بچه نگو، بگو گودزيلا
سوژه‌های داغ بيمارستانی

بچه نگو، بگو گودزيلا

نویسنده : مریم غلامزاده

از اول خلقت خاصيت آدميزاد اين بوده كه وقتي عصباني شود، چش و چالش كور مي‌شود و ديگر هيچ چيز جز در آوردن تلافي، جگر كباب شده‌اش را خنك نمي‌كند و در اين راستا بعضا كارهايي مي‌كند كه به عقل شيطان رجيم هم نمي‌رسد. البته تخليه اين عصبانيت درجه‌هاي گوناگون دارد و گاهي با يك نگاه له كننده يا سه چهار تا فحش بوق‌دار و گاهي با جفتك لگدك سر و ته قضيه هم مي‌آيد اما بعضي اوقات قضيه حادتر مي‌شود و هر چه شيطان رجيم را لعنت مي‌كني، نمي‌شود كه نمي‌شود و آن مي‌شود كه نبايد بشود.

شنيدن ماجراهايي كه در يك لحظه عصبانيت يك عمر پشيماني نصيب صاحبش كرده، چيز عجيبي نيست اما سر زدن اين اعمال خركي از يك پسر بچه 9 يا 10 ساله شايد چيز عجيبي باشد.

 

يك شب پاييزي و خلوت بود و عمرا خبري از شلوغي‌هاي هميشه نبود و از اين دست شب‌ها معمولا يافت مي‌نشود. در حال و هواي خودمان مستغرق بوديم كه ناگهان در باز شد و يك جوان با ويلچير به معيت پدرش وارد شد و آن‌چه در اين ميانه خودنمايي مي‌كرد يك عدد پيچ گوشتي بود كه فقط دسته‌اش در قسمت بالاي گونه و زير حفره چشم پيدا بود و ته آن را ندانم اندركجا بود! 

مثل دفعات قبل براي دادن خدمات بهتر به بيمار، نه ارضای حس فوضولي خودمان، داستان را جويا شديم كه اين پيچ گوشتي و آن فك با هم هيچ‌گونه سنخيتي ندارند، پس اين چه جاي پيچ گوشتي سبز شدن است؟!

 

به زحمت صحبت مي‌كرد و اين از كرامات ما بود كه مي‌توانستيم بفهميم چه مي‌گويد، گفت سر پيچ گوشتي را پشت دندان‌هايش حس مي‌كند و اين بلا را برادرش به سرش آورده! داستان را از پدرش هم جويا شدم تا در دادن خدمات خيلي بهتر به بيمارم از اطلاعاتش استفاده كنم، گفت اون جونمرگ شده (پسر كوچكم كه 10 سال بيشتر ندارد) اين كار را كرده، مثل اين‌كه با هم سر يك موضوع الكي دعواي‌شان شده و ناغافل به برادرش حمله كرده.

اين اطلاعات هيچ بدردم نخورد، مگر آن‌كه آمپرم را آن‌چنان بالا برد كه دود از سر و كله و گوشم بلند شد. توي دلم گفتم، دستت درد نكند با اين بچه تربيت كردنت، بچه است يا دراكولا؟! بزرگ شود چه بشود؟! و ايضا با خودم گفتم ما كه با خواهر بزرگ‌مان دعوا مي‌كرديم، فرضا اگر يك تپ نرسيده هم مي‌زديم 10 تا رسيده و آبدارش را نوش جان مي‌كرديم و دست آخر لاشه‌مان را خودمان به تنهايي از كف زمين جمع مي‌كرديم و شب را به فين فين و آبغوره‌گيري صبح مي‌نموديم.

 

و اين داستان هيچ نتيجه اخلاقي ندارد، چون اين قبيل موجودات كه از قضاي روزگار به آن‌ها كودك مي‌گويند، محصولات جديد عصر ما هستند و قرار است يكي يكدانه از اين دراكولاها نصيب همه ما بشود نعوذ و بالله!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_meisam
m_meisam
٩٢/١١/٠٤
٢
٠
گودزيلا!!!خخخخخخخخ
maede
maede
٩٢/١١/٠٤
٢
٠
جدن که گودزیلا صفت مناسبیه واسه اون بچه!بچه ای که با این سن پیچ گوشتی رو میخواد بکنه تو چش برادرش..بزرگ بشه چی میشه!!! :|
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٠٥
١
٠
بچه هاي الان همه چيزو با بازياي وحشيانه ي پلستيشن اشتباه ميگيرن
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١١/٠٤
٣
٠
من نمیدونم چرا این بچه های نسل جدید از هیچی نمی ترسن واقعا ...به ما میگفتن چاقو خطرناکه از 200 فرسخیش رد نمیشدیم حالا به بچه میگی میگه میخوام باهاش بازی کنم ببینم کوجاش خطرناکه...خدا خودش حفظ کنه همه رو یه صبری هم به ما بده.....سپاس از شما
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٠٥
١
٠
خدا به خير كنه بچه هاي ما رو چي ميخوان بشن باز نسل جديد دهه ي 90
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/١١/٠٤
١
٠
امان از اين بچه هاي شروررررررر
s_a
s_a
٩٢/١١/٠٤
١
٠
گودزیلا هم کمه براشون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/١١/٠٤
٠
٠
حالا به اون حرف من تو انجمن دهه هشتادی ها رسیدین که گفتم این دهه 80 ها "روانی هستن"!!!
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
به نظر من اصلا روان ندارن كه رواني باشن بزرگ كردن بچه از رو كتاب نتيجه اش ميشه همين قديما مادرامون 60 تا بچه مياوردن مينداختن تو كوچه بزرگ ميشديم برا خودمون كلي هم بچه باحال و با معرفت ميشديم حالا يه دونه ميارن كه با لباساش و اخلاق گندش دو زار نمي ارزه
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
یادمه خواهر زادم یه بار همچین با مشت زد تو چشمم که تا دو روز هیچ جارو نمی دیدم!!!
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
شانستون گرفته فقط مشت زده با پيچ گوشتي نزده :))))))))))
M_EYDARI
M_EYDARI
٩٢/١١/٠٤
٠
٠
خوب اخرش با ÷یچ گوشتی چه کار کردید؟
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
هيچي ديگه ميره اتاق عمل شانسش كه وارد سينوساش شده بود
sherlok
sherlok
٩٢/١١/٠٤
٠
٠
اینجور بچه ها لازمه گاهی وقتا ادب! بشن.
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/١١/٠٤
٠
٠
خخخخخ دمش گرم چه موجود خوفی بوده.میرفتین از نزدیک یه عکسی ازش میگرفتین.البته نه از خیلی نزدیک.اونقدری فاصله باشه که دستش به شما نرسه خخخ/مثل همیشه خوب.مچکر
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
ممنون خودشو نياورده بودن و گرنه همونجا گردنشو به 12 قسمت مساوي تقسيم ميكردم
ف-گ
ف-گ
٩٢/١١/٠٤
٠
٠
اوه اوه! خیلی خشنه واسه بچه این سن! مشکل داره احتمالا! باز خوبه بیچاره رو کور نکرده! یا ...؟؟ راستی چرا رو ویلچر؟ مگه کمرش رو هم نصف کرده این گوزیلا ؟؟!!!
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
ديگه مريضه گناه ميده پياده بياد
علیرضا
علیرضا
٩٢/١١/٠٤
١
٠
یادمه خیلی وقت پیشآ رفته بودیم به حساب خودمون یک دست گل کوچیک بزنیم با اقوام که در جریان بازی دیدم یک فسقل بچه(شاید همین 10-11 سال) امده وسط میدون میگه جمع کنید برید!! ما هم امدیم ببینیم چی میگه که یک حرفی زد که فک مان بر زمین بفتاد!! گفت : یا میرید یا چاقومو درمیارم تک تکتون رو گوشمالی میدم! ، اصن مارو میگی از شدت حساب بودن حرف این فسقل بچه خودمون جمع کردیم بساطمون رو و رفتیم !!! تازه داداشش هم که تقریبا هم سن دایی های ما (17-18) سالش بود همونجا بود که میگفت ما از پس این بر نمیایم!! فقط میتونم بگم خدا صبر بده به پدر و مادر و نزدیکان اینطور افراد...!
علیرضا
علیرضا
٩٢/١١/٠٤
٠
٠
خیلی ممنونم خانوم غلام زاده داستان خفن ناکی بود | اون تیکه نتایج جنگ های شما و خاهرتون خیلی شبیه نتایج دعوای من و داداش هامه منتها ما دیگه آبغوره نمی گرفتیم :خخخخخخخ
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
ممنون
ف-گ
ف-گ
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
عجب خاطره جالبی بود مستر! گمون کنم این بچه اختلال سلوک داشته! آینده اش هم که مشخصه، آنتی سوشیال!!! خدا واقعا به اطرافیانش رحم کنه!!!
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
خخخخخخخخخ الان اين مستر منم يا آقا عليرضا مطلب ما بود هااااااااااااا :(
M_BARF
M_BARF
٩٢/١١/٠٤
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخ خعــــلی باحال بود :))))
باران
باران
٩٢/١١/٠٤
٠
٠
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
:))))))))
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١١/٠٤
٠
٠
دست شما مرسي (^_^) خدا نصيب نكنه دقيقا ميدونم چي ميگي :)) يه بار خونه يه بنده خدايي مهمون بوديم، مسافربوديمو خسته قرار شد شب و همونجا سر كنيم... ساعتاي 2شب بود خسته از راه طولاني ، غرق خواب بودم، يهو احساس كردم، داره زلزله مياد.... نه تو ماشينيم رو دست انداز افتاديم.... نه انگاري تريلي از روم رد شد.... به خودم اومدم ديدم پسر بچه خانواده كه ميبايست يه7هشت سالي ميداشت، با بالشت افتاده به جونم، كه چرا تو جاي من خوابيدي..... يه ضرب شصتي نوش جان كردم كه چي...... اصلن يه وضيييييي ...... زهرم تركيد... البته بعد ها باهم رفيق شديم وسري از هم سوا داريم ولي خب اولش بد حال منو گرفت.....دهه هشتادين ديگه ;)
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
خخخخخخخخخخ خوب تعارف كه ندارن برا چي رفتين تو جاي بچه ي مردم خوابيدين تازه نرم رفتار كرده حتما خودشو كلي كنترل كرده و گرنه راسته كارشون آرپيجي يه
وصال
وصال
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
وای خیلی وحشتناکه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!باید در برابر این بچه ها ضد گلوله پوشید خواهر
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
:))))))))))))))
mohii-2
mohii-2
٩٢/١١/٠٥
١
٠
بسی متعجب گشتیم،داریم این گونه موجودات؟
mohad_7120
mohad_7120
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
والا ازاین جور بچه ها زیاده مثلا فلانی درحالت خوشحالی دوچرخه داداششو ازوسط به دوقسمت مساوی تقسیم میکرد یا اون یکی شکم جوجه رو فشار میداد تا روده هاش از بوقش بزنه بیرون مطمنم اگه یه کوچولو ناراحتشون کنی یه همچین شوخیایی باهات بکنن که تااخر عمر یادت نره
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٠٥
٠
١
اه شمام اينجايي ماهيا چطورن دروس رفتار ماهي كردار ماهي طينت ماهي تو پاس كردي يا نه كردارشو افتادي:)))))))))))
janbarkaf
janbarkaf
٩٢/١١/٠٥
٢
٠
چرا فک میکنید فقط تو این دوره زمونه از این بچه ها پیدا میشه ؟ وا لا من که کوچیک بودم ... توی کوچمون یه پسره 7 یا 8 ساله بود که با دوچرخه از روی جوجه رد شد اون موقع 5 سالم بود .... مورد داشتیم بچهه کله جوجه رو میذاشت تو دهنش در حالی که بدنش آویزون میموند ... ازش میپرسیدی چرا زبون بسته رو به این حال و روز درز آوردی ؟ فک میکنی چی جواب میداد ؟ میگفت : میخوام ببینم چقد میتونه با هوای داخل ریه های من زنده بمونه .... !؟!؟! دیگه بدتر از این ؟
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٢/١١/٠٥
١
٠
بابا خیلی پرتی از این زمونه......اینجا فقط انسانه که حق زندگی داره...تلخه ولی باید قبول کنی
ati
ati
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
اره والا..همین خواهرزاده من..با مداد رنگی ش زد پشت دستم..هنوز ردش هست.
elham
elham
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
فقط میتونم بگم حتی تصورش وحشتناکه.. خیلی... امیدوارم واقعا خدا نصیب کسی نکنه
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
هی من نمیخوام چیزی بگم ولی نمیشه........خانم غلام زاده هم که حوصله بحث نداره.....تازه اینجام بحث کنیم دردی از دردا کم نمیشه
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
بگو برادر من اگه نگي كه غم باد ميگيري حوصله ي بحثم دارم برعكس پايه ي بحثم
j_mousavi
j_mousavi
٩٢/١١/٠٥
٠
٠
خداوند در همه حال از بلایشان نگه دارد
a_tayebii
a_tayebii
٩٢/١١/٠٦
٠
٠
نتیجه ی اخلاقی رو خوب اومدی خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٠٦
٠
٠
قابولی نداشت
نگارا
نگارا
٩٢/١١/٠٦
٠
٠
وااای چه وحشتناک بود
korosh
korosh
٩٢/١١/٠٦
٠
٠
اووووووووووووووووووووووووووف :)) قَلمو نیگا ! قَلم نیس که شاه قَلمه :))) ترکوندی خواهرم اصن :))))))
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/٠٦
٠
٠
نفرمایید بابا (آیکون خجالت)ممنون از نظرتون
m_shokouhi
m_shokouhi
٩٢/١١/٠٧
٠
٠
خدا ما رو از دست این گودزیلا ها خلاص کنه
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١١/٠٩
٠
٠
حالا حالا ها اسیرشونیم :|
کودک درون
کودک درون
٩٢/١١/١٦
٠
٠
این ها حاصل بازی های رایانه ای ،کارتون ها و فیلم های نامناسب برای کودکان است،بیشتر برای فرزندانمان وقت بگذاریم
اینجانب غلام زاده هستم
اینجانب غلام زاده هستم
٩٢/١١/١٦
٠
٠
از خنکیه ای مطلب مو ...م!!!!!!! خوبع ازی نظر خدا به ما حال داده دمش جیغ مویم یادمه هییییییییییی یادش بخیر خده او ته کتاب چنا به چشم یک بنده خدایی زدم که هیچوقت یادم نمره هییییییییییییی یادش بخیر از بس که ترسیده بودم بعدش باز یک بنده خدای دیگه امد خده مو دعوا کرد به مین حیاط فرار کردم غغ مکشید سرم اوجور که همه همسایه ها ما از خو بیدار رفته بودن هیییییییییی یادش بخیر
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١١/١٧
٠
٠
بعله معرف حضور هستين شمام اشتباه به جاي دهه ي 80 از 70 سر در آوردي و گرنه دست هر چي دراكولا و گودزيلاست از پشت بستي
k_dartoumi
k_dartoumi
٩٢/١٢/٢٠
٠
٠
ما شاء ا.. به جوونا!!! به نظر من تغذیه روی رفتار آدا تاثیر گذاشته که اینطوری شدن. نه؟
amin20
amin20
٩٢/١٢/٢٤
٠
٠
؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!!؟!؟؟!؟!
radyab0
radyab0
٩٣/٠١/٠٢
٠
٠
آی گفتی.....اینا از دایناسور بدترن
m_farshchi
m_farshchi
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
:)گودزیلا
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤