اندر حکایات یحیی قبل از برگزاری انتخابات
بازگشت غرور آفرین چراغعلی

اندر حکایات یحیی قبل از برگزاری انتخابات

نویسنده : چراغعلی

با سلام خدمت شما جیم خوانان و جیم دوستان محترم شاید این اولین مطلبی باشد که از من مشاهده می‌کنید، من از همین جا اعلام می‌کنم حتما مطالب قبلی من را بخوانید تا بهتر معنی عباراتی که می‌گویم را بفهمید؛

راستش را بخواهید من اصلا نمی‌خواستم تا بعد کنکور هیچ مطلب دیگری منتشر کنم ولی به هر حال طاقت آدم هم حدی دارد دیگر؛ در همین راستا مطلبی را برای شما آماده کردم و آن را در دو قسمت نوشتم، قسمت دوم داستان چند روز بعد از این‌که این مطلب منتشر شد، منتشر خواهد شد که امیدوارم از خنده روده بر نشوید (عمرا!)

و به عنوان نکته آخر تمامی اسامی و حتی روند داستان ساخته ذهن مشوش خودم بوده و هر گونه شباهت این‌وری و آن‌وری را با آغوش باز قبول کرده و تکذیب می‌کنم؛

 

«اندر حکایات یحیی قبل از برگزاری انتخابات»

و چون یحیی از خواب برخواست به سراغ یارانش رفت و آن‌ها را نیز بیدار کرد، حال عجیبی بود، فضا پر بود از غبار صبحگاهی و روزنه‌ای کوچک از نور تنها منبع روشنایی آن‌ها. بدن‌های‌شان به مانند لوله پلیکایی فشار قوی سفت و سخت شده بود و کمی به طول انجامید تا پیک نیک وجودشان بتواند جسم‌شان را با خود آن‌ها کند.

از ترس دژخیمان دشمن از بین خود کسی را برگزیدند؛ یحیی بود، سخت اعتراض نمود، پس کار به قرعه انجامید و دوباره نیز یحیی. و چون این امر مکرر گشت، کارشان به دعوا انجامید، یحیی و دوستانش مردانی بودند، صاحب اندیشه و با دهای (زیرکی) کامل و کارشان با چند درود خالی تمام شد، اما چون دوباره خواستند قرعه بیاندازند برای رد هر دلخوری از ماشین حسابی مهندسی مدد گرفتند، یحیی که تا به حال این عنایات ندیده بود، سخت مبهوت امر شد و چون مقدر الهی بود، این بار نیز قرعه به نام یحیی بیافتاد.

 

بالاخره یحیی، تسلیم امر الهی، با همیانی زر و توبره‌ای خالی و سنگین خرامان به راه بیافتاد؛ پس از عبور از مظهر چند قنات بی‌آب و آبادانی ویران، چشمش به اتوبان افتاد و گفت: واعجبا! از چه زمان دشت را هم فرش کرده‌اند، مگر این دولت چقدر خزانه‌هایش پر ز پول است؟ واعجبا کنان وسط اتوبان نشست تا کمی استراحت نماید. اما اتوبان به خاطر شرکت برق کنده کاری شده بود و کشاورزی هم به اشتباه خیابان را شخم زده بود و جز ماشین‌های شاسی بلند، کسی قادر به تردد از آن تپه ماهورها نبود. بالاخره با هر زوری که بود، توانست بر یکی از آن قاطرهای زیر 2500سی سی تازه از گمرک رد شده با کیسه هوا، سوار شود.

 

چون صاحب مال، کولر آن را روشن نمود، فک یحیی بیافتاد و عنایات این ماشین کاملا بر او آشکار شد. گفت: این ماشین را با ما کاریست شگفت! پس سکه‌ای زر به مالک آن قاطر چهار چرخ مرحمت نمود، تا کمی بتواند با دوستانش در ایام بیکاری حال بنماید و به ییلاقات برود غافل از این‌که دولت سکه پیش فروش کرده و قیمتش از فضله گوسپند هم پایین‌تر آمده است! پس صاحب ماشین به سخن درآمد که: این دیگر چیست؟ من این ماشین را از دیار ماچین با ارز شخصی گرفته‌ام، اگر از برای من کوپن دو من گوسپند کوهستانی بگیری حاضرم!

به شهر که رسیدند، به سراغ نان فروشی رفت و گفت ای مرد مرا همیانی نان ده. مرد ده نان به او داد و چون سکه او را دید در دلش تردید بیافتاد نکند این مرد در آن ماجرای سه هزاری شرکت داشته پس با گوشی خوش دست چینی الاصل گلکسی اس 4 خود، تماسی تصویری با پلیس برقرار نمود و شرح ماجرا کرد. یحیی بیگناه بود و توانست پلیس را متقاعد سازد که تخته‌ای کم دارد و چون پلیس مطمئن شد، یحیی نه یک تخته بلکه یک الوار کم دارد و نمی‌تواند از یک تا ده را بدون کمک بشمارد، چه رسد به سه هزار او را آزاد ساختند و نان‌هایش را هم که دیگر بیات می‌نمود، به او پس دادند.

بسیار سر در گم شده بود و دنبال دلال گوسپند یا طویله‌ای می‌گشت تا گوسفندی بخرد که ناگاه...

ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/١١/١٢
١
٠
عاقا اين چقد طووووووووولانيه بعدا شايد خوندمش خسته نباشيد:)))
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١١/١٢
٠
٠
:)
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/١٢
٠
٠
یه چندتا عکس هم برای شماهایی که حوصلتون زود سر میره گذاشتم که متاسفانه اره شده.
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/١٢
٠
٠
آقا ما که راضی/رازی/راظی نیستیم مطلبو مثل گوسفند سربریدین!!! دیگه چیزی هم ازش موند؟؟؟ لااقل اره میکنی درست ببر که ضایع نباشه من که اونجا نکته ای نگفتم که نوشتی به عنوان نکته ی آخر، اصلا شما اولیشو نشون بده من هیچ حرفی ندارم؛ ادمینام ادمینای قدیم...
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/١١/١٣
٠
٠
مرسي چراغعلي حالا خودتو ناراحت نكن عب نداره:)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١١/١٢
٠
٠
خخخخخخخخ مردان انجلسن انگار آره :) منتظر قسمت دوم و اقا یحیی هستم
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/١٢
٠
٠
یکم شباهت میده.
m_meisam
m_meisam
٩٢/١١/١٢
٠
٠
خخخخخخخ...
ar_gholizade
ar_gholizade
٩٢/١١/١٢
٠
٠
عالی بود، کلی خندیدم، مخصوصا وقتی به الوار رسیدم
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/١٢
٠
٠
توی همه ی مراحل زندگی لبت خندون باشه؛ الوار که چیزی نیست تو قسمت دوم یه درخت گذاشتم مواظب خودت باش!!!
mohadese.v
mohadese.v
٩٢/١١/١٢
٠
٠
خیلی طویله ....
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/١٢
٠
٠
همیشه که قرار نیست همه چیز آسون و کوتاه باشن شاید بعضی وقتا لازم باشه کمی از وقتمون رو صرف کاری بکنیم که بدونیم راه آسونترشم وجود داره اما این نکته هم وجود داره که کیفیت فدای کمیت نشه درست مثل تفاوت فرش دستباف و ماشینی.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١١/١٢
٠
٠
سلام ... خيلي
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/١٢
٠
٠
ما هم خیلی...
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١١/١٢
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخ ... معرکه بود ... بی نهایت منتظر قسمت دومم ...
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/١٢
٠
٠
ممنون چشاتون خوب میبینه.
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/١١/١٢
٠
٠
هار هااااااااار هاااااار ، خعیعلی باحالب بود *:) عاقا دیگه این کارا چیه تازگی ها همه انجام میدن ، مگه سریال که قسمت ، قسمت میکنین ؟؟؟ خو خواننده ی محترم تو کف می مونه *:) ...
محمود
محمود
٩٢/١١/١٢
٠
٠
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/١٢
٠
٠
این همه علامت سوال دیگه چیه؟امتحان جمله نویسیه؟
mohii-2
mohii-2
٩٢/١١/١٢
٠
٠
اوووووووووووووووه!!!!!!!؟؟؟؟؟؟
neyosha
neyosha
٩٢/١١/١٢
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخ منتظر میمانیم برای ادامش..... ممنونم:)
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/١٣
٠
٠
خواهش میکنم.
علیرضا
علیرضا
٩٢/١١/١٢
٠
٠
:خخخخخخخخ ایول از شر مرغ تا جون آدمیزاد رو به هم مربوط کرده بودی :))))) :خخخخخ ایول :)))
علیرضا
علیرضا
٩٢/١١/١٢
٠
٠
شیر*
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/١٣
٠
٠
هر کسی کاری بلده منم بافتن!!!
M_BARF
M_BARF
٩٢/١١/١٢
٠
٠
ممنون :)))
Paeez
Paeez
٩٢/١١/١٢
٠
٠
بی زحمت بار دیگه ام پی تری کنین کلن نسل حاضر بی حوصله می باشیم:)مرسی
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/١٣
٠
٠
حالا من خلاصشو گفتم، اون دنیا میخواین چیکار کنین باید کل لحظات عمرتون رو ببینین و جواب پس بدین از الان تمرین کنین پس فردا بتونین تحمل کنین...
mr_khas
mr_khas
٩٢/١١/١٣
٠
٠
خخخخخخ بازگشت غرور آفرینت مبارک باشه :دی
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/١٣
٠
٠
سلامت باشین.
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١١/١٣
٠
٠
بازگشتتونو شادباش میگم ولی اگه یکم کوتاهتر میبود ممنونتون میشدم ولی سپاس
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/١١/١٣
٠
٠
حالا من میگم نمیشه هی بگین کوتاهش کن این خودش کوتاه شده است.
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١١/١٤
٠
٠
پس این متن را بلندترش کنید کوتاه بود خوب شد خخخخخخ ولی ممنونم بازم
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٣٠
٠
٠
ممنون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨