کسی پیرمردها را دوست ندارد
انسانم آرزوست...

کسی پیرمردها را دوست ندارد

نویسنده : همتا

کنار خیابان ایستادیم که تاکسی بگیریم. همان لحظه پیر مردی کنارمان ایستاد و انگار او هم منتظر تاکسی بود. از آن پیر مردهای خیلی فرتوت و پیر بود. همان‌هایی که نگاه‌شان حالت غم دارد و تو نگاه‌شان که می‌کنی دلت مچاله می‌شود از غصه. ظاهر خیلی فقیرانه‌ای داشت و دستش هم در گچ بود. نگاهم روی پیرمرد مانده بود که متوجه شدم انگار تاکسی‌ها برایش نگه نمی‌دارند. هر تاکسی که رد می‌شد نگاهی به پیرمرد می‌انداخت و بی‌تفاوت به این‌که با همان پاهای خمیده به دنبال تاکسی می‌دود پایشان را روی گاز می‌گذاشتند و می‌رفتند. پیر مرد هر تاکسی که رد می‌شد برمی‌گشت و نگاه غمگینش با نگاه من تلاقی می‌کرد و انگار خودش هم می‌فهمید که ته مانده غرورش در حال خرد شدن است.

 

گفتم: معصومه چرا این‌جوریه؟ چرا کسی براش نگه نمی‌داره؟

گفت: لابد فکر می‌کنن کرایه تاکسی نداره!

دلم خیلی گرفت. خواستم بروم جلو و برایش تاکسی بگیرم ولی معصومه گفت شاید ناراحت شود. اشک توی چشم‌هایم جمع شده بود، وقتی می‌دیدم با آن ظاهر نحیف و شکسته دنبال تاکسی‌ها می‌دود و دست از پا دراز تر بر می‌گردد.

 

هنوز درگیر بودم که جلو بروم یا نه که مرد جوانی پیش قدم شد و گفت: عمو جان کجا می‌خوای بری؟

پیرمرد جواب داد. پسر گوشه خیابان ایستاد و برای اولین تاکسی دست تکان داد و مقصد را گفت. تاکسی که ایستاد در ماشین را باز کرد و گفت: سوار شو عمو جان....

پیر مرد سوار شد. راننده نگاه متعجبی به پیرمرد انداخت و انگار مردد بود که حرکت کند یا نه. پسر فهمید و دستش را کرد توی جیبش و دو تا 2هزاری روی داشبورد ماشین انداخت و در را بست. ماشین راه افتاد.

 

دلم می خواست همان جا وسط خیابان زار بزنم. حالم خیلی خراب شده بود. واقعا این‌قدر انسانیت کمرنگ شده بود که فقط به خاطر ظاهر فقیرانه یک نفر، این‌قدر نسبت به او بی‌اعتنا شویم؟! واقعا نمی‌شد از سر خیر خواهی یک نفر فقط برای رضای خدا جلوی پای این پیرمرد ترمز می‌زد؟!

خواستم برگردم و از آن مرد تشکر کنم. اما دیگر به سمت ما نگاه نکرد و راهش را کشید و رفت...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
janbarkaf
janbarkaf
٩٢/١٢/٠٣
٠
٠
خدای من واقعا اینجوریه؟ اگه کسی ظاهر خوبی نداشته باشه تاکسی بهش محل نمیده؟ چه دنیایی شده ...هعیییی به قول استاد شهریار « شهریارا اگر آیین محبت باشد / چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی » خدایش بیامرزد... متشکرم.
hamta
hamta
٩٢/١٢/٠٦
٠
٠
ممنون از شما:)) بله اونچه ما دیدیم همین بود:(
arash_gholizade
arash_gholizade
٩٢/١٢/٠٣
٠
٠
شما هم آدم ریز بینی هستیا ، منظورم از "ریز" همون "درشت" های روزمره که برای ما آدما ریز شده و به نظر نمیاد . از این ریز بینی ها زیاد وجود داره ، دیدم ماشین جلوییم نگه داشته پیرمردی رو سوار کنه ، دیدم پیرمرده یه چیزی گفت و ماشینه حرکت کرد ، فکر کردم لابد مسیرش به اون نمیخوره، رفتم جلو گفتم حاج آقا کجا میرید؟ گفت: جوون پول ندارما منو تا جلوتر می بری؟ گفتم بیا بالا اشکال نداره....... غمگینه نه ؟! فقر کجاش شادی داره که اینجاش غمگین باشه :(
hamta
hamta
٩٢/١٢/٠٦
٠
٠
به خدا از غصه تا بیست دقیقه بعدش حالم بد بود!!!
s_a
s_a
٩٢/١٢/٠٣
١
٠
:(((((((((((((( چقدر انسانیت کمرنگ شده واقعا :((((((((((((((((((
hamta
hamta
٩٢/١٢/٠٦
٠
٠
بخدا!!!
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٢/٠٣
١
١
خب میدونید اون تاکسی ها هم لابد یک چیزی دیدن که این کار رو میکنند ، ولی خب به قول شما انسانیت چی میشه...
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/١٢/٠٣
١
٠
هعییییی...منم خیلی دیدم از این موارد متاسفانه...چیزی نمیشه گفت...
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١٢/٠٣
١
٠
:(
s_kiani
s_kiani
٩٢/١٢/٠٣
١
٠
انسانیت هم مث خیلی چیزا پرکشیده از این مملکت:-(
neyosha
neyosha
٩٢/١٢/٠٣
١
٠
:(((((((((((((
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٢/٠٤
٠
٠
والله چه عرض كنم؟؟
mohii-2
mohii-2
٩٢/١٢/٠٤
٠
٠
هیچی نمی تونم بگم...هیچی...یعنی هیچی واسه گفتن ندارم!
mr_khas
mr_khas
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
هعععععععی .... نمی دونم چی بگم .... نمیشه یک جانبه به این قضایا نگاه کرد ..ممنون :)
admin
admin
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
دیدن این صحنه ها در شهر ما تقریبا عادی شده! و البته هنوز هستند کسانی که در شب های سرد و روزهای بارانی دنبال کسی می گردند تا سوارش کنند و وقتی خواست پیاده شود پول نگیرند و برای آخرتشان حریصانه توشه جمع کنند.
hamta
hamta
٩٢/١٢/٠٦
٠
٠
البته هستند هم چین آدمایی... موافقم.
admincheh
admincheh
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
اینا هم عادی شده مثل همین بچه های سر چهارراه ،..
neda_f
neda_f
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
حرفی ندارم:((((((((((((((((((((
y_ehsan
y_ehsan
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
تاسف خوردن دردی از جامعه دوا نمیکنه.......مرد میدونی بسم الله از خودت شروع کن... توهم دنبال توشه برای آخرتت باش همیشه و همه جا ....تا وقتی خداهست همیشه میشه خوبیکرد بدون بهانه همون طور که خود خدا خوبی میکنه بدون بهانه
hamta
hamta
٩٢/١٢/٠٦
٠
٠
ممنون.:))
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
بازم خدا خيربده اون جوون رو...
n_ashena
n_ashena
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
مرسی که میذای ادم بفهمه هنوز ادمای خوب وجود دارن. مرسی که واست مهمه . مرسی که خوبی
MILAD
MILAD
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
خدا پدر مادر اون جوون رو بیامرزه. فک کنم جوونه رفت تو افق محو شد:)
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١٢/٠٤
١
٠
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیــــــــــــــت مُرده بود، گرچه آدم زنده بود...
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٢/٠٤
٠
٠
:(((....واسه همین میگم شهر من مال تو من نمیخوامش :(((((....باید از امام رضامون خجالت بکشیم :((
H_fateme
H_fateme
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
ممنونممممممممم..................
a_tayebii
a_tayebii
٩٢/١٢/٠٨
٠
٠
آن مرد را من هم دوست دارم
بامعرفت
بامعرفت
٩٢/١٢/٠٩
٠
٠
هعیییی .... عجب روزگاری شده . می گویند روزگار قحطی عشق است . و من میگویم روزگار قحطی انسانیت است . http://mohebbejavan.mihanblog.com/post/327 اینم ویژه نامه ای در وبلاگم برای محرومینی که از یادها رفته اند...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
سلام: متشکرم
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
:/.....
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات