حماسه ساز
قهرمانان کودکی‌هایم ایمان داشتند

حماسه ساز

نویسنده : A_NAZARI

دوران کودکی پر بودیم از قهرمانان خیالی و افسانه ای. کسانی که شاخ غول ها را می شکستند و شاهزاده دلربای خویش را از دهان شیر باز می ستاندند. دوران کودکی پر بودیم از کسانی که با قصه هاشان و دلاوری های شان شب ها به خواب می رفتیم و روزها چوب به دست شمشیر زنی شجاعانه شان را بازسازی می کردیم. در خواب خود را بارها جای آن ها می دیدیم و بارها شاخ غول را می شکستیم و در خیالات مان کیف ها می کردیم.

 

بزرگ تر که شدیم دل مشغولی های مان عوض شد. نگاه مان عوض شد. قهرمانان مان هم عوض شدند. شنیدن دلاوری های شان جذاب نبود، چون دیگر می دانستیم آن ها فقط قصه هستند. دیگر باورشان نداشتیم، چون یقین داشتیم دیوی وجود ندارد. حتی شنیدن از آن ها را اتلاف وقت می دانستیم و بزرگ ترین دیو زندگی مان کنکور بود. از صافی کنکور که گذشتیم کیف مان کوک شد که ما هم دیو قصه خود را به زمین زده ایم و بر گرده اش سواریم. ذوق مرگ می شدیم از تبریک قبولی در کنکور و چه حالی می کردیم.

 

به زندگی که وارد شدیم، به دیو کنکور خندیدیم. خندیدیم که چه بسا غصه های بی خود و بی جهتی که نخورده بودیم و دانشگاه هم آن چنان آش دهن سوزی نبود. به قول فلان دکتر که می گفت: اگر جوراب پاریزین می فروختید وضع تان بهتر بود. وضع مان از امروز شاید بهتر بود اما ... اما....

حال امروز، پس از سال ها بایستی دوباره رجعت کنم به کودکی. آری! کودکی. کودکی با همان قهرمانان و دلخوشی هایش. امروز به نتایجی رسیده ام که برای من جای بسی تعجب است! امروز برایم قهرمانان کودکی دوباره زنده شده اند. کسانی که شاخ غول ها را می شکستند و گاهی برای خنداندن دل مادری پشت خود را به خاک شکست می ساییدند. چه عجیب مردانی بودند.

 

آری! امروز دلم برای آن ها تنگ شده است و وقتی در زندگی روزمره خویش دقیق می شوم، می بینم اگر گاهی موفقیتی هست پس از لطف بیکران ایزدی، همان تفکر قهرمانان دیروز است.

کسانی که در اوج ناامیدی، در اوج سیاهی و اندوه، در اوج زخم خوردن ها و تیغ کشیدن  ها، یک چیز را از دست ندادند و با آن شدند قهرمان کودکی و حالا امروز من؛ ایمان به راه خویش!

 

عجیب اکسیری است ایمان، که همان قهرمانان هستند که درک می کنند، جادوی آن را. دیوهایی که از دهان شان آتش بر می خیزد. هیبتی دارند و هیکلی به بزرگی کوه، سختی به استقامت صخره، قدرتی موج گونه؛ اما ... مردی از راه می رسد و او را مسخر می کند به ایمان خویش. مردی که می داند راه کجاست و چه می خواهد. مردی که می داند جادویی در دستان اوست که هیچ هماوردی برایش وجود ندارد و آن ایمان است.

و حال می پذیرم که قهرمانان خیالی کودکی، خیالی نیستند. مردانی بودند که در زمان خویش به راه شان استوار می اندیشیدند و ایمان داشتند و برایش تا پای جان می ایستادند و به تنها چیزی که فکر  می کردند راه شان و موفقیت در آن بود و بعد، ناگزیر، روزگار به کارشان می گفت: حماسه!

همه ما می توانیم حماسه ساز باشیم. در هر مسلک و راه و روشی. به شرط آن که به راه مان ایمان داشته باشیم.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
neda_f
neda_f
٩٢/١١/٢٨
٢
٠
توکل یعنی اجازه دادن به خداوند ، که خودش تصمیم بگیرد تو فقط بخواه و آرزو کن ، اما پیشاپیش شاد باش و ایمان داشته باش که رویاهایت ، هم چون بارانی در حال فرو ریختنند! پیشاپیش شاد باش و شکر گذار ، چرا که خداوند نه به قدر رویاها بلکه به اندازه ایمان و اطمینان توست که می بخشد!
janbarkaf
janbarkaf
٩٢/١١/٢٨
٠
٠
همه ما می توانیم حماسه ساز باشیم. در هر مسلک و راه و روشی. به شرط آن که به راه مان ایمان داشته باشیم.... بدجور باهاش حال کردم ....میدونید چن وقتی بود منتظر یه نصیحت اینگونه بودم ....متشکرم...
MILAD
MILAD
٩٢/١١/٢٨
٠
٠
ممنون خیلی قشنگ و پر محتوا بود ،باید ایمان داشته باشیم
mohii-2
mohii-2
٩٢/١١/٢٨
٠
٠
زیبا یود...فقط
s_kiani
s_kiani
٩٢/١١/٢٨
٠
٠
خیلی زیبا…
a_tayebii
a_tayebii
٩٢/١١/٢٩
٠
٠
مرسی
matin.s
matin.s
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
آری! امروز دلم برای آن ها تنگ شده است........
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
سلام: خیلی قشنگ بود.متشکرم
پربازدیدتریـــن ها
محکوم به فراموش شدنم

اینستاگرام لعنتی!

٩٦/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

فاعلی که همیشه مفعول است!

٩٦/٠٩/١٤
فرزندت را قورت بده تا قورتیده نشود

چگونه فرزندان خود را تربیت کنیم؟

٩٦/٠٩/١٥
به تو ظلم کردم...

من به تو بدهکارم

٩٦/٠٩/١٩
عذرخواهم اما...

نامه ای برای حسین(ع)

٩٦/٠٩/١٦
این سبک را زنده نگه داریم!

مکاتبه پشت صندلی

٩٦/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

قلب اجاره ای

٩٦/٠٩/١٨
من و پنجره به انتظار نشسته‌ایم تو را

کاش باز شود پنجره ای به ماه

٩٦/٠٩/١٨
آرامش کتابخانه

یک جای دنج

٩٦/٠٩/١٩
روزها می‌گذرند...

چرا زنده باشم؟

٩٦/٠٩/١٦
دوست دارم زندگی رو

تعریفی از خوشبختی

٩٦/٠٩/١٥
مدفون شده در آلودگی‌‌های شهر بزرگم

گرمای شب های سرد

٩٦/٠٩/١٨
خاموشی همه جا را در بر می گیرد

شهر خاموش

٩٦/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

فخر عالم

٩٦/٠٩/١٥
در آستانه سی سالگی

میم من را خوب بشناس

٩٦/٠٩/١٩
دلم می‌خواهد تسلیمش باشم

مهرت به دلم نشسته

٩٦/٠٩/٢٠
و تنها تو مرا دوایی

بخوانش دلتنگتم…

٩٦/٠٩/٢٠
تبلیغات