میدانم که می‌آیی
باید سرا پا انتظار شد

میدانم که می‌آیی

نویسنده : saheb zaman

باز هم سکوت، باز هم شب و باز هم انتظار. باز هم با افکاری مبهم باید به اتاقی خزید و باز باید سکوت سنگین چهار دیواری را تحمل کنی و باز سر را بر روی همان بالشتی بگذاری که از گریه شبانگاهت هنوز نمناک است.

چگونه می‌توان از انتظار نوشت در حالی که هنوز انتظار در اعماق وجودت ریشه ندوانده است؟ چگونه می‌شود از انتظار گفت، زمانی که رقص کُند عقربه‌های ساعت را حس نکرده باشی؟ چگونه از انتظار می‌توان نوشت، زمانی که تیغ انتظار قلب نازکت را ریش ریش نکرده باشد؟ چگونه می‌توان از انتظار نوشت در حالی که قطرات اشک بی‌دلیل در چشمانت چادر نزده باشد و عمق نگاهت در دوردست‌ها جا نمانده باشد؟

چگونه می‌توان از انتظار گفت لحظه‌ای که تمام سلول‌های بدنت معنای اشتیاق، تشنگی و در اصل له‌له زدن را حس نکرده باشد؟ چگونه می‌شود از انتظار نوشت در حالی که غرق شدن در ناکجا آباد، ذوب شدن در عشق، گم شدن در کویر التهاب را، ماندن بی‌اراده را، رفتن بی‌امید را، نگاه خیره و بهت زده را و گریه بی‌دلیل را با تمام وجودت نفهمیده باشی، مزه نکرده باشی، نچشیده باشی. چگونه؟! 

 

آری خون انتظار در رگ‌هایت جاری می‌شود و به مغزت فرمان می‌دهد و آنگاه حس می‌کنی که آرامش از تو ربوده شده و چشمانت بی‌دلیل نمناک می‌شود، افکارت فقط دور محبوب دور می‌زند و تنها زمزمه صدای یار را می‌شنوی و نگاهت در دور دست‌ها خیره به آینده‌ای مجهول می‌ماند و زمان دیگر برایت وجود ندارد.

انگار زمان در جا می‌زند، انگار سیاهی شب خیال ندارد، جایش را به روشنی دلچسب روز بسپارد، انگار همه چیز راکد و ساکت مانده و انگار هیچ چیز در جریان نیست .

انتظار را نمی‌توان تفسیر کرد. انتظار بیان کردنی نیست، بوئیدنی، چشیدنی، حس کردنی است  

باید سرا پا انتظار شد. باید ماند و در او شد، باید در او آویخت و در آخر هم چاره‌ای جز هم نشینی و هم خانگی با او را نداری. 

باید بگذاری او در تو بنشیند و تو ساکت حضور سنگینش را ساعت‌ها در وجودت بنگری تحمل کنی .

 

باید با او باشی و در او ...

باید با انتظاری رسوخ کننده در اتاقی که سردیش بندت را سست و بی‌حس کرده تنها بمانی. باید صبر کنی و بنگری که این انتظار تا کجای وجودت پیشروی می‌کند .باید بنگری که انتظار چه بر سر آتش اشتیاقت خواهد آورد.

و باید بنگری که ...

مهربان در تنگاتنگ تلخی انتظار با تار و پود خسته و زخمی، وجودم تنها چیزی که این تلخی را برایم شیرین می‌کند، این است که از توست .

زیبا برایم ننوشتی ولی برایت عاشقانه نوشتم تا ذره‌ای از حس نابود شدن و دست و پا زدن به تقلا در دریای انتظارت را حس کنی و غریق نجاتم شوی.

میدانم که می‌آیی.

اللهم عجل لولیک الفرج

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_famous
m_famous
٩٢/١١/١٠
٠
٠
الان باشنیدن این متن به طور کلی منحدم شدم.خدایا!!!!اللهم عجل لولیک الفرج
m_famous
m_famous
٩٢/١١/١٠
٠
٠
سلام...اول
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/١١/١٠
٠
٠
الهي آمين...
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٢/١١/١٠
٠
٠
آمين...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١١/١٠
١
٠
اللهم عجل لولیک الفرج
mohii-2
mohii-2
٩٢/١١/١٠
٠
٠
آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن...
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/١١/١٠
٠
٠
زيبا بود/ امين
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١١/١٠
٠
٠
اللهم عجل لولیک الفرج
mr_khas
mr_khas
٩٢/١١/١٠
٠
٠
دسته شما درد نکنه ..خیلی خوب بود... همیشه دلمونو دریایی می کنید شما
neyosha
neyosha
٩٢/١١/١٠
٠
٠
میدانم که میایی امین:)) زیبا بود ...متشکرم:))
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/١١/١٠
٢
٠
بیـــــــــــا تا جوانــــــــــم بده رخ نشـــــــــــانم ......
maede
maede
٩٢/١١/١١
٠
٠
چه جالب!منم تو مطلب جان بر کف که واسه امام زمان بود دقیقن همین بیت اومد تو ذهنم! :)
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/١١/١١
٠
٠
:))))
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١١/١١
٢
٠
دلی که نشد خانه ی یاس نرگس خراب است و ویران ، صفایی ندارد....آمین ...ممنونم از شما
maede
maede
٩٢/١١/١١
٠
٠
واقعن همینه!تا منتظر نباشی نمیتونی از انتظار حرفی بزنی... :(
saheb zaman
saheb zaman
٩٢/١١/١١
٠
٠
خاک عالم به سرم گر طلبم من همه عمر از خدا غیر لقای تو تمنای دگر...
علیرضا
علیرضا
٩٢/١١/١١
٠
٠
خیلی ممنونم ، انشاالله که ما جزو منتظران واقعی هستیم...اللهم عجل لولیک الفرج |التماس دعا...
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١١/١١
١
٠
اللهم عجل لولیک الفرج...به امید جمعه ظهورش....ممنون
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات