بیا با هم آشتی
این مطلب مخاطب خاص دارد

بیا با هم آشتی

نویسنده : ati

بعضی وقت‌ها بعضی حسرت‌ها هستند که هیچ‌وقت از یادت نمی‌روند و هر دفعه با به یاد آوردنش غم و اشک وجودت را می‌گیرد. و من حسرتی بزرگ در دلم است. حسرت یک آشتی کردن ساده!

13سال است که این حسرت همراه من است، می‌خواهم این‌جا برای او بنویسم. این مطلب مخاطب خاصی دارد که در آسمان است.

 

یادت هست آن روزها چقدر با هم دوست بودیم. چقدر با هم شاد بودیم، اما سر یک مسئله ساده با هم قهرکردیم، یعنی باهات قهر کردم. الان حتی یادم نمی‌آید که آن چی بود! به ذهنم فشار می‌آورم و چیزی در ذهنم نیست.

دوست بودیم و همکلاسی و هم نیمکتی. من با تو قهر کردم ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم حسرت آشتی کردن در دلم بماند، حسرت بیا با هم آشتی کنیم.

یادم هست روزی که نیمکتم را از تو جداکردم. آن نگاه تو هنوز در ذهنم هست. هر بار که چشمانم را می‌بندم، غمگین بودی از قهر من. آن روز که می‌خواستی آن شعر را به من هم یاد بدهی و من نخواستم و از پیشت رفتم. باور کن الان از آن شعر هم متنفرم که چرا خودم یادگرفتمش بدون کمک تو.

 

ولی باورکن روزی که نیامدی دیگر به مدرسه. به فکرت بودم و نگاهم به جای خالی‌ات بود. اما باز هم نیامدم که آشتی کنیم. روزی که شنیدم  سرطان وجود تو را تسخیر کرده است، آمدم؛ باورکن تا پشت در خانه آمدم و نبودی. برای شیمی درمانی در بیمارستان بستری بودی و آن روز که خودت به همراه مادرت به مدرسه آمدی، خواستم جلو بیایم، دیدم لبخندت را، چشمانت را، که به من می‌نگریستی، اما باور کن توان قدم برداشتن در من نبود.

وقتی تو را با پایی قطع شده بر روی ویلچر دیدم و یادم آمد چقدر با هم حیاط مدرسه را می‌دویدیم، توانم از من گرفته شد. باورکن خواستم بیایم جلو و نتوانستم و تو رفتی و من دیگر تو را ندیدم.

 

در بیمارستان بودی و من توان دیدنت را بر روی تخت آن‌جا نداشتم. تا روزی که خبر مرگت به گوشم رسید. تمام راه خانه‌مان تا خانه شما را دویدم. باز هم توان آمدن نداشتم. این بار دیدن اسمت بر روی پرده‌های سیاه، تمام توانم را گرفت. همان‌جا بر روی زمین نشستم و اشک ریختم. حسرت آشتی کردن وجودم را چنگ زد. فریاد زدم، بیا آشتی، بیا آشتی...

اما دیگر فایده‌ای نداشت، جز آن‌که عابرین فکر کنند که من دیوانه‌ام. اما این برایم مهم نبود، گفتم بگذار نگاه کنند و فکر کنند دیوانه‌ام اما تو بیا آشتی، بیا باز هم کنار هم بنشینیم. بیا و آن شعر را یادم بده، من از آن شعر 13سال است که متنفرم

عزیزم بیا با هم آشتی، باشد؟!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
saiideh70
saiideh70
٩٢/١١/١٩
٠
٠
حستونو با تمام وجود درک میکنم
ati
ati
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
متشکرم
faride
faride
٩٢/١١/١٩
٠
٠
:((((((((((( چقد پر غم:((((((((.ولی زیبا بود ممنون
s_a
s_a
٩٢/١١/١٩
٠
٠
:(((((( چقدر دردناک :((((((((((((((( خییلی سختهههههههههههه :(((((((((((
ati
ati
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
خیلی
r_riahi
r_riahi
٩٢/١١/١٩
٠
٠
................. برای متن زیباتون فقط سکوت میتونم بکنم. سکوت پر از ناگفته هاست و ارزش آدمی به ناگفته هایش. ممنون از شمـــــ:ـــ((ـــا
ati
ati
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
مرسی
فرشاد مشیری
فرشاد مشیری
٩٢/١١/١٩
٠
٠
نوشته احساسی زیبایی بود، ممنون، حتما صداتون رو میشنوه
ati
ati
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
متشکرم ازشما امیدوارم بشنوه
fatemeh.b
fatemeh.b
٩٢/١١/١٩
٠
٠
بسیار زیبا...2000000000....
ati
ati
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
تنکس
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١١/١٩
٠
٠
کاملا میفهمم حستونو ...کاملا
s_kiani
s_kiani
٩٢/١١/١٩
٠
٠
خیلی زیبا…والبته دردناک!!
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/١١/١٩
٠
٠
:(((((((((( حرفي ندارم فقط يه حس تلخ دارم
ati
ati
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
خیلی تلخ
maede
maede
٩٢/١١/١٩
٠
٠
چه غمگین :(
mohii-2
mohii-2
٩٢/١١/١٩
٠
٠
بیا اشتی................
ati
ati
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
بیا
n_fatemi
n_fatemi
٩٢/١١/١٩
٠
٠
وای افسردگی گرفتم:((((
ati
ati
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
ببخشین
n_beigi
n_beigi
٩٢/١١/١٩
٠
٠
خیییلی خوب بود.
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/١١/١٩
٠
٠
متاسفم .....
ati
ati
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
منم
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/١١/١٩
٠
٠
خدا رحمتشون كنه
ati
ati
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
ممنون
M_BARF
M_BARF
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
:(((((((
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
آخههههههه چه نوشته ناراحت کننده ای بود :( حتما از دلت خبر داره وصدات رو شنیده
ati
ati
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
امیدوارم
آسمانه
آسمانه
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
چه برغم.. روحش شاد..
ati
ati
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
امین
mahdi-h
mahdi-h
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
نوشته ی غمناکی بود خعلی ...
ati
ati
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
ایم ساری
علیرضا
علیرضا
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
هییییی... منم با یکی از دوستای مدرسم، سر یک چیز الکی قهر کردم البته اون قهر کرد ولی خب تقصیر منم بود و در حسرت آشتی موندم... | خدا انشاالله رحمت کنه دوست شما رو...
ati
ati
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
خیلی ممنون
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
خیییلی قشنگ بود....این حس واقعا آشناست.....:((((.....ممنون
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
آخی :(((
f_nietzsche
f_nietzsche
٩٢/١١/٢١
٠
٠
سلام من جای شما نه من نمیتونم جای شما باشم انگار 13 سال گردنت لای در گیر کرده و نه راه پس داری نه راه پیش متاسفم
ati
ati
٩٢/١٢/٠١
٠
٠
درسته همین طور ..منم متاسفم
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات