اندر حکایات یحیی قبل از برگزاری انتخابات
قسمت دوم یک داستان طنز

اندر حکایات یحیی قبل از برگزاری انتخابات

نویسنده : چراغعلی

در قسمت قبل تا آن‌جا رسیدیم که یحیی برای تهیه مایحتاج دوستان خود به دنبال گوشت گوسفند می‌گشت اما ادامه داستان؛

 

بسیار سر در گم شده بود و دنبال دلال گوسپند یا طویله‌ای می‌گشت تا گوسفندی بخرد که ناگاه فردی جلوی او را گرفت و گفت هر چه در توبره داری به بیرون بریز. یحیی در ابتدا مقاومت نمود اما چون چشمش به آن شمشیر طویل و هیبت شکیل بیوفتاد، همانند ماست از هم وارفت و آن دزد شریف و صاحب رذالت، تمام توبره یحیی را غارت نمود. خوشبختانه چون پول‌های یحیی در کلاهش بود، آن‌ها را پیدا ننمود.

 

بالاخره توانست قصابی فراخور مقام خود بیابد، پس راه بیافتاد به قصد خرید گوشت مرغ و هنگامی که قیمت را سوال نمود، آنچنان سکته‌ای زد که صدایش را مرد قصاب هم شنید و نصف موهای سرش ریخت! چون به قیمت برنج پاکستانی و ایرانی رسید همان نصفه دوم نیز بریخت. صاحب مغازه تا این کرامات را دید سخت شگفت و گفت: تو از چه دیاری که این چنین دود از دودمانت بلند شده است؟ جواب آمد که: از همین دیار دوست و همسایه‌ام و به قصد خرید مایحتاج دوستانم آمده‌ام و هنوز گرم صحبت بودند که ناگه مردی سبز پوش داخل شد، صاحب مغازه به صرافت بیافتاد و تمام راسته‌های گوسپندی‌اش را جمع نمود، به سرعت و با غرشی عظیم ندا داد مغازه تعطیل است!

 

اما کار از کار گذشته بود، مرد از بالا آمده بود، پس مچ آن مرد طرار (حیله گر و دزد) را گرفت و به جرم فروش گوشت الاغی بی‌زبان عوض گوسپند، او و مغازه‌اش را پلمپ نمود. البته یحیی می‌دانست صاحب دکان حتما نیت خوبی داشته است اما سبب جرم بودن آن را نمی‌دانست. یحیی که بیش از پیش تعجب کرده بود به آن سوی خیابان رفت و از ابزار فروشی کاسه‌ای چسب طلبید تا موهایش را به سر مبارک بچسباند. اما فروشنده از او پرسید چه نوع چسبی می‌خواهید؟ چسب ماچینی اعلای اصل یا چسب ماچینی چینی. البته سپیده تخم مرغ وطنی هم موجود است؟ و یحیی مردی بود سخت میهن پرست پس سپیده‌ای تخم مرغ گرفت و از دکان مرد ابزار فروش خارج شد.

 

چون سپیده‌ها اثر ننمود، به دکان پس آوردشان و تهدید نمود از او به تعزیرات حکومتی شکایت خواهد نمود. اما پشت دکان‌دار قرص بود و گفت: هر چه توانی بکن! چون یحیی اوضاع را خیط دید و خود را در نزدیکی ضایع شدن، پس با قاطعیت تمام شماره را گرفت و خواست تماسی حاصل نماید، اما به دلیل بین التعطیلین پیش رو، مخابرات را غبار روبی می‌نمودند و تمام خط‌ها را می‌شستند و روی بند پهن کرده بودند و شبکه‌ها مشغول بود. پس بی‌خیال ماجرا شد و دست از پا درازتر بازگشت و شرح وقایع کرد و پس از این‌که با دکان دار پسرخاله شد، از آن سپیده تخم مرغ سوال نمود، فروشنده در جواب درآمد که: دان مرغ سال‌هاست از دیار فرنگ وارد می‌شود، پس مرغ‌ها چینه دان هاشان به دان وطنی عادت نکرده و دچار سوءهاضمه شده‌اند و هفته‌ای فندقی می‌گذارند.

 

 پس یحیی بسیار ناراحت شد و از دکان بیرون شد و به جانب دوستانش شتافت و شرح ماجرا کرد. دوستان او که از فرط تعجب، فک تمام آن‌ها جمعی بیوفتاده بود، چاره را در این دیدند که دوباره بخوابند شاید این بار خوش اقبال‌تر از بار قبل باشند، پس چنین کردند و هنوز هم در خوابند، خدایشان بیامرزد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
:خخخخخخخ یادم باشه پول نداشتمو بزارم تو کلاهم :دی | البته چراغعلی عزیز یکم طولانی هم بود ولی خب خدایش بیامرزد :خخخخخخ
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
درس اول توی طنز نویسی بافتنه و درس دوم ایجاز کلام که من توی دومی لنگ میزنم.
یکنفر!
یکنفر!
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
قسمت الاول به نظرم جالب تر بود ( ما تحت تاثیر/ یحیی تحت تعقیب/ یحیی میگه با این بلایا باز بخندیم! )
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
اینا همش با هم یه قسمته.
s_kiani
s_kiani
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
خخخخخخ,جالبناک بود,بسی خندیدیم!!
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
یه جا دیده بودم باید برای نوشته های طنز گریه کرد چون دردهای جامعه رو میگن...
n_fatemi
n_fatemi
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
:))))))))))))))))))))))))))))))))))خیلی خنده دار بود چراغعلی
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
من که میگم این کاربر جدیدا خیلی فهمیده ان از قدیمیا بخاری بلند نمیشه...
n_fatemi
n_fatemi
٩٢/١١/٢١
٠
٠
فهمیدگی ازخودتونه:))))))))))))))))
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١١/٢٠
٣
١
قصدت رو از نوشتن این مطلب روشن کن زود تند سریع :) بعدم محل خفتنشون رو با انگشت نشون بده کار دارم
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/٢٠
٢
٠
من این مطلبو قبل انتخابات نوشتم ولی منتشر نشد (یعنی مدیونین فکر کنین به خاطر جو حاکم بوده هاااا) محل خفتنشونم رشته کوه های قاف هست.
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١١/٢٠
٢
٠
خخخخ...خیلی وقت بود خبری ازت نبود.....باحال بود....ممنون :)
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
آره دیگه سر به بیابون گذاشته بودم.
mohii-2
mohii-2
٩٢/١١/٢٠
٢
٠
خوب بود مرسی:)
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/٢٠
٤
٠
مگه فارسی چشه "مرسی"؟؟تهاجم فرهنگی؟؟
mohii-2
mohii-2
٩٢/١١/٢٠
٣
٠
ببخشید...تشکر....خوب است عایا؟؟؟؟؟
mohii-2
mohii-2
٩٢/١١/٢٠
٧
٠
فارسی تشکر را نمی دانستیم!!!
mohii-2
mohii-2
٩٢/١١/٢٠
٣
٠
ضمنا فارسی چش نیست گوش است!
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
از اول یه ممنون میگفتی خلاص!!
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١١/٢١
٠
٠
مرسی" فرانسویه! تشکر و ممنون" عربیه! باید بگین سپاس گزارم! :)
Paeez
Paeez
٩٢/١١/٢٠
١
٠
عاغای چراغعلی !باز که مفصل نوشتین خب:|گفتیم ساندویچی کنید حوصله مان بیایید:)دان مرغ وارداتی هم :صاف:|
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
نمیشه دیگه٬چاره ای نیست...
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
طولانی بود نخوندم.بابا چشام درد میگیره!!
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
خب رو كاغذ چاپش میكردین بعد میخوندین.
MILAD
MILAD
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
قسمت بعدیشو کوتاه کن. مختصرو مفید :)
M_BARF
M_BARF
٩٢/١١/٢١
٠
٠
اول : خخخخخخخ خعــــلی باحال بود :) دوم : دست شوما مرسی :) سوم : شما روز جشن بودین ؟؟؟؟؟؟ من چرا ندیدم پیرمردی فرسوده را ؟؟؟؟؟ :دی
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/٢١
٠
٠
http://www.jeem.ir/pagetwo.php?print=3&type=6&id=8488 سمت راستی رو اگه دیده بودین یه شباهت هایی به من میداد!!!
M_BARF
M_BARF
٩٢/١١/٢١
٠
٠
!!!! اوهوم ! ولی نه بازم یادم نیومد....
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١١/٢١
٠
٠
خخخخخخخخخخخ خوب بود اما اگه من دعوا نمیکنید جسارتا یکم طولانی بود :( بچه زدن نداره
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/٢١
٠
٠
میدم بعدیشو فشرده کنن.
mr_khas
mr_khas
٩٢/١١/٢١
٠
٠
آیکن خمیازه !! خخخخخخ
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/٢١
٠
٠
نه تو رو خدا ساعت یک نصف شب میخوای چیکار کنی غیر خمیازه؟؟؟
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١١/٢١
٠
٠
من سپاس گزارم که خندانیدید مارا!!
Niva
Niva
٩٢/١١/٢١
٠
٠
خخخخخخخخخخ الان یه چی یاد گرفتم>>>> طرار یعنی تبهکار :)) ممنون
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/٢١
٠
٠
این مطلب اگه تنها همین یه فایده رو هم داشته باشه از نظر من مفیده...
m_meisam
m_meisam
٩٢/١١/٢١
٠
٠
خندیدیم!تشکر
mahdi-h
mahdi-h
٩٢/١١/٢٢
٠
٠
خخخ جالب بود ولی کاش یه کم کوتاه تر بود ممنون :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/١٦
٠
٠
سلام:اینم خیلی جالب بود متشکرم
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣