وزن سیری...
روایت یک برخورد نزدیک

وزن سیری...

نویسنده : h-hidarpoor

این صحنه را چندین و چند بار در عکس‌ها دیده بودم؛ توی سایت‌ها. اما هیچ وقت از نزدیک نه. در شهر کوچک ما تا به حال از نزدیک و کنار پیاده رو، نه. پسرک همان جوری که زانوهایش را روی فرش کهنه کوچکی زمین گذاشته، روی دفتر و کتابش خیمه زده، دارد می‌نویسد. کتاب ششم است به گمانم. بنویسم و بخوانیم. و پسرک نمی‌خواند و فقط می‌نویسد: «ما که اطفال این دبستانیم/ همه از خاک پاک ایرانیم/ همه با هم برادرِ وطنیم/ مهربان، همچو جسم باجانیم».

«اطفال» و «مهربان» را چه بدخط نوشته بود.

 

کلاه کهنه‌اش را با کاپشن‌اش در رنگ و روفتگی سِت کرده است! هر چند دقیقه یک بار هم دستش را با بخار دهان گرم می‌کند و دوباره شروع به نوشتن می‌کند که: «اشرف و اجنب تمامِ ملل/ یادگار قدیم دورانیم/ وطن ما به جای مادر ماست/ مادرِ خویش را نگهبانیم» و این بار موقعی که می‌خواهد «مادر» را بنویسد، می‌ایستد، خوب دستش را گرم می‌کند که بدخط نشود. نمی‌دانم اما چرا «مادر» را با قرمز  نوشت.

 

می‌ایستم. که وزن سیری‌ام را با وزنه گرسنگی‌اش بِکِشَم؛ همان اول قیمت را می‌گوید. و من بی آن که متوجه باشم! سوال جوابش می‌کنم. کلاس چندی؟ که می‌گوید ششمِ... که دبستان شهید... وزنه‌اش خراب است. «چند دقیقه‌ای که مشتری نیست و کار نمی‌کند، باتری‌اش می‌خوابد» این را با همان لبخندِ لب‌های از سرما ترک خورده‌اش می‌گوید و باتری کوچکی را از زیر وزنه بیرون می‌کشد. کمی بخار دهان و کشیدن به شلوار و باتری جان می‌گیرد و صفر دیجیتال روی صفحه چشمک می‌زند و چشمان پسرک برق!

روی وزنه می‌روم؛ عددی را نشان می‌دهد. می‌خواند و همان طور که دارد صحت و سقمش را با قسم و آیه تائید می‌کند، دختر و پسر جوانی می‌ایستند. «وزن رو دقیق نشون می‌ده دیگه؟! آخه وزنه هر کدوم‌تون یه چیزی رو نشون می‌ده!» پسرک سرش را به نشانه تائید تکان می‌دهد و لبخند می‌زند. از همان لبخندها، با همان تَرَک‌ها...

و من فکر می‌کنم به دنیایی که در آن لبخند را هم باید «زد»! که هنوز پایین نیامده‌ام که بالا می‌روند. و مثل من «سیری»‌شان را وزن می‌کنند. با حلال و حرامش! و من فکر می‌کنم به وزنه‌ای که حلال و حرام را جدا نشان دهد.

قیمتی را که گفته است می‌دهم. می‌روم و در پشت سر فکر می‌کنم به پله‌های بانکی که پسرک فرش و کتاب و دفتر و قلمش را رویش گذاشته و وزن‌اش را... و وزنه گرسنگی‌اش را ... و فکر می‌کنم به سیری‌مان... به حلال و حرام... به بنر قرعه کشی... به قاصدک‌ها... به طبقه‌های بانک و طبقه بندی‌های‌مان...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
maede
maede
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
راجع به این بچه ها منم یه حسایی شبیه اینایی که شما گفتید داشتم و نوشتم اما اینی که شما نوشتین واقعن قشنگ بود و روایت ملموسی بود متاسفانه...اطفال و مهربان بد خط.....کاش اونایی که باید کاری کنن و کاری از دستشون بر میومد به حال این بچه های بی گناه یه فکری میکردن :( ممنون.
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١٢/٠٢
٠
٠
سلام بزرگوار/ ممنون از لطفتون... کاش...
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
دلم واسشون میسوزه... گاهی اوقات به حکمت های خدا که فک میکنم ...... ما بنده ایم و سر از این فلسفه ها در نمیاریم...:( اونا خیلی به خدا نزدیکن...
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١٢/٠٢
٠
٠
سلام بزرگوار/ خدا کند همین جور نزدیک هم بمانند به خدا...
nika
nika
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
خیلی گناه دارن کاش کسی به فکرشون بود:(((((((((
s_kiani
s_kiani
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
واقعا درد اوره!! کاش,بتنونم ی کاری واسشون بکنم…
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١٢/٠٢
٠
٠
سلام بزرگوار/ ... کاش...
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
تلخه... از همه بدتر اینه که خیلی از ما اینها رو میبینیم اما کار زیادی از دستمون بر نمیاد!
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١٢/٠٢
٠
٠
سلام بزرگوار/ این روایت های تلخ آنقدر تکراری شده اند که عادت شده اند برایمان...
s_haghighi
s_haghighi
٩٢/١٢/٠٢
٠
٠
خیلی غم انگیزه. ای کاش میشد واسشون کاری کرد ای کاش تواناییشو میداشتم
ali007
ali007
٩٢/١٢/٠٢
٠
٠
خیلی درد اوره......ممنون مطلب بسیار زیبایی بود:)))))))))))))
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٢/٠٣
٠
٠
:(...خیلی غم انگیزه....کاش کاری از دستم بر میومد...هههههیییی...خیلی قشنگ بود....ممنون :)
admincheh
admincheh
٩٢/١٢/٠٣
٠
٠
ﺷﺮم ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ وزن ﺳﯿﺮی ام را ﺑﺎ ﺗﺮازوی ﮔﺮﺳﻨﻪ ای ﺑﮑﺸﻢ، امان از روزی وزنه عدالت و حق و معیار علی (ع) باشد ، حلال و حراممان جدا...، مثل همیشه با خوندن مطالبتون چشمام برق زد !:)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١٢/٠٤
٠
٠
خیلی ناراحت میشم وقتی این بچه هارو در حال انجام کاری میبینم هیییییییییی ممنون نوشتتون حرف نداشت
Niva
Niva
٩٢/١٢/٠٤
٠
٠
واقعا اگر همه مان همه چیز را رعایت میکردیم الان طبقه های جامعه اینقدر با هم نا منطبق نبود.... ممنون
a_tayebii
a_tayebii
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
............................ooo
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
سلام: خیلی جالب بود ممنون
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
ممنون
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات