به انتظار نشستن!
بزرگ می‌شویم، بازی می‌کنیم، گند می‌زنیم...

به انتظار نشستن!

نویسنده : h-hidarpoor

شلوغ است. این وقت سال مطب دکتر شلوغ است. آن هم دکتری که یک شهر می‌شناسندش و کارش مورد اطمینان. دختر بچه‌ها و پسر بچه‌های قد و نیم قد با سر و صورت‌های زرد و دماغ‌های سُرخ! یا روی صندلی ولو شده‌اند یا این‌که بغل پدر و مادرهای‌شان از بی‌حالی چُرت می‌زنند! و گاه گُداری هم آهی و ناله ای...

دخترک با همان موهای طلایی که چند تارش از زیر روسروی و کلاهش بیرون آمده، و با همان پوتین‌های قرمزش روی صندلی نشسته، پاهایش را آرام آرام تکان می‌دهد، عقب ... جلو ... جلو... عقب ... به زمین اما نمی‌رسد و من فکر می‌کنم به آروزی الان دختربچه که «کاش زودتر بزرگ شوم» که کاش «پاهایم به زمین برسد» و چه قدر این آرزو دردناک است برای ما. برای ما که به حساب بزرگ شده‌ایم، که روی زمینیم، که عقب، جلو...

 

منشی روپوش سفیدی پوشیده و روال معمول منشی‌ها را به هم زده و جدول حل نمی‌کند! مجله هم نمی‌خواند. کتابی روی میز باز است، هر چند دقیقه، بعدِ این‌که شماره می‌دهد یا تلفنی جواب، ورق می‌زند. چند دقیقه‌ای داخل اتاق دکتر تزریقاتی می‌رود. جلدش را نگاه می‌کنم؛ Secret است! ... کتاب «راز» و من به رازهای دختر جوان فکر می‌کنم. به امیدهایش... که صداهای خنده‌هایی بلند از اتاق، از اتاق دکتر تزریقاتی! سکوت مطب را می‌شکند...

بخاری مطب بدجوری کهنه است، انگار که وسط آتش باشد! شیشه‌هایش ریخته و شعله‌ها مستقیم نگاهت می‌کنند، انگار که وسط آتش باشی. «نشسته‌ام به انتظار»... و با گوشی وَر می‌روم. می‌خواهم یکی دو آیه قرآن یا بلکم حکمتی از نهج البلاغه بخوانم که جوان بغل دستی می‌گوید «بیلیارد! من هم همیشه آخر شب بازی می‌کنم و آرام می‌شم!» ... بیلیارد را می‌آورم و قصه «زدن»ها و کُشتن و دفن «توپ»ها... «چه بازیِ توپی!» پسر جوان با موهای حنایی‌اش بدجوری عرق کرده! هر چند دقیقه یک بار دستی بر پیشانی و عرقی روی دست!

چشمانش خمار است، اولش فکر می کردم از سرماخوردگی و بی‌حالی این روزهاست...

 

پیرمرد و پیرزنی بغل بخاری کِز کرده‌اند. گاه گُداری پیرمرد دست پیر زن را نزدیک بخاری می‌برد که گرم شود. آزمایش را توی پلاستیکی گذاشته‌اند. روی پلاستیک با فونت انتظار نوشته «گزینه درست را انتخاب کنید» و من همان جوری که نگاهم به دستان پیرمرد و پیرزن است، به انتظار نشسته‌ام و فکر می‌کنم به گزینه درست و به آزمایش...

 

انگار بیلیارد و زدن‌هایش کار خودش را کرده باشد. «همیشه روی مرحله سختش می‌گذارم. همیشه هم برنده‌ام» و بعد سفره دلش را باز می‌کند. «این بار پنجمه که میام و میرم، خوب نمی‌شم که نمی‌شم. این معده معلوم نیس چش شده» و بعد دستورات دکتر را یکی یکی می‌گوید که مایعات و ترشی جات ممنوع، که آب نیم ساعت قبل و یک و نیم بعدِ غذا ممنوع، که کوفت، که زهرِمار...» و بعد صدایش را پایین می‌آورد و همان جوری که توپ قرمز را داخل گودی می‌اندازد، یواش می‌گوید «راستش رو بخوای می‌ترسم» و این می‌ترسم را جور ترسناکی می‌گوید!

می‌خواهم دلداری اش بدهم که «یک سرماخوردگی و درد معده ساده رو این‌قدر بزرگ نکن، که چرا بترسی، برو با خیال راحت آزمایش بده...» که صدای زنگ مطب می‌آید که یعنی نوبتش شده. که باید برود. که بلند می‌شود که همان جوری یواش و بی‌حال می‌گوید «حتماً یه گَندی زدم که می‌گم می‌ترسم» و من فکر می‌کنم به قیافه‌اش که «داد می‌زد!» ... که حیف که نشد بگویم «هرگَندی هم که زده‌ای آن بالایی گُنده‌تر از این حرف‌هاست»

=========================

پ.ن:  «بزرگ» می‌شویم و همین که پای‌مان به زمین می‌رسد، در به در دنبال «راز» می‌گردیم ... «بازی» می‌کنیم... «گَند» می‌زنیم ... اما  به انتظار فقط «می‌نشینیم» ...

نثار قدومش صلوات...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/١١/٢٢
٠
٠
هرگَندی هم که زده‌ای آن بالایی گُنده‌تر از این حرف‌هاست... خیلی زیبا بود ... مچکر
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
سلام بزرگوار / ممنون از لطف تون...
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/١١/٢٢
١
٠
هرگَندی هم که زده‌ای آن بالایی گُنده‌تر از این حرف‌هاست... خیلی زیبا بود ... مچکر
s_a
s_a
٩٢/١١/٢٢
١
٠
خیلی خیلی زیبااااااااااااااااا........... ممنون
mohii-2
mohii-2
٩٢/١١/٢٢
٠
٠
خوب بود مرسی:)
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
سلام بزرگوار/ مرسی و ممنون( 3 بار!!)
mohii-2
mohii-2
٩٢/١١/٢٢
٠
٠
خوب بود مرسی:)
mohii-2
mohii-2
٩٢/١١/٢٢
١
٠
خوب بود مرسی:)
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
سلام بزرگوار / ممنون مرسی ( 3 بار)!!!
admin
admin
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
محسن جان این دکمه ارسال رو یکبار هم بزنی کار می کنه :)
n_fatemi
n_fatemi
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
نه حق دارن.شده من نظر بزارم ولی گزارش ثبت نداده باشه.:(
mohii-2
mohii-2
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
جهت تاکید گفتم!!!!!! خخخخخخخ ولی جدا من با این سیستمتون مشکل دارم همش خودش دوباره می فرسته!!!!!!!
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١١/٢٢
١
٠
:(
MILAD
MILAD
٩٢/١١/٢٢
٠
٠
ممنون خوب بود اما یکم طولانی .کوتاه تر بنویس لطفا" :)
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
اما من از خوندنش خسته نشدم
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
سلام بزرگوار/ آره طولانی بود ولی نمدونم چرا دستم به کم نمی ره!!
a_tayebii
a_tayebii
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
...........هم که زده‌ای آن بالایی گُنده‌تر از این حرف‌هاست ............این قسمتشتو دوست داشتم
B_negR
B_negR
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
وای راضی ام از قلمتون :)) چقدر دوست دارم منم اینجوری بنویسم
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١١/٢٣
١
٠
خداوند برای هر چیزی که اجازه اتفاق افتادنش را میدهد دلیلی دارد...ممکن است ما هرگز نتوانیم حکمتش را درک کنیم اما باید به اراده و خواست او اعتماد کنیم... الله تویی و ز دلم آگاه تویی / درمانده منم دلیل هرراه تویی/گرمورچه ای دم زند اندر ته چاه / آگه زِ دَمِ مورچه و چاه تویی . . . مرسي از شما زيبا نوشتيد (^_^)
janbarkaf
janbarkaf
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
چه تعبیر زیبایی از حکمت خدا کردید من که هنوز مات این حرفتون موندم ....
s_kiani
s_kiani
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
خدایی عالی بود من ک خیلی کیف کردم!! دمت قییییییییییییییییییییییییییژ
admin
admin
٩٢/١١/٢٣
٤
٠
شاید یکی از بهترین نوشته های شما بود / همین به انتظار نشستن و این پارادوکس زیبایی که در این فعل هست. در حالی که مفهوم انتظار یعنی حرکت و پویایی ... حداقل یعنی ننشستن! //// توصیفاتش هم که محشر بود :))
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
سلام مدیر بزرگ!! و بزرگوار/ شاید... و سپاس همیشگی
admin
admin
٩٢/١١/٢٣
١
٠
راستی صلوات یادم رفت ... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
par!sa
par!sa
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
خییییییییییییییییلی عالی ... ممنون
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
سلام بزرگوار/ خیییییییییییلی ممنون...
آسمانه
آسمانه
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
همیشه زیبا می نویسید ولی گاهی این زیبایی قرین می شود با دل ادم! ولی من دنبال راز نیستم دنبال حقیقت زندگیم هستم! در به در دنبالش می گردم!امروز که دلتنگی هایم بیش از هر روز است اگر ادامه بدهم حرف هایی را می نویسم که شاید نباید گفت! پس به همین بسنده میکنم که ممنون بابت این مطلب خوبتون.. خدا بهتون توفیق روز افزون بده!
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
سلام بزرگوار/ ممنون از نظر لطف و 2عایتان...
سلما
سلما
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
زیبا بود..الهم صل علی محمد و ال محمد ممنون
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
سلام بزرگوار/ ... وممنون بابت عمل به خط آخر مطلب ...!!
janbarkaf
janbarkaf
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
سلام ، مطلب پر باری بود ! خیلی زیبا زندگی ماهارو به تصویر کشیده بودید ... مخصوصا آخرش که جیگرم حال اومد ! واقعا به انتظار نباید نشست باید حرکت کرد .. اما نه حرکتی خالی از هدف بلکه حرکتی که مارو به اون جامعه ی آرمانی و سعادتمند نزدیک کنه ... حرکتی که تعجیلی در ظهور امام زمان (عج ) فرام کنه ... متشکرم بسی زیبا بود ... اَجرتون با امام زمان (عج)
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
سلام بزرگوار/ آزه واقعا سنگین بود!! بار این مطلب .... و همین طوره... و ممنون از دعایتان...
Niva
Niva
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
به توصیه جناب نادری مطلب رو خوندم.. بسیاز زیبا و تامل برانگیز بود :) ممنون لذت بردیم :)
n_fatemi
n_fatemi
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
خیلی زیبا بود.ممنون ازشما:)
admincheh
admincheh
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
حتما یک گندی زده ام که می ترسم از آن گُنده ی بالایی ترسیدن ،پاهایمان که به زمین می رسد عقب می رویم ، عقب می رویم و....خیلی مرسی ، فوق العاده بود:)
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
و عقب می رویم... سلام بزرگوار ... ممنون از لطف تون...
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
خیلی خوب مرسی
maede
maede
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
دقیقن همینطوره فقط به انتظار میشینیم و کاری نمیکنیم چون اگه واقعن منتظر بودیم الان313تا شده بودیم...امیدوارم واقعن منتظر باشیم :( ممنون خیلی قشنگ بود.
وصال
وصال
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
خیلی خوب و تامل برانگیز بود فضا سازیش حرف نداشت :) ممنون
Vania
Vania
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم..ممنون از شما
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
خیلی زیبا بود ممنون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
علیرضا
علیرضا
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
به انتظار فقط مینشینیم... | خیلی زیبا نوشته بودید و خیلی ممنونم، انشاالله که ما برای ظهورش فقط به انتظار ننشینیم و کاری بکنیم...
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١١/٢٥
٠
٠
خیلی قشنگ بود....اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم...ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤