حرفه‌ام الافی‌ست
یک طنز تلخ

حرفه‌ام الافی‌ست

نویسنده : Sousan_asadpour

خوب یادم هست، مدرسه باغ آزادی بود

درس بی‌كرنش می‌خواندیم، نمره بی‌خواهش می‌آوردیم

تا معلم پارازیت می‌انداخت، همه غش می‌كردیم

كلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت

درس خواندن آن روز، مثل یك بازی بود

كم كمك دور شدم از آن‌جا

بار خود را بستم، عاقبت رفتم در دانشگاه

به محیط خشن آموزش و به دانشكده علوم سرایت كردم

رفتم از پله كامپیوتر بالا، چیزها دیدم در دانشگاه

من گدایی دیدم در آخر ترم

در به در می‌گشت

یك نمره قبولی می‌خواست

من كسی را دیدم، از دیدن یك نمره ده

دم دانشگاه پشتك می‌زد

من نمی‌خندم اگر دوست من می‌افتد

من نمی‌خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند

و نمی‌خندم اگر موی سرم می‌ریزد

من در این دانشگاه

در سراشیب كسالت هستم

خوب می‌دانم استاد، كی كوئیز می‌گیرد

برگه حذف كجاست، سایت و رایانه آن مال من است

تریا، نقلیه و دانشكده از آن من است

ما بدانیم اگر سلف نباشد، همگی می‌میریم

و اگر حذف نباشد، همگی مشروطیم

نپرسیم كه در قیمه چرا گوشت نبود

كار ما نیست شناسایی مسئول غذا

كار ما نیست شناسایی بی‌نظمی‌ها

كار ما شاید این است كه در مركز پانچ

پی اصلاح خطاها برویم

اهل دانشگاهم، رشته‌ام الافی‌ست

جیب‌هایم خالی ست 

پدری دارم، حسرتش یك شب خواب

دوستانی همه از دم ناباب  

اهل دانشگاهم، قبله‌ام استاد است، جانمازم نمره

خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌كاریست  

من نمی‌دانم كه چرا می‌گویند

مرد تاجر خوب است و مهندس بی‌كار

و چرا در وسط سفره ما مدرك نیست 

كار ما نیست شناسایی هردمبیلی

كار ما نیست جواب غلطی تحمیلی

كار ما شاید این است كه مدرك در دست

فرم بی‌گاری هر شركت بی‌پیكر را پر بكنیم

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠١/٢٢
١
٠
چه جالب!
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠١/٢٢
٠
٠
بابا اینقد مطالب طولانی نذارین!فک افراد بی حوصله رو هم بکنین خب....
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/٢٢
٠
٠
سلام:ممنون
neyosha
neyosha
٩٣/٠١/٢٢
١
٠
چقدر جااااااااااااااااااااااااااااالب.......تشکر میشود:)!
mohadese.v
mohadese.v
٩٣/٠١/٢٢
١
٠
خیلی جالب بود ممنون
m-2
m-2
٩٣/٠١/٢٢
٠
٠
ما که دیگه اهلش نیسیم خدا روشکر! تسلیت میگم بهتون !!! خخخخ
s_a
s_a
٩٣/٠١/٢٢
١
٠
من نمیخوام حرف ام الافی باشه :(((((((((((( نمیخواممممممممممممممممممم :(
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠١/٢٢
١
٠
وااای خانم اسدپور ....وااااقعا عالی بود ....از وسط به بعدش که اصن محشر بود ....ممنون ....اصنم طولانی نبود خیلیم خوب بود ....
a_y
a_y
٩٣/٠١/٢٢
١
٠
اهل دانشگاهم، قبله‌ام استاد است، جانمازم نمره... ممنون
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠١/٢٢
٠
٠
من واقعا موندم وقتی توی مدرسه ای میگن خوشبحال دانشجویان وقتی دانشگاهی میگن مدرسه اقا تکلیف ما رو روشن کنید
amin20
amin20
٩٣/٠١/٢٢
١
٠
بسی جالبناک بود
n_parak
n_parak
٩٣/٠١/٢٢
٢
٠
طفلکی سهراب چه رنجی می کشه از دست کپی کاران ادبی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠١/٢٢
١
٠
سلام ... خود خواسته را تدبير نيست (فرم بی‌گاری هر شركت بی‌پیكر را پر بكنیم) متشكرم زيبا بود به دل نشست و اميدوارم درسي بگيرم
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠١/٢٢
١
٠
جالب بود.ممنون :)
سايه
سايه
٩٣/٠١/٢٢
١
٠
خييلى جالب بود :) ممنون
f_nietzsche
f_nietzsche
٩٣/٠١/٢٢
٢
٠
سلام...با همه احترامات من خوشم نیومد...نخست اینکه تو مدرسه معلما و ناظما ما رو خیلی میزدن...انگار طلب باباشون رو از ما داشتن...دوم اینکه دانشگاه رو ما خودون اینجوری کردیم...درس نمیخونیم و آخرش مجبوریم نمره گدایی کنیم...در مورد بیکاری هم باید بگم واسه انسان های موفق بن بست معنایی نداره چون یا راهی پیدا میکنن یا راهی رو به وجود میارن...در کل ممنونم که وقت گذاشتین و قلم زدین
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠١/٢٢
١
٠
بسیار زیبا بود
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠١/٢٢
١
٠
هار هار هار *:) با اجازه تون این رو زنگ ِ ریاضی می خونم *:)
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٢
٠
٠
ممنون جالب بود............
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠١/٢٢
١
٠
حقیقت! ممنون جالب بود.
korosh
korosh
٩٣/٠١/٢٢
١
٠
خخخخخخ خیلی باحال بود ! ینی ما هم به همچین روزی می افتیم !
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/٢٢
١
٠
لااااااااااااااااااایک
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠١/٢٢
٠
٠
:))))
MILAD
MILAD
٩٣/٠١/٢٣
٠
٠
زیبا بود .ممنون :))))
samira_h
samira_h
٩٣/٠١/٢٣
٠
٠
خوب بود آیندت فکر کنم تو همین شعر باشه
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
تبلیغات
تبلیغات