وجود سوز و سرمای شدید/ریز علی پیراهن از تن می درید/تا درون نیمکت جا می شدیم/ما پر از تصمیم کبری می شدیم/پاک کن هایی ز پاکی داشتیم/یک تراش سرخ لاکی داشتیم/کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت/دوشمان از حلقه هایش درد داشت/گرمی دستانمان از آه بود/برگ دفتر ها به رنگ کاه بود/کاش هرگز زنگ تفریحی نبود/جمع بودن بود و تفریقی نبود/کاش میشد باز کوچک می شدیم/لااقل یک روز کودک می شدیم/یاد آن آموزگار ساده پوش/یاد آن گچها که بودش روی دوش/ای دبستانی ترین احساس من/بازگرد این مشقها را خط بزن...(-_-)
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
خیییییییییلی شعر قشنگی بود.خیلیا! مرسی...
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
خواهش ميشه :)‌قابل شما رو نداشت.... دست شاعرش وتايپيستش درد نكنه :)) نوشته شمام قشنگ بود من يادم رفت تشكر كنم :) كلي خاطرات قشنگ برام تداعي شد :))
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
من یک سوالی از شما دارم خانوم 2نیا دیده ، این شعرهارو همه رو حفظ هستید؟ چونکه واقعاً جالبه،برای اکثر مطالب یک شعر در وصف حالش دارید حداقل :)))
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٢/٠٩
٠
٠
:) نه همه رو .... حقيقتش شعر دوست دارم.... مخصوصا پاي نت خوندنشو....اما وقتي ميام يه شعر سرچ كنم، ميمونم درمورد چه موضوعي باشه... اينجا كه ميام محتواي بعضي از نوشته ها وتيترشون ميشه سوژه من... خودم ميخونمش اگه قشنگ بود پاي مطلب بقيه هم ميذارمش :)) به همين سادگي (^_^)
r_riahi
r_riahi
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
واقعا چرا اینقدر درس معادلات سختـــــــه؟؟؟............ خیلی زیبا بود آذربانو، تشکـــــــــ:ــ)ـــر
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
دفتر خاطرات خوبه ولی من هیچوقت درکش نکردم/چه جالب پس توش این چیزهارو مینویسن |:
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
عاقا اين عكستو عوض كن جان من! خو آدم هول ميكنه يهوويي(-: همه كه نه من اين چيزا رو مينوشتم(-:
s_kiani
s_kiani
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
بچه دوران خیلی خوبیه, حیف ک زود میره……
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
كجا ميره؟خخخخ
admin
admin
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
راستش بنده این مطلب رو خوندم و ویرایش کردم / چون وقتی می خوندم حسابی خندیدم برای همین این تیتر رو انتخاب کردم
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
خوشحالم كه خنديدين... و ممنون كه به تيتر انتخابي خودم احترام گذاشتين! خو همش كه كركر خنده نبود)-:
admin
admin
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
یک نکته ای هم هست؛ تیتر شما یک تیتر خوب ولی عادی بود، مخاطب رو جذب نمی کرد که بیاد بخونه؛ وقتی یک تیتر نامتعارف بزنید برای اینکه حداقل بفهمن اینجا چیه میان و می خونن
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
آره خب از اين جنبه حق با شماس!
سلما
سلما
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
آخی چقدر خوشکل منم دفتر خاطرات کوچیکی هامو دارم از سوم راهنمایی به بعد الان ک میخونم میخندم ....خیلی حس خوبیه
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
آره خيلي حس خوبيه.ممنون! ايشالله هميشه بخندين...
admincheh
admincheh
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
من دفترچه خاطرات روزانه و اینا ندارم!اما یه دفترچه خاطرات هست از دوران راهنمایی و دبیرستان !دوستام و عکساشون!بعضیاشونو چند ساله ندیدم!نوستالژیکای خوبی هستن!کاش یه عکس اازیکی از صفحات دفترت همراه می کردی:))راستی تو هم اسم ماه تولد منی!^_^
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٩
٠
٠
آره به ذهنم نرسید. عکس میذاشتم خوب بودا. الان باید افتخار کنی به ماه تولدت(-: من خودم اسفندی ام البته(-:
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
سلام ... ياد مكه رفتن مادرم افتادم كه چه زود 15 روز تمام مي شد و خدايش «بعدش هم آنقدر گریه» كه چرا اين مكه را 45 روزه نميكنند
ali007
ali007
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
ممنون خیلی جالب بود....خیلی حس زیبایی رو بهم منتقل کرد.....بازم ممنون:))))))))))
فرشاد مشیری
فرشاد مشیری
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
:))
h_zahra
h_zahra
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
خيلي عالي بود يه حس خوبي پيدا كردم...ياد زمان ابتداييم افتادم...هعععععععععععععععععععي
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٩
٠
٠
هعععععععععععی خواهر پیر شدیم رفت!
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
منم یک دانه دفترچه خاطرات داشتم از بس که امنیت نداشت دیگه بی خیال نوشتن خاطرات شدم ، این داداشم هنوز جوهر خودکار خشک نشده بود ورمیداشت میخوندش :خخخخخخخخ ، ولی خب الان که میخونمشون خیلی خاطره انگیزه باز خاطرات من بیشتر مال قبل و بعد عید نوروز که قبل از عید لحظه شماری میکردم، تو عید هر روز هی حسرت میخوردم که یک روز از تعطیلات گذشت و بعد عید هم هی نوشتم یادش بخیر عید و کی میشه تابستون بیاد :دی :))))
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٩
٠
٠
هنوز جوهر خودکار خشک نشده بود؟خخخخخخ کلی خندیدم! شما باید موارد امنتیتی رو هم در نظر میگرفتین دیگه.از این دفتر قفلیها باید میگرفتین(-: ولی باز من همش مینوشتم کی این عید تموم میشه؟کی تابستون تموم میشه؟دلم واسه دوستام تنگ شده و اینا. بعله ما دخترها همچین موجوداتی هستیم!
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
خیلی قشنگ بود خیلی خیلی دستتون درد نکنه واقعا... جمله اخر از قیصر امین پور هم عالی بود
بامعرفت
بامعرفت
٩٢/١٢/٠٩
٠
٠
چقدر جالب ... منو هم یاد دوران کودکی انداختید... یاد دعوایی که با یکی از بچه ها کردیم جلوی مسجد ، آخرش به سنگ پرت کردن به سمت یکدیگر رسید ... سنگی خورد و سرم شکست...اول ابندایی بودم. رفته بودیم توی حیاط مسجد و این دوست ما با لیوان آب می ریخت روی سرم تا خونش بند بیاید که نیامد. یادمه دوتا خانم بودند که مرا به خانه بردند ... چون مامانم نبود رفتم خونه همسایه و اونم چشمتون روز بد نبینه سر ما رو توی سینک ظرفشویی حسابی شست تا خونش بند آمد. یادمه یک چسب زخم زده بود رویش و منو تمیز و مترتب فرستاد خونه ... حسابی دستش درد نکنه چون اگر با اون قیافه خونین میرفتم مامانم حسابی جوش می زد
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٩
٠
٠
عجب بچه تخسی بوده واقعا! ممنون از حضورت...
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٢/٠٩
٠
٠
متن قشنگی بود....مرسی جمله آخر :).....ممنون
bahareh22
bahareh22
٩٢/١٢/١١
٠
٠
قشنگ بود:)))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨